مداد رنگي
زنگ نقاشي خانم گفت: بچه ها يه نقاشي بكشيد كه ......
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت
12:28 |
مداد رنگي
زنگ نقاشي خانم گفت: بچه ها يه نقاشي بكشيد كه ......
ادامه مطلب + نوشته شده توسط همه و هیچ کس در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت
12:28 |
مردی که هر روز می آمد و از پشت پنجره با هم صحبت می کردیم عزرائیل بود . ادامه مطلب + نوشته شده توسط همه و هیچ کس در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت
18:44 |
اسب شماره 9 يادم نيست خواب بودم يا بيدار. به هرحال مثل دفعه هاي پيش يك ايده داستاني به فكرم رسيد. ادامه مطلب + نوشته شده توسط همه و هیچ کس در شنبه یکم دی 1386 و ساعت
18:5 |
فاصله ها شبیه رنگ . قدش بلنده . بلند نه خیلی بلنده . اصلا درازه . وقتی راه میره سرش به سقف اتاق کشیده میشه ادامه مطلب + نوشته شده توسط همه و هیچ کس در شنبه یکم دی 1386 و ساعت
18:3 |
- حاضر - مسعودی ! - بله آقا- ادامه مطلب + نوشته شده توسط همه و هیچ کس در شنبه یکم دی 1386 و ساعت
18:1 |
|
|