تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - سامان کریم زاده-خلیل رشنوی

باسلام به همه اعضای محترم

با توجه به بحث های صورت گرفته دررابطه با داستان ها و دور شدن از اصل نقد هیئت مدیره اعلام می دارد دوستانی که قصد مباحثه دارند بحث های خودرا درکامنت های خبرگزاری انجمن داستانی چوک پیگیری کنند واز درج نظرات غیرمرتبط  باداستان پرهیزکنند. درغیراین صورت نظرات  وبحث ها حذف می گردد.

عده ای ازدوستان از نام عده ای ازافراد غیرفعال درلیست انجمن ناراحت هستند وحق با آنهاست. اما افراد غیرفعال دو دسته هستند. دسته اول که عضو شده اند و رفته اند پی کارشان وهیچ تعلق خاطری به انجمن ندارند. دوم، دسته ای که فعالیت مجازی ندارند اما درفعالیت های حقیقی پرکارترین ها هستند وکسی هم نمی تواند جایگزین آنها شود. مثلا آقای مصطفی مردانی عضو هیئت مدیره نزدیک به دوماه است درتلاش وپیگیری درجهت برگزاری کلاس های هفتگی است و قبل ازاین هم مسئولیت برگزاری کلاس های هفتگی به عهده ایشان بوده است. آقای جنگی زهی مسئول پیگیری طرح های ادبی انجمن و مشغول رایزنی با تشکیلات دیگراست. شاید عده ای دوستان فقط نگاهشان به همین وبلاگ باشد اما انجمن داستانی چوک انجمنی فراتر ازیک گردهمایی وبلاگی است. ازآنجا که باید نشان بدهیم این انجمن جهت شوخی و وقت گذرانی مهیا نشده دراین تاریخ نام سلمان- گلنارجعفری- علیرضا حبیبی- علی کلانتری فرد به دلیل عدم فعالیت حذف می شوند وبه دیگر دوستان هم نیزاخطارهایی ارسال می شود که درصورت بی توجهی نام آنها هم ازلیست فعالیت ها حذف خواهد شد.

دبيرانجمن داستاني چوك مهدي رضايي

دوخبرجدیددروبلاگ خبرگزاری انجمن داستانی چوک را هم پیگیری کنید.

http://chooook.persianblog.ir/   خبرگزاری انجمن داستانی چوک

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                          قاشق

از سر كار كه بر مي گشت، وارد اتاق كه مي شد دو برادر بزرگ و خواهر بزرگ تر از آن دو از جايشان، از روي فرش قرمز بلند مي شدند و به نوبت مي گفتند: سلام. خسته نباشيد.

مادرم بدو بدو از آشپزخانه كه داشت شام درست مي كرد، مثل هميشه تنها، با ملاقه اي در دست چپ مي آمد استقبالش. و او هندوانه را مي گذاشت بغلش و نايلون هاي ديگر ميوه را مي داد تا همه را ببرد آشپزخانه. تميز كند. بگذارد يخچال. و زود از هر كدام مقداري را روي پيش دستي بياورد بگذارد جلويش. بعد برگردد آشپزخانه؛ تنها.

خواهر قبل از اين كه او دست و پاهايش را بشويد، بايد يك چاي پررنگ را روي سيني مي گذاشت؛ با يك قندان.مي آمد مي نشت. با حوله دست و صورت را خشك مي كرد. حوله را محكم مي كشيد روي سبيل كلفت سياهش. حوله گذاشته مي شد روي پشتي ِ قرمز. استكان خم مي شد و چاي مي ريخت توي نعلبكي. در قندان را بر مي داشت. قندي برداشته مي شد و بين انگشت شست و اشاره داخل نعلبكي مي رفت و گذاشته مي شد بين لب هايش. قند خيس را مي مكيد و دست راستش را سايه بان نعلبكي مي كرد و از گوشه ي آزاد آن يك جرعه، چاي را مي نوشيد. محكم مي گذاشت روي سيني. بقيه ي چاي را مي ريخت. قند خيس مكيده مي شد و با شنيدن دومين صداي كوبيدن نعلبكي، خواهرم بلند مي شد تا كاري كند اين صدا دوبار ديگر شنيده شود.

با اين كه داشتم تلويزيون نگاه مي كردم اما هر لحظه منتظر بودم اسمم صدا شود؛ همراه يك پسوند: عزيزم، دردونه ام،... .شنيده شد و بايد مي رفتم كنارش سمت راست مي نشستم و به اصطلاح گزارش مي دادم.با بلند شدن من از روي فرش قرمز، هر كدام از برادرانم سرفه ي كوتاهي كردند و كمي از جايشان تكان خوردند. مي دانستند با نشستن دوباره ي من چه سرنوشتي در انتظارشان است. از همه بدتر و غم انگيزتر برايشان اين بود كه امشب شب جمعه بود. دست زبر و بزرگش كه روي موهاي خرمايي ام كشيده شد، زبانم چرخيد و گزارش مفصلي از زمان غيبتش، صبح تا الان را دادم. بدون جرات كردن براي سانسور حتي تعداد دستشويي رفتن آن دو در طول روز.كبودي گردن يكيشان هنوز خوب نشده بود. آن يكي هم كه روي دستش جاي قاشق داغ كرده ي چند روز پيش ديده مي شد.

_ كه اين طور.باز هم؟      را كه گفت، همه كمربند قهوه اي پيچيده شده در دست و لگد ردن هايش را به راحتي مي توانستيم تصور كنيم.موهايم دوباره نوازش شد. رفته بود سمت چوب لباسي و شلوارش را پايين آورده بود و داشت سگك كمربند را مي كشيد. شلوار بدون كمربند آويخته شد روي چوب لباسي.

_ امشب شام رو دير مي خوريم.  

 نویسنده:سامان کریم زاده

--------------------------------------------------------------------------------------------

                                                            مشت

تلفن را كه قطع كردم اضطراب عجيبي توي دلم دويده بود . دنج ترين جاي ممكن شهر را محل قرارمان انتخاب كرده بوديم . اما نمي دانم چرا مي ترسيدم . توي رستوران كوهستاني بيرون شهر حسابي مشغول دل دادن و قلوه گرفتن بوديم كه يكهو پدرم وارد رستوران شد . ميخ شده بودم . هيچوقت آن مشت پدرم را از ياد نمي برم . مشتي كه انگشتانش به دور دست زني غريبه گره خورده بودند .

 نویسنده: خلیل رشنوی

وبلاگ نویسنده:  ttp://www.bomb1.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:13 |