تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - نویسنده: مرجان دوردی
                                           هیچ خاطره ای از پدر ندارم

 

امروز  روز خاصی است .همسرم توی آشپزخانه تدارک ناهار را می بیند.مادرم مشغول تمیز کردن عکسهای گردو خاک گرفته است.مادر بزرگم فرزندم را کنارش نشانده و دارد  برایش قصه ی کودکی من را تعریف می کند  . روزنا مه را کناری می گذارم .خواندنش بی فایده است ،وقتی که تمام ذهن من هم جای دیگر  است.هر سال همین روز که می شود ،او را به خاطر می آورم.درست همین امروز ،بیستم بهمن را می گویم.اوایل وقتی که چهار سالم بود.مادر و مادر بزرگ(مادر پدرم را می گویم)این روز را به یادم می آوردند.اما کم کم که خودم بزرگ شدم،بیستم بهمن در ذهنم ماندگار شد.حتی لحظه به لحظه اش را هم به خاطر می آورم.

هر سال همین روز ها که می شود.آسمان یا ابری است یا بارانیست.نم و رطوبت همه جا را در بر گرفته.حتی سرمای هوا هم کم می شود.اما وقتی از پنجره ی توی اتاق کوچه را نگاه می کنم.قطره های شبنم ریز روی شیشه اتاق نشسته است ومن هر سال انگشتم را طبق یک عادت قدیمی روی شبنم ها می کشم  وآنسوی کوچه را نگاه می کنم و انگار دارم باز هم ثانیه به ثانیه ی این روز را در ذهنم زنده می کنم.مانند فیلمی که روی پرده ی سینماست  واز مقابل چشمانم عبور می کند.نه ،نه اصلا انگار خودم در این روز حضور داشته ام.هیچ کدام از کسانی که این روز را برایم تعریف کرده اند،خودشان هم آنجا حضور نداشتند.اما ماجرا را طوری برایم مشق کرده اند،که باز هم بعد از سالها دلم می خواهد آن را در ذهنم تکرار کنم.

آن روز پدر با دو نفر از دوستانش در شلمچه تنها مانده بود.تنهای تنها.دشمن از مدتها قبل برنامه ِشان را زیر نظر گرفته بود و تمام نقشه هایشان را نقش بر آب کرده بود.همه ی دوستانش زیر رگبارمسلسل وگلوله ی کلاشینکف و نارنجک و هزار کوفت و زهر ماره دیگر جان داده بودند . مانند برگهای زرد پاییزی روی هم ریخته و انباشته شده بودند.زیر آن هم برگ پاییزی که توی دست و پای دشمن خرد شده بود ،پدر مانده بود و دو نفر از دوستانش یا به قول مادر بزرگ همرزمانش.مادرم برایم بارها گفته است،آن روز ها هر وقت پدر از جنگ به خانه می آمده برایش کلی سوغاتی می آورده است.توی ساکش پر بوده از فشنگهای خالی،لباسهای خاکی.جورابهای پاره شده .اما هر کدامشان دنیایی حرف برای گفتن داشتند که برای مادر می زدند.

آن روز هم پدر با دونفر از دوستانش در حاشیه ی جاده تک وتنها و آواره ،تشنه و گرسنه مانده بودند.پدر همان لباسهای خاکی تنش بود و همان جورابهای وصله دوز مادرپایش کرده بود.مادربزرگ برایم گفته  که یکی از دوستان پدر زخمی بوده و از فرط ناتوانی و تشنگی همانجا میان راه توی آن آفتاب سوزان که بر سر شان می تابیده جان داده بود و آنها ناچار کناری رهایش کرده بودند، زیر انبوهی از خاک و شن داغ.آن روزها من از پدر خاطره ای به یاد ندارم. هر چه بوده تعریف های مادر و مادر بزرگ بوده  که برایم گفته اند. آن یکی همرزم هم که همراه پدر بوده از فرط تشنگی و خستگی توان ادامه دادن    راه را از دست می دهد و بیهوش نقش بر زمین می شود.پدر برای یافتن آبی همرزمش را تنها می گذارد و می رود به امید اینکه به بچه های خودی برسد،اما میان نخلستانها وسیله ی سر گرمی دشمن می شود وسالها بعدهم مادر ،پدر را از روی همان وصله هایی که به جورابش زده بود ،تشخیص می دهد.

پدر وقتی که رفت دیگر بر نگشت.من آن موقع چهار ساله بودم.هر چه به ذهنم فشار می آورم ،چیزی از آن روزها به خاطر نمی آورم.تنها خاطراتم آلبوم عکسهای آنهاست که کنار مادر نشسته است و عکسهای  جور وا جور گرفته است. حتی بعضی جاها من هم میانشان نشسته ام و به دوربین لبخند می زنم.در عکس دیگری  توی بغل پدرکه ایستاده بود هستم،مادر کنارش ایستاده است،توی همین خانه ی مادر بزرگ.زیر تنها نخل حیاط که هنوز هم سر ِپاست.تنها شاهد بی زبان آن عکس.توی عکس پدر لبخند می زند،مادر هم لبخند می زند.اما ته نگاهش نگرانی عجیبی  دیده می شود.طوری که توی عکس هم این نگرانی پیداست.مادر بزرگ می گوید:(پدرت مرد آرامی بود،آزارش حتی به مورچه هم نمی رسید.قد بلند و پوست سبزه گونی داشت.دیپلمش را هم گرفته بود.) مادر می گوید:(پدرت اهل دود و دم نبود ،یک چیزه دیگر بود، مرد بود.هیچکس مثل او نبود.)مادر بزرگ اشکهای زیر پلکش را پاک می کند و  می گوید:(پدرت سایه ی پدر بالا ی سرش نبود ،اما دلیر بود و مثل یک مرد  هم کشته شده بود.)

من اما هیچ خاطره ای از پدر ندارم.وقتی که از پیشمان رفت من خیلی کوچک بودم.قبلا که گفتم چهار سالم بیشتر نبود.اما لحظه به لحظه ی زندگیش را از بَرَم.می دانم که پدر در بچگی به مادر بزرگ خیلی کمک می کرده است.عینک ذره بینی به چشمش می زده.حتی پشت گردنش هم یک خال قهوه ای رنگ اندازه ی یک سکه پنجاه تومانی داشته،اندازه ی همینی که پشت گردن خودم است.موهای سیاه و مُجعَدی داشته.درست مثل موهای من.برای همین از همان کودکی مادر بزرگ می خواست که همیشه کنارش باشم .موهایم را مانند پدر صاف بگذارم و حالت ندهم .عاقلانه تصمیم بگیرم و هیچوقت عجول نباشم. در کل به قول مادر و مادر بزرگ من تصویر کم رنگی از پدر بودم ،که در مقابل آنها قد می کشیدم و بزرگ می شدم.همه چیزم روز به روز بیشتر به پدر شباهت پیدا می کرد.من که خودم می گویم این شباهت من و پدر در ذهنیت مادر و مادر بزرگ بود.در واقع وقتی روبروی آینه می ایستادم و خودم را نگاه می کردم ،هیچ شباهتی آنطور که انها می گفتند به پدر نداشتم واینگونه شده بود که من با اینکه همراه پدر، بزرگ نشده بودم. با او زندگی نکرده بودم.اما می توانستم بنشینم و ساعتها درباره ی روحیاتش وخلقیاتش حرف بزنم.پدر برایم مانند یک دفتر خاطرات شده بود ،که ورق به ورقش را بارها خوانده بودم.

حالا من بزرگ شده بودم ،جوان شده بودم ،دانشجو شده بودم ،کارمند شده بودم،حتی ازدواج کرده بودم و همسر شده بودم.حالا می خواستم دیگر برای خودم باشم.تا امروز هر چی بودم به خواست مادر و مادر بزرگ بودم.ساعت به ساعتش ،ثانیه به ثانیه اش.پدر رفته بود اما یادش برایم مانده بود.می خواستم با همان یادش زندگیم را ادامه دهم.مادر و مادر بزرگ از سایه ی آن موجود خیالی که سالها پیش رفته بود اما همه چیزش در من تداعی شده بود . او را می خواستند .اما آنها من را از خودم گرفته بودند.برای همین می خواستم خودم باشم.

تا اینکه درست در روز بیستم بهمن من هم پدر شدم و همراه مادر و مادربزرگ به بیمارستان و به دیدار همسرم و پسرم رفتیم.من کنار همسرم توی اتاق ماندم.مادر و مادربزرگ بعد از عیادت همسرم خود را به پشت در  اتاق انتظار نوزادان رساندند تابرای لحظه ای هم که شده  او را ببینند.همسرم از اینکه آنها اینقدر سر شوق آمده اند  لبخند می زد .تا اینکه فرزندم را پرستاری آوردو مُشتُلغش را هم گرفت و رفت .فرزندم کوچک بود ،خیلی کوچک.میان پتویی نرم و لطیف خوابیده بود.مادر و مادر بزرگ در آغوشش گرفتند و او را بوسیدند .بعد هم هر دو با هم به طفلکم خیره شدند.مادر گفت :موهایش سیاه و مُجعد است مثل پدرش .مادربزرگ زیر چانه ی طفل را گرفته و آرام پایین کشید و با لبش صداهایی عجیب در آورد و گفت:نه مثل پدر بزرگش است.ظاهرا این بار هرچه می گویند  درست از اب در امده ،انگار که سیبی است که با پدر دو نیم شده باشد.

 و امروز من  با خیالی آسوده،خالی از تکرار آن روزها آرام از کنار پنجره ی روبه کوچه فاصله می گیرم و شبنم های نشسته بر شیشه را همانطور دست نخورده رها می کنم وبر می گردم .روی مبل لم  می دهم . لبخند می زنم و روزنامه ام را جلوی رویم باز می کنم و سر گرم خواندن می شوم.

 

 

نام نویسنده: مرجان درودی

وبلاگ نویسنده: http://www.abadanketab.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 23:2 |