تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - استفراغ های ناگهان

                                               استفراغ هاي ناگهان

 دستم راتاجايي كه مي شود درحلقم فرو مي كنم. هرچه كه درمعده ام هست، مي پاشد توي كاسه. نگاهي به محتويات كاسه مي كنم. برايم دلپذيراست. نفس عميقي مي كشم. بوي غريبي  ندارد. من هميشه استفراغ مي كردم. البته مدتي است كه خوب شد ه ام اما ...

 كاسه را با همه محتوياتش مي برم دم در. حتي خلط گلويم راهم تويش خالي مي كنم. دررا باز مي كنم و آهسته مي آيم توي كوچه. نگاهي به درب كناري مي اندازم كه خانه پدري ام است. اطراف را مي پايم و وقتي كه مي بينم كسي حواسش به من نيست، همه كاسه را مي پاشم به درخانه پدري. نفس زنان برمي گردم به خانه همسايه و دررا مي بندم. منتظر مي مانم كه آنچه را دوست دارم بشنوم.

                                                      ***

-آآآآآي كثافت. آخرش پيدايت مي كنم. مي بيني. آنوقت چاقورا مي گذارم روي گلويت و گوشت تاگوشت مي برم. حالامي بيني. من كه مي دانم كجا هستي. به موقعش به حسابت مي رسم.

 صداي پدرم رامي شنوم كه باتمام وجودش فرياد مي زند. دلم آرام مي گيرد. همسايه مي خنددو مي گويد: بازهم كه گل كاشتي. 

ازاين كارم اوهم لذت مي برد.اگرنه پس چرا به من جا داده آن هم درخانه خودش. هركاري كه برعليه پدرم انجام بدهم را دوست دارد. هرچه باشد ،هركه نداند من كه مي دانم او دشمن خوني پدرم است. اگرنگاه همسايه ها نبود وسط خيابان دراولين فرصت، به هرنوعي پدرم را مي كشت. كسي ازآغاز اين رابطه دشمني پدرو همسايه خبري نداشت. فقط مي دانستند ازگذشته هايي دورمثل سگ و گربه تشنه خون هم هستند. اما من مرگ پدرم را نمي خواهم فقط مي خواهم بداند كه او برترين نيست. چيزي كه خودش ادعا مي كند. هميشه مي گويد من و ديگرهيچ. جاي خدا هم حرف مي زند. دوست دارم حقارتش رابه رويش بياورم.همه راهم مجبور مي كند كه حرف هايش را تاييد كنند وگرنه با كمربند يا هرچيز كه كنار دستش باشد مي افتد به جان مخالفانش. حتي مادرم را هم به خاطريك بار مخالفتش به باد كتك گرفت . از همان زمان بود كه من استفراغ هايم شروع شد. هربار كه پدرم حرفي به زبان مي آورد من استفراغ مي كردم. دست خودم نبود. چند باري اين دكترو آن دكتر رفتيم براي مداوا. اما آنها هم كاري نتوانستند بكنند. بعد ازآن بود كه پدرم هربار كه استفراغ مي كردم به جانم مي افتاد و مي گفت اين بچه من را مسخره مي كند وگر نه چرا هربار كه من حرف مي زنم بايد استفراغ كند؟ مادرم خودش را سپرجانم مي كردو دراين بين اوهم ازضربه هاي سنگين پدرم درامان نبود. براي مدتي من را درزيرزمين خانه زنداني كرد. جايي سرد و نمور كه همنشينم موش هايي بودند با دندان هاي تيز كه درخواب مي آمدند و داندان هاي تيزشان راتاجايي كه قدرت داشتند درگوشت تنم فرو مي كردند. آن موقع ازخواب مي پريدم وديوانه وارفرياد مي كشيدم. بعد ازمدتي كه اززيرزمين آزاد شدم گفت : ببين پسراگر بازهم بخواهي بازي دربياوري كارت تمام است.

                                                      ***

درخانه همه جمع بودند. ازهرصنف ودسته اي. به زور مردم را دورخودش جمع مي كردو عده اي را هم به بهانه هاي چرب ودرخفا مي گفت: هرچه من مي گويم شما تاييد كنيد و چون قدرت وپول دست پدرم بود همين كاراجرا مي شد.

وسط سخنراني اش بود كه يكباره هرچه داشتم بالا آوردم . همه چيزپاشيد توي جمعيت ومراسم سخنراني به هم خورد. پدرم باز به جانم افتاد. ديگربه قصد كشتن مي زد و من چون چاره اي نداشتم جزاينكه به خانه همسايه پناه ببرم. هرجاي ديگركه مي رفتم به سراغم مي آمد اما خانه اين همسايه جرات نزديك شدن هم نداشت.  به اينجا آمدم تا حالا كه اينجا هستم.

اما من دست بردار نيستم بايد پدرم را خرد كنم. بايد ازاعتبار ساقطش كنم. بايد...

اززماني كه به خانه همسايه آمده ام ديگرحالم به هم نمي خورد. حتي يك بار. اما براي عصباني كردن پدرم ،خودم به عمد اين كاررا مي كنم تا بيش از پيش عصباني شود.

بايد مادرم را ازدستش نجات بدهم. هيچ ارتباطي بين من و مادرم نيست. تلفن ها تحت كنترل است و بيرون ازخانه هم محافظ هايي همراهي اش مي كنند كه مجال نزديك شدن را به من نمي دهند و به محض ديدنم كارم تمام است. بعضي روزهاصدايش را مي شنوم كه زير مشت ولگد هاي پدرالتماس مي كند. ضجه مي زند.  بايد كاري بكنم. فكري به سرم مي زند. بايد اجازه همسايه را بگيرم. حتما كمكم مي كند.نقشه ام را مي گويم كه مي خواهم اززيرزمين خانه به خانه مان تونلي بزنم . كمي فكر مي كندو مي گويد:شروع كن.

 هرچه كه نياز دارم در اختيارم مي گذارد. با شوري باورنكردني شروع مي كنم به كندن. تونلي با قطر رد شدن يك آدم. شب وروز تلاش مي كنم. خوب پيش مي روم. لحظه اي ضجه هاي  مادرم از ذهنم بيرون نمي رود.كارتونل تقريبا تمام شده است كلنگ مي زنم كه به چيزسفتي برمي خورم. كنجكاوانه ادامه مي دهم. باورم نمي شود اسكلت آدم. خداي من اين ديگر جسد كدام بخت برگشته ايست. قلبم به تبش مي افتد. نفسم بند مي رود لحظاتي. خاك و عرق، سرو رويم را گل آلود كرده است. تا پايان كارراهي نيست. ادامه مي دهم. سر از زير زمين خانه درآورده ا م دوست دارم فرياد بكشم اما امكان ندارد. به ساعتم نگاه مي كنم .همان ساعتي است كه پدردرخانه نيست .مي روم بالاو مادرم را پيدا مي كنم ازشادي مي پرد رنگش. شايد هم ازترس اينكه من به دست پدرم بيفتم. كمرخميده و صورت كبودش مثل پنجه حيواني وحشي به روحم پنجه مي كشدوخراش مي دهد.

مي گويد: چرا اومدي اگر پدرت بيايد كه ...

حرفش را قطع مي كنم و مي گويم: چيزي نگو زود بيا برويم.

-         كجا؟ ديوانه شدي؟

-         تورا به خدا مادر بيا بريم و گرنه زيردست اين نامرد نابود مي شوي بيا. بامن بيا.

مردد مانده بين آمدن و نيامدن. حرفي  نمي زند. بغض كرده وسر تكان مي دهد.

-         پسردست بردار. اگر برويم پدرت هردوي مارا مي كشد.من نمي توانم. من مي ترسم.

-         نترس  مدتي كه من فرار كردم كسي نتوانست من را بكشد . بامن بيا.خانه همسايه همه چيز هست. چه مي خواهي ديگر؟ مي خواهي اينجا بماني ودرخفت و خواري زندگي كني.

اصرارهايم راضي اش مي كند.آنقدرتكيده شده است كه بايد به كولم بكشمش. وارد تونل كه مي شويم مادرم تمام تن وبدنش مي لرزد. نگاهش به اسكلت ها كه مي افتد، زار زار گريه مي كند. اسكلت را درآغوش مي كشدوزيرلب چيزهايي مي گويد. مي پرسم: چيه مادر؟ چه كارمي كني. تو ميدوني اين اسكلت چه كسي است؟

 نگاهم مي كند. اقيانوسي اشك درچشمهايش هست و تصويرچراغي كه دارم درچشمانش موج مي زند. مي گويد: مي خواي اسكلت بچه ام را نشناسم.

سينه ام سنگين مي شود. هواي تونل هم خف است. دوست دارم بالا بياورم. حالا مي فهمم كه چرا مادرساعتي ازروز را به زيرزمين مي آمد و گريه مي كرد. من فكرمي كردم براي دوربودن ازچشم من و پدراست كه مخفيانه مي آيد كه به به بخت بدش گريه كند. اما حالا فهميده ام كه ...

مادرمي گويد: تا به حال خبرنداشتي ولي بدان خواهر وبرادر هاي زيادي داشتي كه همگي به خاطر اعتراض اينجا دفن شده اند. لحظه اي انگار كساني فرياد مي زنند.(( ما رو هم باخودت ببر. ماروهم باخودت ببر))گوشم پرشده است ازصداها. گوش هايم رامي گيرم و فرياد مي زنم:

تو رابه خدا مادر بس كن و بيا. 

دلش نمي خواهد ازتونل بيرون برود.  مي گويد: برو و بگذار من همين جا بمانم و بميرم.

 به هرجان كندني هست باخودم كشان كشان مي برمش بيرون.به خانه همسايه مي رسيم. مادرهنوزترس درتمام چهره اش رخ دارد. مي گويم: تمام شد.

مي گويد: شايد تازه شروع شده باشد.

همسايه به استقبالمان مي آيد. بيش ازهرزماني خنده برلب دارد. طوري نگاه مي كند كه انگار اين پيروزي ازآن اوست. ازپشتش كلتي درمي آورد و مي گيرد به سمت من و مادرم.

مي گويم: چه كارمي كني؟  من هستم . يادت رفته؟

قهقهه مي زندو مي گويد: نه تو فراموش شدني نيستي.  كاري كردي كه من طي سال ها نتوانستم انجام بدهم. بااين كارتمام تاروپود پدرت ازهم مي پوكد. شما با كمترين زحمت براي من اين كاررا كرديدو حالا با شما ديگر كاري ندارم.

مي خواهم حرفي بزنم. شايد هم مي خواهم باتمام وجودم فرياد بزنم و به سمتش بروم و خرخره اش را بجوم .اما مات شده ام به چهره اش و نمي دانم كه بايد چه كنم.

 

 نویسنده : مهدی رضایی

                                                              ***

دوستان عزيز داستان ديگري ازمن دراین هفته درسايت كانون ادبيات داستاني به نمايش درخواهد آمد ازاينكه آن داستان را نيزازنظربگذرانید سپاسگذارخواهم بود.

                           http://www.mc-dastan.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 21:59 |