خال کوبی
نور چراغهای ماشین مه رامی شکافد.وجاده را برای بلعیدن سواری نمایان می کند. دخترجوانی که بغل دست راننده نشسته است نگاه اشک آلود ومضطربش را روی جاده نمناک سیاه انداخته است .هراز گاهی بغض خودرا با نفس عمیق کشداری که تمام تنش به لرزه می افتد می کشد. وناخودآگاه می گوید :
«اه...بیف...»
راننده متوجه آشوب درونی او وچندشش از بوی داخل ماشین می شود.
«باباجون اگه سردته شیشه رو بدم بالا؟»
دختر دوسرشال بافتی را می گیرد ودست به سینه می شودوباتمام توان می گوید:
«نه!»
دوباره در خود فرو می رود.
« کاش آخرین بار که تلفنی باش حرف زدم باهمین صراحت بش گفته بودم نه ...نه نرو بذار امتحانات ترمم تموم بشه وقتی اومدم باهم می ریم . ولی نگفتم . گفتم. ولی بی حال وخسته مادر هم دلش سوخت ومنتظرم نموند »
«تااون شهر مگه چقدر راهه ننه یه ساعته میرم وبرمی گردم هروقت هم میرسم منشییه سریع می فرستم تواتاق دکتر خدا خیرش بده به خاطر اینکه راهم دوره نمی ذاره معطل بشم دیگه طاقت ندارم ننه زخمام بالاتر ازمچم رسیده یه کمی هم بودارشده.»
«بو؟»
«اَه..چه بویی .با نم ورطوبت قاطی شده بلا به نسبت بوفاضلآب میده ولی بیشتر بوش مثل بوسگیه که تولنجمون سقط شده بود .»
نگاه راننده از آینه به مرد درشت هیکلیاز بو ی داخل ماشین شاکی است وه روی صندلی عقب نشسته بود کشیده می شود»
«بومال آب ماهیه باباجون. .ناخدایی یاجاشو؟».
«والله بوی ماهی گندیده هم ایجور نیست چه برسه آب ماهی انگار بوی لاشه ی .مگه باماشینت ماهی فروشی هم می کنی .یه عمره که ناخدای لنج ماهیگیرییم».
« والله چه بگم ناخدا یه چند روزی دست پسرم بود به قول خودش بادوستاش رفته بودن ماهیگیری همه ماهی ها روا کف ماشین ریخته بودن»
«خو می شستیش »
« دم دمای صبح اومد راستش هم سردم بود هم به خاطر ایکهسه چهار روز کاسبی نکرده بودم »
دختردر همان حال شانه را به عقب می کشد .کمی جابه جا می شود.دوباره در خود فرو می رود.
«سه چهار روز پیش رمادرتون نوبت داشت منم سریع فرسنادمش تو اتاق دکتر».
وقتی بامنشی تلفنی صحبت کردم مطمئن بود :
«تاحالاسابقه نداشته بدون اینکه داروهاشو نشون دکتر بده و دستور چگونگی مصرف را نگیره بره .مطمئنی برگشته؟ شاید رفته خونه اقوامی کسی ...»
«نه ماتوی این شهر کسیرو نداریم »
« خدایی نکرده تصا...».
« فکر نکنم چرا که تمام مدارک مربوط به خودش و آدرس خونه حتی مطب رو براش نوشتم همراش داره. حتما بام تماس می گرفتند.»
«نمیدونم هرچی فکرمی کنم که ممکنه آشنایی کسی رو اینجا داشتیم نه نه کسیرو اینجا نداریم یا شاید م من به خاطر نمیا رم »
«.قربونت برم آخه کجایی مادر ؟»
- راننده آینه را روی صورت ناخدا تنظیم می کند
«مادرش ، مادرش بدبختش کرده ناخدا .تا می خوام یه کم سخت بگیرم خودش رو جلو میندازه .یکی یکدونس ولش کن بذار راحت باشه جونی کنه. همینو بهونه می کنه چندروز بام قهر می کنه منم راسیاتش طاقت قهرکردن زنمو ندارم ، ماشینو بش میدم که به قول خودش بره با دوستاش حال کنه اینم چه دوستایی ا ز شانس بدما، باچند نفر ازخودش نوبرتر میگرده همشون دنبال پول کلونن اون هم از هر راهی پناه بر خدا از دست جونا ی ئی دوره (از زاویه چشم نگاهی به دخترجوان می ا ندا زد )ا لبته بعضی از جونا ..من که تا حا لا با مسافر کشی نتونستم برای زنم یک تکه طلا بخرم اولااقل چند تکه برای مادرش خریده .»
دختر جوان لبهایش را با هم داخل می کشد لبش می شود مثل یک خط.پایش را روی هم می گذارد .چانه را به سینه نزدیک می کند ولی نگاهش را به جاده می دوزد.
»ننه نصف طلاهام رو درآوردم فقط این ا النگوهاوانگشترا رو نتونستم دربیارم دستم هم ورم کرده. هم گوشت دستم له شده ..نمیشه قیچشون کنم نه میشه درشون بیارم. باید همون اول د رش میاوردم که دلم نیومد. گذاشتمشون بری تو. قدیمین حیفه ..وقتی دکتر گفت شاید با مصرف داروهای جدید یه مقدار بهتر بشه و ورمش یه کم بخوابه اون موقع درشون میارم . زیادم دلم برای اینا نمیسوزه ناراحتم که خال کوبی روی دستام از بین بره حیفه .
«حیف اون دستات مادر.این چه کاری بود که کردی.لااقل یک سمت یک دستت رو می نوشتی ریحا نه .نه اینکه ا ز زیر آرنج وساعدت تامچ دست قلب به اون بزرگی کشیدی وسطش هم نوشتی ریحانه دخترم . چطور طاقت آورد ی؟حتما خیلی درد کشیدی ؟»
« درد؟ تازه دردم درمون شد توبعد از هرگز خدا تورو به من داد. اگه میشد رو قلبم مینوشتم.. نذر کرده بودم که توسا لم دنیا بیای روی هردو دستم اسم ریحانه روخال کوبی کنم .تا همه بفهمن که من یک دختر دارم.»
«یه نذر دیگه می کردی .»
نذر ونذورات که خیلی کردم . نمیدونم یه مرتبه افتاد تودلم یاشاید هم کسی بم گفت. خال کوبی کنم. جونی دیگه ننه. ولی برا ی قبولیت تو دانشگاه نذر دیگه ای کردم »
«من دانشگاه نمیر م. »
« چی؟چرا ؟»
«آخه اونجا خیلی دوره دلم برات تنگ میشه »
«یعنی بیشتر من که مادرم. توسرگرم درس ومشقت میشی ولی من باجای خا لیت باید چندسا ال طاقت بیا ر م که میارم .یعنی باید بیا ریم. آرزو داشتم بری دانشگاه. قسم میخورم هر روز بهت زنگ بزنم.»
«نه!».
«نه ؟!»
«اگه بذ ا ری هروقت بخوام بیام ، میرم .»
«مکه ا لکیه هرروز این همه راه بکوبی بیای اینجا با این همه خطرتوی این جادهها.»
دختر نفس خشمی کشید و نگاهش را برای چند لحظه روی هم گذاشت.
« ماشالله برونش آقای راننده جاده ها خوب خلوتنا .»
«ها ناخدا وسطای هفته که همیشه همین جوره .اما حالا هم که بیشتر صبحا هوا خرابه ومه آلودها مردم دوا الی سه ساعت بعد از صبح میزنن به جاده مگه کار واجبی داشته باشن یا کار اداره ای »
«درست فرمایش می کنی الحق که راننده ای .منم به خاطر یه کار ضروری مجبورشدم صبح زود بیام . میخوام زود برسم »
«خیره یعنی .ای قد واجبه که به ای زودی اینم تو ئی هوا زدی بیرون ؟»
« هاکه خیره .باید چند جابرم. خودم رو جمع وجور کنم میخوام بزنم به یه کار دیگه. .خسته شدم ازدریا ولنجو طوفان وسروکله زدن با جاشوها میخوام خودم تک وتنها بری خودم تنها کا ر کنم برم یه کامیون ...»
«انگار ئی کامیونه... خدا رحم کنه. شما هم می بینین یه کامیون بانور بالا به سرعت داره میاد طرف ما انگا ر نه مطمئنم وای مصیبتا بدبخت شدیم رانندش...رانندش خ. خ ... خوابه دختر خودت رو سفت بگیر مواظب باشین ای وا ی ی ی . »
کامیون به سرعت وبی توجه به سمت سواری درحال حرکت است سواری در حا الی که مرتب بوق میزند به سمت راست منحرف می شود و به شدت ترمز می کند واز سمت جلوو در دست اند ا زی پرا ز گل ولای می ا فتد کامیون چند متر آنطرفتر به شدت متوقف می شود .چند لحظه صدایی شنیده نمیشود فضای درون ماشین درتا ر یکی مطلق است وبعد از چند لحظه نفس نفس زدنهای هر ا سناک .
- «ه. ه. هم.مم هممم ساسا سالمین ؟دختر—ناخدا»
«بد مصب چراغ سقف ئی بی صاحب رو .. رو روشن کن من وسط این صندلیهای پدر مادرسگت گیر کردم .«
«آخی ..خی ..خی خداراشکر صداتون دراومد تورو خدا لاقل بگین سا لمین توچی بابادخترم .»
صدای خش وخش ونفس نفس درهم می شود.
«ای سفر از اولش بو میداد خدا رحممون کنه نه خودت راننده ای نه ماشینت ماشین بوگندوت .»
« چ ج ج جیی ی ی شده ؟چی شده؟»
«نترس بابا نترس دخترم خوبی بابا کجایی؟»
« ها خوبیم ارواح بابات ئی چه بلایی بود سرمون اور د ی؟ کاش سو ا رماشینت نمی شدم . زود باش لامپ سقفه روشن کن تا لااقل ببینم کجا کیر کردم .همه جا ظلماته صندلم دراومده پاهام انگاری رو یه -چیزی نرمیه اه...اه حتما یکی از همون ماهیهای گندیده به جامونده پسر به جاموندته ....حتماَ بوی گند ا ز همین ماهیین .یالا دیگه به جای احوالپرسی بیخودی لامپ سقف رو روشن کن دیگه.»
راننده لامپ سقف را روشن می کند دختروحشت زده وگیج است ا ز کف ماشین خودرا می کشد روی صندلی ولی یک مرتبه برخورد می کند به ناخدا که سرونصف بدنش لای دو صندلی گیر کرده است ناخدا با زحمت هیکل خودرا از لای صندلیها بیرون می کشد .
« راحت شدم لعنت به شیطون نمی دونم اول صبح چشمم افتاد به کدام آدم نحسی؟»
«خوبی بابا توجائیت زخمی نشده ؟ناخدا توچی؟.»
دختر دستی به سر وبدن خود می کشد .شال را دور خود می پیچد.
«ن ن نه فک...فکر نکنم .»
«خداروشکر توچی ناخدا؟.»
ناخدا روی صندلی عقب پهن شده. دست چش را به لبه صندلی راننده ستون کرده است کمر کشیده گردن وسرش میان پای بازش خم شده .نفس نفس میزند.
«من که تمام استخوانم... وی ی ی ی چته هی پشت سرهم می پرسی به جای این حرفا بیا کمک کن این ماهی گندیده گوشتی وپک وپهن رواز زیرئی زیر دربیاریم .یه مشت کاغذ ماغذا م اینجا ریخته ...»
باسنش را جابه جا می کند به تکیه صندلی می چسباند..کمر راست می کند . دست راستش را می کشد بالا . دست چپش را در هوا می چرخاند.
«ئی هم همون چیزی که ... بوی گند میده بیا ها اااا»
هر سه به آن چیز نرم که دردستان ناخدا درهوا معلق است باحیرت وگنگ زل میزنند
هرسه با هم :
« یه ما ما هی !/ یه ماهی نه نه .ماهی نیسناخدا ئی چیه/ وای خد ای مثه/یه دس...دسه!/».
نور خورشید مه را شسته است وجاده سربی با شکافهایی نامنظم به خوبی دیده می شود وسوا ری درحا ل بلعیدن جاده در جهت مخا الف در حرکت ا ست ناخدا بی حال وبی رمق ومضطرب به صندلی عقب تکیه داده است وبه اطراف جاده خیره شده است را ننده سردرگم ونگران به جاده که ماشینش را می بلعد با اندوه ووحشت رانندگی می کند . دختر مات ومبهوت مدارک پزشکی مادرش را روی پایش گذاشته است. قلب خال کوبی خونی دستان ورم کرده بدون انگشت وبدون ا لنگو مادر را که لای شا لش پیچیده است نوا زش می کند وآرام آرام نجوا کنان می گرید .
وبلاگ نویسنده: http://www.pdena.blogfa.com/
نویسنده: پروین کاشانی زاده

