تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - داستان خشکی زدگی. نویسنده:سروش رهگذر

 

خشکی زدگی

 روز چهارمی که تو گم شده بودی، آمدم سراغش. یا شاید او آومد سراغ من. یعنی به خودم که آمدم، دیدم جلوی در خانه تان ایستاده ام و انگشتم خشک شده روی کلید زنگتان که یکدفعه در را باز کرد. خندیدم؛ تبسم کرد. فکر می کنم منتظرم بود. هیچی نپرسید. از جلوی در که کنار رفت، پشت سرش آمدم داخل. از حیاط که می گذشتم روی طناب رخت خالی دنبال چیزی گشتم که دیگر آنجا نبود. و داخل خانه همه جور بویی می داد الا بویی که من انتظارش را داشتم.

کنار در ورودی، روی همان مبل سلطنتی بی دسته ای که هنوز لق می زد، نشستم. اما او پشت به من سرپاایستاده بود؛ آشفته به نظر می رسید. روی میز، کنار زیر سیگاری لبریز شده، پاکت سیگارش را برداشت و یک نخ گذاشت گوشه لبش و پاکت را گرفت طرفم. سر تکان دادم. پاکت قرمز را پرت کرد روی میز. بعد رفت داخل آشپزخانه و شروع کرد دنبال چیزی گشتن. روی کابینت کوچک روی ظرفشویی که کلی ظرف نشسته داخلش تلنبار شده بود. توی کابینت بزرگ کنار گاز که سیاه شده بود. وحتی توی کابینتهای کشویی که وسطی به سختی بیرون می آمد. وقتی دیدم از دستش بدجوری گیر کرده، ناخواسته گفتم: " اونجا، روی هود. " فکر کنم، گفت: " آها! "

کام اولش را که گرفت، پرسیدم: " چه خبر؟ "

دودش را بیرون داد: " هیچی! "

 دنبال کلمه بودم که نشست روبرویم؛ روی همان کاناپه راحتی بزرگ و جادار. که فکر کنم هنوز همان بو را می دهد. و همانطور که به نقطه ای روی میز خیره شده بود، سیگارش را رو به پنجره بزرگ پذیرایی که پرده ی کرکره اش گیر داشت و تا آخرش کشیده نمی شد، دود می کرد. تا قبل از اینکه ته سیگارش را روی سایر ته سیگارها له کند، پرسیدم: " سفر نرفتید؟ " فکر کنم لابه لای فیلترها، فیلتر سفیدی دیدم.

گفت: " مرخصی گرفتم... الان چهار روزه. "

گفتم: " اما فکر کنم الان شیف کاریه شماست. "

گفت: " ولی من گرفتم؛ لازم باشه بیشتر هم می گیرم. اصلا شاید... " که حرفش را خورد. خم شد رو میز و یک سیگار دیگر برداشت. کبریت زد و دودش را فوت کرد طرف جای خالی تابلو عروس و داماد روی دیوار. زمزمه کردم: " سه ماه روی آب... باید خیلی سخت باشه؟! "

 جواب نداد. شاید حالا نوبت او بود؛ پرسید: " از دریا خوشتون میاد؟ "

جواب دادم: " خوش که نه، اما... بدم هم نمیاد؛ یه جورایی خیلی یکنواخته... "

اخم کرد: " بستگی به نگاهت داره! "

نگاهم هنوز پی لکه های سفید چسبناک روی فرش می گشت که دیگر نبودند؛ الکی پرسیدم: " تا حالا دریا زده شدید؟! "

پوزخند زد؛ شاید او نیز دنبال کلمه می گشت. سر که بلند کردم صاف تو چشمهایم خیره شده بود. تبسم کردم؛ خندید: " می خوای عکسامو نشونتون بدم؟! " سر تکان دادم؛ نخواستم وانمود کنم که اصلا انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم.

گفت: " اینجا نیست، باید بریم اون یکی اتاق. " فکر کردم، پشت سرش که بلند شوم فرصت خوبیست که داخل زیر سیگاری را بگردم. اما او همانطور که جلو جلو می رفت، گفت: " عکسا اونجا نیس! "

اما من دیدمش؛ یک فیلتر سفید که تهش قرمز بود.

شکم کلید روی در اتاق خواب رو به پایین بود که از جیب تنگش کلید دیگری در آورد و در کناری را با صدای خشکی باز کرد. می دانستم که او عکسهایش را خودش ظاهر می کند و اینکه خانه تان زیرزمین دارد اما نمی دانستم در زیرزمین که درش از اینجا باز می شود. پایین رفت و تا چراغ کوچک قرمزش را روشن نکرد، پایین نرفتم.

پایین خنک بود و دود سرخ سیگار سنگین اما نرم می چسبید به در و دیوار نمدارش. جلویش یک میز کوچک قرمز بود که رویش یک تشتک پر از مایعی قرمز و یک قیچی بزرگ قرمز بود. دستش را گرفته بود به طنابی که فقط گیره های قرمزی از آن آویزان شده بودند؛ داشت به چیزی فکر می کرد.

گفتم: " خوبه خونه تون زیرزمین داره! "

_ " اما زیر دریا قشنگتره! "

_ " منم اینطور فکر می کنم؛ لااقل به یکنواختی روش نیس! "  دوباره اخم کرد.

 ادامه دادم:  " اما ... "

بدخلق پرسید: " اما چی؟ "

گفتم تا بخندیم: " اما لااقل بوی زیرزمین رو نمیده! " اما او نخندید.

گفتم: " آخه می دونید، زیرزمینها همیشه بوی خوبی میدن! " می دانستم بوی سیگار دماغش را پر کرده بود.

_ " نه بهتر از زیر دریا! " پوزخندم را قورت دادم اما او باز متوجه شد. راست می گفتی؛ انگار واقعا مثل ماهیها اصوات را با تمام وجودش حس می کرد.

بعد همانطور که سرش را پایین انداخته بود، از اتاق مورد علاقه اش در کف کشتی بزرگش گفت. اتاقی که پنجره ی کوچکی داشته، رو به زیر دریا؛ رو به کوسه ی خشمگینی که گویا ملوانان از سر تفریح و وقت گذرانی، جفتش را شکار کرده بودند و او کیلومترها کنار همین دریچه ی کوچک کشتی شنا می کرده و هرزگاهی محکم خودش را به شیشه قطورش می کوبیده؛ انگار بخواهد بیاید داخل. چرخیدم پشت سرش خواستم بنشینم روی گونی لمیده ی کنار قوطی خالی چسب چوب که یکدفعه داد زد:" اونجا نه! "

ترسیدم؛ بلافاصله پرسیدم: " آخرش چی شد؟! "

_ " هیچی... دیدیم اگر همینطور ادامه بده، خودش رو هم هلاک می کنه. این بود که نعش جفتش را انداختیم توی دریا!... اما فکر می کنی با نعشش چیکار کرد؟! "

بدون اینکه منتظر جواب من باشد، رو به من برگشت و انگار بخواهد زنجیر محکمی را با دستان مشت کرده اش از هم پاره کند، با غیظ گفت: " تیکه پاره ش کرد! "  

آب تلخ دهانم رو به زحمت فرو دادم؛ آهسته پرسیدم: " عکسا چی شد؟ "

_ " عکسا؟ کدوم عکسا؟! "

_ " فکر کنم قرار بود چندتا عکس به من نشون بدید... "

_ " همشون رو سوزوندم؛ همین دیشب... آخه دیگه قرار نیس به دریا برگردم! "

_ " یعنی، یعنی شما اخراج شدید؟! "

دوباره داد زد: " اخراج نه! گفتن بهتره یه مدت طول درمان بگیرم و بمونم خونه استراحت کنم... احمقا فکر کردن من دیوونه شدم! " بعد همینطور عقب عقب رفت و خودش نشست روی گونی و گونی زیرش نرم تا نصفه خوابید. سرش را گرفت میان دستانش و نالید: " اما خبر ندارن که الان سه شبه که بعد از گم شدنش... "

که بالاخره بغض من ترکید: " چی شد ؟... بالاخره پیداشون نکردید؟! "

سرش را بلند کرد و خیره شد توی چشمانم. نمی دانم نور کم سوی چراغ بود یا دود سیگار که سفیدی چشمانش را قرمز کرده بودند. اما چشمان من یکدفعه سیاهی رفتند؛ دست گرفتم به لبه ی میز. باور کن اگر چند ثانیه، فقط چند ثانیه دیرتر چشمانش را از من می گرفت، حتما می افتادم. هیچوقت طاقت دیدن نگاهش را نداشتم. حتی از پشت قاب عکس توی کشوی میز اتاق خواب.

اصلا از اول نقطه ضعفم را می دانست که یکدفعه زد زیر خنده: " شوخی کردم جوون، عسکا بالاست!... " صدایش نیز تغییر کرده بود. مثل وقتهایی که از راه دور زنگ می زد. و او که می دانست من از صدای خنده اش متنفرم، بلندتر خندید. بلند و بلندتر...

که تمام بدنم لرزید و بی اراده مایع گرمی میان پاهایم جاری شد. چرخیدم؛ اما همینکه خواستم بدوم، بروم بالا، پشتم داغ شد. انگار حیوان درنده ای ناغافل از پشت سر بهم پریده باشد و پهلویم را گاز گرفته باشد و هر کاری کنم نتوانم از خودم جدایش کنم. به سختی برگشتم. پشت سرم ایستاده بود؛ چشمانش یک پارچه خون شده بود و از قیچی بزرگ، می چکید.

نالیدم: " چرا کاپیتان؟! "

 همچنان می خندید اما انگار پشت یک شیشه قطور ایستاده باشد، صدایش را نمی شنیدم؛ همه چیز قرمز بود. جلو آمد و یقه ام را چسبید و قیچی کند که ذره ذره ناله ام را برید. باور کن، باور کن دیگر تحمل نگاهش را نداشتم. چشمانم را بستم و تلو تلو خوردم و افتادم روی گونی و محتویاتش که پخش شد کف خیس زیر زمین.

شاید حالا می توانستیم برای اولین بار، پیش چشم شوهرت، بی خیال دستان یکدیگر را بگیریم.

 

 

        نویسنده: سروش رهگذر

             آبان 87 -  رودهن

http://www.rahgozarnameh.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 23:11 |