خانواده مجازی
تقديم به هيچ کس. که هميشه در زندگي ام وجود داشته و دارد.
شب بود. يا شايد قسمتي از عصر. دم درب يک خانه اشرافي ايستاده بود. کليدش را در قفل درب بزرگ و قهوه اي انداخت و چرخاند. با دستش هل داد. در خيلي روان باز شد. يک زن و شوهر کنار هم روي يکي از صندلي هاي اين حياط بزرگ نشسته بودند و بازي دو تا پسرشان را نگاه ميکردند. يک نفر از پشت داشت صدايش ميکرد. شايد همين باعث شد که مادر برگردد و او را ببيند. اما رويش را برگرداند تا اهميتي نداده باشد. پدر هم همان طور بيروح، روبرو را نگاه ميکرد. پسرها هم با ديدن او بازي را بي خيال شدند و به دنبال جاي ديگري براي خود گشتند. مي خواست برود جلو که يکباره همه چيز شروع کرد به تکان خوردن. زلزله داشت همه چيز را نابود ميکرد. امير هم در اين تکان تکان خوردن ها فقط نگاه ميکرد. ميخواست بداند سر بقيه چه مي آيد. هنوز يکي از پشت سر داشت کلافه داد ميزد :«امير .... امير ... امير پاشو ديگه. تلفن کارت داره»
امير چشم هايش را باز کرد و ستاره را با بدن تمام برهنه اش روبروي خود ديد. موبايلش را به طرف امير دراز کرده بود و با يک لبخند ساده روي صورتش، نگاهش ميکرد :«پاشدي بالاخره. بيا کارت دارند؟»
:«کيه؟!»
:«نميدونم. خيلي کيليده!»
:«چرا به تو زنگ زده ؟!»
:«چه ميدونم. بگير صحبت کن. نتونستم دَکش کنم»
امير همان طور سرش را بالا آورده بود و به صورت ستاره زل زده بود. انگار ميخواست دروغ را از چهره اش بيرون بکشد.
:«بگير ديگه، الان اين مرديکه آبروريزي راه ميندازه. بگير»
امير کوتاه ميآيد و گوشي را ميگيرد. ستاره هم با انگشت کف دستش را قلقلک ميدهد :«الو»
چشمک ميزند. قري به کمرش ميدهد و ميرود:«سلام مهندس. خواب بوديد؟!»
راه نميرفت. مثل ماهي توي آب ميرقصيد :«سلام. شما؟!»
:«من اديبم. شرکت آذر. حسابداريد اينجا. موبايلتون خاموش بود، مجبور شدم زنگ بزنم هم خونه تون.»
:«خوب حالا... چي شده؟! مشکلي پيش اومده؟!»
:«مشکل که چه عرض کنم. مشکلات. همه چيز ريخته به هم. لطف کنيد زودتر خودتونو برسونيد. يک سري از حساب ها به هم ريخته. رئيسمي خواد مارو اخراج کنه. فکر ميکنه ما اختلاسي چيزي کرديم.»
ابروهاي امير بالا رفت. سرش را بالا آورد و نفس عميقي کشيد. ستاره داشت از دم در ادا در ميآورد :«مگه نکردي؟!»
:«دست شما درد نکنه آقا مهندس. ما به شما زنگ زديم فکر ميکرديم کمکمون ميکنيد.»
:«حالا کردي يا نکردي؟!»
ستاره هنوز داشت دم در ادا اصول در ميآورد. امير از جايش بلند ميشود و ميرود که در را ببندد.
:«نه به مولا. نه به پيغمبر»
:«اگه کاري کردي بگو. شايد بتونم کمکت کنم»
ستاره مقاومت ميکند. اما در به هر زحمتي بود بسته ميشود. ستاره آرام جيغ ميکشد :« نبند »
:«نه مهندس. کوتا بيا. ما اهل اين برنامه ها نيستيم»
امير يک نفس عميق ديگر ميکشد و خودش را خالي ميکند :«چرا خودت زنگ زدي؟»
:«پس کي بايد زنگ ميزد؟!»
:«مگه نميگي رئيسميخواد اخراجت کنه؟!»
:«آهان يعني رئيسبايد زنگ مي زد. آقاي رئيسگفتند من شما رو پيدا کنم بيايد خدمتشون.»
:«من خودم با رئيسصحبت ميکنم. اگه اشتباه شده درستش ميکنم»
:« دست شما درد نکنه مهندس. لطف ميکنيد.»
:«ديگه هم به هم خونه ي من زنگ نميزني.»
:«گفتيم که پيداتون نکرديم. ولي باشه چشم.»
:«کار ديگه اي نداري؟!»
:« نه مهندس. زنگ بزنيد ببينيد چي شده»
:« پس خداحافظ»
صبر کرد تا طرف مقابل هم خداحافظي کند و بعد قطع کرد. سينه اش را از هوا پر کرد و با عصبانيت بيرونش داد. صداي پرنده هايش مي آمد. برگشت و نگاهي به قفسشان انداخت. اول صبحي با گنجشک هاي کوچه گرم گرفته بودند :«مي بينيد بچه ها. هزار و يه گــه ميخورند بعد انتظار دارند حسابدار بياد درستشون کنه»
بلند مي شود و ميرود کنار قفس بزرگ مرغ عشق ها. قفس را با يک طناب از سقف آويزان کرده و با يک پارچه نازک سفيد دورش را بسته. دست ميکند توي قفس و ظرف غذايشان را از ميله هاي کنار قفس جدا ميکند. اما هنوز مرغ عشق نر، روي ظرف نشسته. ظرف را چند تا تکان ميدهد تا پرنده بپرد. اما اتفاقي نمي افتد. :«پاشو شيطون. ميخوام ببينم خاليه يا نه. ... پاشو بچه. اين جوري ميخواي پرفسور بشي؟!»
چند لحظه اي به اين بازي ميگذرد. تا اين که با دست ديگرش مرغ عشق را پر ميدهد و قفس را باز ميگذارد. ظرف را تکاني ميدهد تا ارزني اگر هست از زير آشغال ها بيرون بيايد. اما چيزي نيست. مرغ عشق ها لب در ايستاده اند که ستاره با بدن بي لباسش وارد اتاق ميشود. :«حرفت تموم شد؟!»
مرغ عشق ها مي پرند توي قفس. و جيک جيک سر ميدهند. امير يک نگاه به ستاره و يک نگاه به مرغ عشق ها مي اندازد. دست ميکند توي قفس و با مرغ عشق ها بازي ميکند. دستش را ميگيرد زير نوکشان و آنها هم گازش مي گيرند. :«صد دفعه نگفتم، لخت تو اين اتاق نيا. بچه هام مي ترسند»
:«اگه تو باباشوني، منم مامانشونم. چرا بايد بترسند؟!»
:«موبايلت رو ميزه، وردار برو»
:«چي کارت داشت. ميگفت بايد زود بري شرکت»
سريع هم ميدود تا موبايلش را بردارد.
:« ميخواي save ش کني؟ نترس شناسنامه ايه نبود. »
:« اِ .... شناسنامه ها کي ميآد؟ »
شماره را Save ميکند.
:« امروز و فردا ديگه بايد بياد »
:« نميخواي زنگ بزني؟ »
:« نه کارش ندارم. شايد لج کنه »
:« خواهر برادر؟ »
:« آره. »
سرش را تکان ميدهد. سعي ميکند موهايش را تکان بدهد. اما آنقدر خيس است که تکان نميخورند. فقط چند تا تار مو که آويزان شده يک تکانکي ميخورند. امير نيشخند ميزند.
:« چيه ميخندي؟ »
:«اين پسره رفته؟!»
:«نه هنوز تو خماريه... چي کارت داشت؟! نميخواي بري؟»
:«خوب حالا... اينارو دون و آب بدم بعد ميرم... قبلشم بايد زنگ بزنم»
:«تلفن ديشب وصل شده. اگه خواستي زنگ بزني تو هاله »
دستش را در مي آورد و با ظرف مرغ عشق ها از اتاق بيرون ميرود. ستاره شانه هايش را بالا مي اندازد و به طرف قفس مي رود. دست ميکند توي قفس و با مرغ عشق ها بازي ميکند. مرغ عشق ها ساکت يک گوشه کز ميکنند. :«چيه ماماني. از دست من فرار ميکنيد.»
فقط براي همديگر سوت ميزنند. انگار يکيشان بگويد :«چيه» آن يکي هم بگويد:«چه ميدونم» ستاره سعي ميکند باهاشان بازي کند اما مرغ عشق ها فقط ميپرند به در و ديوار قفس و با استفاده از ميله هاي قفس از دست ستاره فرار مي کنند. امير مي آيد تو و ستاره را مي بيند :«ستاره؟!»
ستاره دستش را در ميآورد :« مي دونم حيوون از آدم لخت ميترسه. رفتم»
يکي از آن ته داد ميزند :«سوسن..... بيا يخ کردم مرده شور»
چند لحظه با چشم هاي گرد شده شان به هم نگاه ميکنند.
:«اينجوري نگاه نکن. تو از همه شون واسم عزيزتري. حاضرم صد بار ديگه داد بزنه اما يه دقه بيشتر ببينمت»
بعد هم آرام راهش را ميکشد و ميرود. مرغ عشق ها مي پرند بيرون، روي ظرف غذا. امير هم ظرف را همانطور ميگذارد توي قفس و در را مي بندد.
چند دقيقه بعد از اينکه لباس هايش را پوشيد، ميدود توي هال تا تلفن بزند. ستاره دوباره با تن تمام لختش از اتاق بيرون مي آيد. يک مرد هم دارد سر و صدا ميکند. با لباس هاي نيمه بسته از اتاق مي زند بيرون و با ديدن امير ساکت ميشود. امير نگاه سردي به مرد ميکند. :«سلام.»
جواب سلام امير هم به همان مقدار خشک است. ستاره نگاهش به امير مي افتد و هول ميکند. مرد آرام راهش را ميکشد و ميرود. ستاره هم همانطور ماتش برده. در را مي بندد و نگاهي به امير که ديگر گوشي تلفن زير گوشش است مي اندازد :«چرا اومدي بيرون؟»
:«بالاخره بايد مي اومدم... تو که گفتي هنوز تو خماريه !!!»
و تند تند شروع ميکند به شماره گرفتن.
:«همون بهتر که رفت. مي تونم باهات حرف بزنم »
راه مي افتد کنار امير بنشيند که امير با دست اشاره ميکند بايستد.
:«الان نه... الو... سلام خانم سعيدي، ميتونم با جناب رئيس صحبت کنم... »
آرام مي آيد کنار امير مي نشيند. :« سلام جناب رئيس، آريا هستم حسابدارتون»
صداي پشت گوشي آنقدر بلند است که ستاره هم مي تواند واضح بشنود :«سلام آقاي آريا. حالتون خوبه. شما که قراره فردا سر بزنيد مشکلي پيش اومده تماس گرفتيد؟!»
:«من ميخواستم اين سوالو از شما بپرسم.»
رئيس ميخندد. ستاره آرام ميگويد :«سرکاريه؟!»
امير هيس ميکند و انگشت سبابه اش را روي بيني اش ميگذارد. :«آقاي آريا. حساب هاي شما هميشه دقيقه... نه مشکلي نيست»
:«پس اين پسره به من زنگ زد گفت مثل اينکه مشکلي پيش اومده»
:«کدوم پسره؟!»
:«اديب... انبارداره»
:«آهان... اديب... نه مشکلي نداره»
:«مطمئنيد مشکلي نيست؟! صبح به من زنگ زد»
رئيس ميخندد :«هر چند وقت يه بار بهت زنگ ميزنند چي ميگند»
:«پس لازمه امروز بيام؟!»
:«نه، به کارهاتون برسيد. فردا زيارتتون ميکنيم»
ستاره دوباره آرام ميگويد:« چرا الکي چونه ميزني. تو مگه امروز مجتمع کلاس نداري؟!»
:«چشم آقاي رئيس. پس... فردا خدمت ميرسيم... خدا فظ»
ستاره دستش را روي شستي تلفن ميگذارد و قطعش ميکند :«تو مگه امروز کلاس نداري. چرا الکي چونه ميزني»
:«تو اول پاشو يه لباس بپوش. ديدنت کفاره داره. بعد صحبت ميکنيم»
:«همه کلي پول ميدند اين هيکلو ببينند.»
امير بدون هيچ حرفي ميرود توي اتاقش و در را ميبندد. لباس هايش را عوض کرده که ستاره در ميزند و وارد ميشود:« اين طوري خوبه!؟»
امير همان طور که روي تخت افتاده و کتاب ميخواند، نگاهي به وجنات ستاره مي اندازد. لباس هايش يک دست سفيدند و هيچ جايي به جز صورت و دستانش بيرون نمانده. به عادت هميشه اش جوراب هم پايش نکرده:«ميخواي بري بيرون؟!»
:«نه ميخوام باهات حرف بزنم.»
امير نگاهي به مرغ عشق ها ميکند که همين طور روي در و ديوار اتاق مي پرند و جيک جيک ميکنند:«درو ببند نرند بيرون»
:«بيام تو يا برم تو همون اتاق خراب شده»
امير کتاب را ميبندد و روي ميز کنار تخت ميگذارد :«بيا تو درم ببند.»
ستاره در را مي بندد و مي آيد روي تخت روبروي امير مي نشيند. پاهايش را دراز ميکند و کف برهنه پاهايش را به کف پاهاي امير مي چسباند. نمي تواند شروع کند. فقط زل زده به تقاطع پاها. باز هم طبق معمول بايد امير شروع کند :«چي شده. باز چي به کله ات زده؟»
:«پاهات سرده»
:«تو زيادي گرمي. هيجان داري حرفتو بزني»
ستاره سرش را بالا ميآورد و با لبخند نگاهي به صورت امير مياندازد :«آره چون ميخوام بگم... دوستت دارم»
نگاه هايشان براي چند لحظه به هم گير ميکند. و دوباره ستاره است که ادامه ميدهد :«ببين من و تو جفتمون يک مشکل داريم. پدر و مادرامون بهمون اهميت ندادند. فراموش شده بوديم. براي همين زديم بيرون و به هزار و يک کار سخت و آسون تن داديم. اما ديگه بسه. ميخوام شروع کنيم....»
همان طور که با هيجان و قدرت دست هايش را بالا آورده و کمي هم به جلو خم شده، براي چند لحظه به امير نگاه ميکند تا ببيند نظر رقيبش چيست. نمي تواند صبر کند تا با نگاه هاي سردش او را هم سرد کند :« ببين من يک کار پيدا کردم. يکي از دوستام برام جورش کرده. ميخوام همه چيزو بذارم کنار. خونه مونو عوض مي کنيم. يه جاي درست و حسابي.... من ميخوام درس بخوانم اينو ميدونستي؟!»
يک نفس عميق ميکشد :«ما هر چند يه بار بايد اين بازيو داشته باشيم. همون روز اول با هم شرط کرديم به گذشته هم کاري نداشته باشيم. هر کاري ميخوايم بکنيم اما اين حرفا نباشه. گفتم من فقط دوست دارم مثل يه خواهر و برادر باشيم. همين...»
:«آهان همين. چرا دوست داري يه خواهر داشته باشي. حتي اگه جنده باشه.»
:«صد دفعه گفتم تو اين اتاق درست صحبت کن!!!»
:«خوب ببخشيد... اما داشتن يه زن بدکاره از يه خواهر بدکاره بهتره، بي غيرتيش کمتره..... تو يه خلأ روحي داري...»
امير نگاهي به قفسه کتاب هايش انداخت و جاي يک کتاب خالي را به ستاره نشان داد :«تو اون کتابه روانشناسيه رو برداشتي؟!»
:«ربطي به بحثمون نداره. چرا دوست نداري با هم ازدواج کنيم. نکنه مشکل داري.... »
نگاه هاي سرد امير ادامه داشت و ستاره معنايش را خوب مي فهميد. اما اين بار ديگر براي تمام کردن آمده بود. از جايش پريد و دنبال مرغ عشق ها شروع کرد در اتاق دويدن. مرغ عشق ها هم پريدند و روي گل پيچکي که نزديک سقف بود نشستند. ستاره يک چاقو از جيبش در آورد و داد زد :«بگو چه مرگته. واگرنه اين بچه هاتو ميکشم»
امير از جايش بلند شد و با لبخند به طرف ستاره راه افتاد :« امروز شناسنامه ها مي آد. ديگه کاري نميشه کرد »
:« ما مثلاً خواهر برادر ميشيم. دوباره هم ميشه الکي زن و شوهر بشيم. »
:« منظورت از الکي چيه؟ »
:« الکيه ديگه. براي اين که تو بتوني منو تو خونه ت نگه داري. حرف همين بود ديگه؟!»
:« فقط همين ؟!»
سرش را انداخت پائين. اما باز کم نياورد. سرش را آورد بالا اما توي چشمهاي امير نگاه نکرد.:« من ميخوام بدونم چرا تو اينطوري ميخواي؟»
:«دوست داري بدوني؟!»
ستاره هم با سر تاييد کرد :«آره... آره»
:«بيا بشين تا بهت بگم»
:«اگه نگفتي بلند ميشم اين مرغ عشقارو ميکشم ها»
امير دست هاي ستاره را ميگيرد و سعي ميکند آرامش کند :«خوب حالا... چاقو رو بنداز بهت ميگم»
ستاره با چشم هايي که خون دارد داد ميزند :«بگو بگو ...»
:«آروم باش، آروم باش... »
امير دستي که چاقو ندارد را ول ميکند و روي دهان ستاره ميگذارد :«براي اينکه من هيچ وقت خواهر نداشتم»
صداي افتادن چاقو. امير دستش را برمي دارد و به چشم هايي که عصبانيتش، محبت شده نگاه ميکند. چند لحظه اين نگاه هاي عاشقانه بين آنها، همه چيز زمان مي شود. ستاره هنوز قانع نشده :«اما تو زنم نداشتي. چرا يه زن نمي خواي؟»
:«زن ميتونه بذاره بره. اما خواهر هميشه باهاته»
امير بغلش ميکد. ستاره همان طور مات و مبهوت توي بغل امير مانده. او هم دست هايش را دور کمر امير حلقه ميکند و براي اولين بار يک جمله عاشقانه از امير ميشنود :«نميخوام از دستت بدم. ميخوام هميشه پيشم باشي.»
ستاره هنوز نمي فهمد چه اتفاقي افتاده. امير فقط او را سفت توي بغلش گرفته و هيچ حرکتي انجام نميدهد. با يک سوال سعي مي کند از اين بهت بيرون بيايد :«دوست دارم امروز باهات بيام کلاس مجتمع. ميذاري؟!»
امير از او جدا ميشود و به ستاره نگاه ميکند. هنوز امير دستش را روي شانه هاي ستاره نگه داشته. :«يه حموم برم، بعد با هم ميريم»
توي صورت امير فقط شوق بود. ستاره واقعا گيج شده بود. رفت توي حمام. تيغ را برداشت و به صورتش توي آينه نگاه کرد. ميتوانست صورتش را بتراشد و موهاي اضافه را توي سينک بريزد. نگاهش به آلت تناسلي اش بود که همين طور بيرمق بود. خودش را به سينک چسباند. حالا فقط بالاتنه اش توي آينه پيدا بود. تيغ را گذاشت روي صورتش و به خودش توي آينه نگاه کرد. رگ آبي دستش معلوم بود. نيشخند زد.
نيم ساعت بعد با ستاره توي تاکسي نشسته بود. درست کنار هم. سر کلاسي که توي مجتمع داشت هم ستاره رديف اول نشست. امير هر از چند گاهي ميگفت :«ستاره تو بگو» ستاره هم يک چيزي مي گفت که همه مي خنديدند. حتي خود امير. شده بود مثل روزهاي اول آشنايي. همه چيز براي امير دوباره زنده شده بود. سر کلاس هاي حسابداري بعد از ظهر ستاره نمي توانست بيايد. موقع تمرين حل کردن شاگرد ها، مي رفت ته کلاس مي نشست و از آنجا حضور خالي ستاره را روي يکي از صندلي ها تصور ميکرد. همه جا پر از ستاره بود. حتي آسمان! اين بار زودتر از هميشه برگشت خانه. کليد را توي در چرخاند و در را باز کرد. به جاکفشي که نگاه کرد فقط یک شناسنامه را ديد. کفش هايش را گذاشت و شناسنامه را برداشت. بازش کرد.
امير آريا. شناسنامه از دستش افتاد...
نویسنده :مصطفی مردانی
وبلاگ نویسنده:http://mosiomard.persianblog.ir/

