با سلام
عرض اول خدمت اعضا: توجه داشته باشيد ازاين پس الويت نمايش داستان ها با كساني است كه فعاليت بيشتري درنقد داستان ها دارند. به هر حال فرقي بين افراد فعال و غير فعال بايد باشد.
عرض دوم خدمت اعضا: به دليل استقبال بيش از تصور جهت نمايش داستان از سوي افراد مهمان و همچنين اعضاي انجمن، احتمالا بعضي ازداستان هاي با حجم كمتر دريك پست قرار بگيرد. بدون تعارف بعضي ازداستان ها در سطح ضعيف قرار دارد كه اين مورد به دوستان اعلام خواهد شد تا داستان ديگري ارسال نمايند.
عرض سوم خدمت اعضا: بعضي ازدوستان دروبلاگشان آدرس ايميل ندارند يا به نوعي من به آن دسترسي ندارم به همين خاطر درخواست مي شود درزمان كامنت گذاشتن دراين پست آدرس ايميل خودرا وارد كنيد تا من همگي آدرس ها را درليستي دراختيار داشته باشم.
مهدي رضايي- دبيرانجمن داستاني چوك
---------------------------------------------------------------------------------------
آقا سیروس
سیروس کلاس اولی بود . چند ماهی از باز شدن مدرسه می گذشت اما هنوز نتوانسته بود برای خودش دوستی پیدا کند .
دیروز وقتی از مدرسه خارج می شدم ، سیروس با صدای بلند مرا صدا زد .. آقا معلم ، آقا معلم .. و من ایستادم . نفس زنان به نزد من آمد و گفت : « آقا اجازه هست ، ما می تونیم با شما دوست بشیم .. یعنی شما می تونید آقا ، دوست ما بشید ؟ آخه آقا ما هنوز دوستی برا خودمون پیدا نکردیم ، تازه آقا ، بچه های مدرسه هم که همه کوچیکن ، بابامون گفته ما دیگه بزرگ شدیم آقا .. »
با لبخندی به صورت جدی و معصوم سیروس نگاه کردم . منتظر بود . دستم را به سمت اش دراز کردم و گفتم : « آقا سیروس با من دوست می شی ؟ » .. و آقا سیروس هم دستش را دراز کرد و گفت : « معلومه آقا ! » .
از آن روز سال ها می گذرد . امروز ، آقا سیروس به من تلفن کرد و گفت که با زن و بچه اش می خواهند به دیدنم بیایند .
نويسنده: سيامك احمدي
وبلاگ نويسنده: http://www.delnamak55.blogfa.com/
--------------------------------------------------------------------------------------------
در سیلان بودن
هوای ماشین ما مستند است یعنی با هوای بیرون فرقی ندارد. تنها فرقش در این است که وقتی ماشین حرکت میکند هوا با سرعت بیشتری بدنت را نوازش میدهد. هوا بهسختی از درز وسوراخهای ماشین رد میشد و حس تکرار نشستن در ماشین را از من میدزدید. چه دزدی بجایی. درزهای ماشین زیاد بودند. درزهایی نه به بزرگی دهان پسر عمویم موقع عصبانیت. چند دقیقهای از رسیدنمان به آغوش نه چندان باز طبیعت میگذشت که شروع کرد. پسر عمویم را میگویم. همچون لوله آب پرفشاری که از دست مامور آتش نشانی دررفته باشد با پرتاب واژههای مختلف به این طرف و اون طرف نارضایتیاش را از محل مورد نظر ابراز میکرد. در آن لحظه من او را همچون کشاورزی بیغل و غش میدیدم که سوار بر گاو آهن قدیمی خود شخصیت ما را شخم میزد. حتی لبخند بیریای اطرافیان هم برای عادی نشان دادن اوضاع کافی نبود.
تازه اوضاع آرام شده بود که احساس کردم بوی بدی به دماغم میخورد. بیچاره طبیعت. اگر میدانست این تمدن و فرهنگ امروزی چه بلایی سر او خواهد آورد هرگز ان آغوش نیمه باز خود را بر روی آنها باز نمیکرد. هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سپاه بکر طبیعت مورد هجوم لشکریان بیرحم تمدن و فرهنگ قرار گرفت. طبیعت، تنها موجود زبان بسته، موجود صبوری که اگر به خشم آید هیچ کس را یارای مقاومتش نیست.
هنوز پا بر جا بود. این را از علمدار بزرگ لشکرش، درختی بزرگ به رنگ سبز با پرچمی در بالای سرش میشد فهمید. همه در فکر این بودیم که چگونه این پرچم به بالای درخت به آن بزرگی رفتهاست. به چشم من پرچم همچون فریادی بود که از دهان بسته درخت برمیخاست. فریادی بلند ولی بیصدا.
خاکستری، سفید و سیاه. اینها رنگهایی بودند که در فضای دور دست دیده میشد. رنگ خاکستری متعلق به کوه بود، نه پاکی سفید را داشت و نه بالایی سیاه اما متعلق به کوه بود.
کوه، نشان صلابت ایستادگی و پایداری. عامل جدایی من از زمین, واسطه نزدیکی من به خدا.
کوه، تنها سکون تکرار ناپذیر. سکونی که خود دیگران را از حرکت بازدارد. گویی زمان متوقف شدهاست و او, تنها او حرکت میکند.
اما خوب که نگاه میکردی رنگهای دیگری هم پیدا بود. حاشیه بالای کوه کمی سیاه بود. کوه، این سایه افکن بزرگ زمین, اسیر سایه ابرها شده بود. ابرهای سفید و کمی بالاتر ابر های سیاه. بالاتر از سیاهی نیز رنگی بود، کمی آبی وکمی رنگ خدا.
در راه برگشت بودیم که تازه فهمیدم هیچ عکسی نگرفتم غافل از اینکه چشم، ابزار صادق انتقال حس از درون، یگانه تصویر گر دنیای بیرون، از تمام طبیعت عکس گرفته است. جاده عکسهای زیادی داشت. قتل گلهای بیگناه به دست دخترهای متمدن قابل بخشش نبود. خورشید، سردار بزرگ سپاه طبیعت به انتقامجویی از آنها برخاسته بود و همچون دیوانهای سر و صورت آنها را به زیر بار مشت و لگد گرفته بود.
صدای خنده ماشینها به جمله ((دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است)) مرا به وجد میآورد. تضاد طبقاتی زودتر از قربانیان خود به حاشیه کنار جاده رسیده بود. پیاز درجه یک کیلویی280 تومان_ پیاز کیلویی200 تومان.
بر روی سنگی نوشته شده بود: بر محمد صلوات بفرست. فکر کردم نویسنده با ذوق آن از روی بیحوصلگی آن را در جایی گم نوشتهاست ولی بعد فهمیدم که نویسنده از ترس متهم شدن به جرم بیفرهنگی آن را در جایی دور نوشتهاست. نویسنده کهن فکر چیزی را دیدهبود که انسان روشن فکر امروزی به ندرت میبیند. او فرق بین بیننده و نگاه کننده رابه خوبی رعایت کرده بود. در نظر او بیننده انسانی نیازمند بود اما نگاه کننده جستجوگری بود که نه نیاز به رنگ سبزداشت و نه محتاج چاپ درشت بود.
گرچه کوه را برای غیر قابل تصرف بودن و پسر عمویم را به جرم بیریا بودن محکوم کردند ولی کسی دخترها را به خاطر بلند خندیدن محکوم نکرد و این تنها عدالتی بود که برپا شد.
نويسنده: علي كلانتري فرد
وبلاگ نويسنده: http://www.zehnemakhshoosh.blogfa.com/
http://www.barfaraz.blogfa.com/
http://www.lantern-of-knowledge.blogfa.com/cat-5.aspx

