تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - نویسندگان :پرارین حاجی زاده- افسانه طباطبایی

   

          باسلام به همه دوستان . لطفا برای هر داستان کامنت جداگانه بگذارید. باتشکر

 

                                            ثانيه هاي تلخ


سیگاری بر لب دارد با آن چشمان بادامیش یک ساک سرمه ای در دستان خود قرار داده ونگاهی به ساعتش می اندازد . باد سردی می وزد ولی او انگار سردش نیست ! آرام تمام اطرافش را زیر نظر دارد از دور نگاهش به شخص مورد نظر می افتد .
بطرفش می رود و آرام از کنارش رد می شود . من هم کنجکاوا نه بسوی آنها می روم .
طوری که نفهمند به دنبال آنها از پارک خارج می شوم پارک آنقدر شلوغ است که متوجه من نشدند من از دور همه جا را نگاه می  کردم ماموریتم این بود . محال بود به من شک کنند من را یک زن نیمه دیوانه همه در پارک می بینند با موهای نیمه زولیده ، زنی تنها که همیشه سر ساعت می آید پارک آرام ، آرام می روم با اینکه چند بار زندان رفته باز از رو نمی رود ولی این دفعه دیگه کارش ساخته است . پول به دهنش مزه کرده حالا می خواهد پا فراتر بگذارد ای بدبخت .
با بی سیم که بهم داده شده اطلاع می دهم  چشم بادامی جدیده.

نويسنده: افسانه طباطبائي

وبلاگ نويسنده:دنیای سبزمن http://www.donyayesabzeman.persianblog.ir/

-------------------------------------------------------------------------------------------

من فقط یک کیک پز بودم ، همین !

- من فقط یک کیک پز بودم ، همین !

- اگر همکاری کنید مجازتتان تخفیف می یابد ، حالا خود دانید.

اتاق ، کاملن تاریک بود ، روی یک صندلی ، وسط اتاق نشسته بود ، پاها و دست هایش را با چیزی نبسته بودند ولی اعضلاتش چنان سفت شده بود که گاهی فشار طناب را روی پاها و دست هایش حس می کرد و پوستش هر لحظه کبودتر می شد ، درست مثل لب های یک هفته قبلش ، یک هفته از آب خبری نبود ، حالا درست یک هفته بود که به صورت مداوم قطره - قطره آب به حلقش می ریختند ، غیر از مواقع بازجویی ، فشار طناب مثل فشار دادن به اسفنجی بود که حالا به تمام بدنش پیچیده باشند ، و قطرات آب سرد از تمام روزنه های پوستش بیرون می زد

کسی پشت سرش ایستاده بود ، سنگینی اش ، خرخره اش را فشار می داد و تا مرز خفه شدن پیش می رفت ، صدای ضربات شلاق خیسی را بر روی بدن سرد و کاشی کاری دیوار می شنید ، استخوان های بدنش تیر می کشید و جا به جا پوستش کبود می شد

با هر بار قطع شدن ضربات به دیوار سرد ، پاهایش شروع به لرزیدن می کرد و شاش داغ و زرد از شلوار گشاد و نخیش بیرون می زد و بویش قاطی بوی استفراغ تمام این یک هفته می شد و صورتش درست رنگ دیوارهای رنگ پریده سلول و گاهی با جمله حرف بزن کبود می شد

روی دیواره قطره - قطره آب جمع شده بود

میله ها جلوی چشمش حرکت می کردند و جابه جا می شدند سرش همراه میله ها می چرخید و میله ها باریک و باریک می شدند مثل تارهای ریزی و هی جابه جا می شدند ، تصویر کم کم محو شد

- چقدر هم می زنید ، می خواهید به اندازه اتاق تخم مرغ ها کف کنند

- باید حسابی همش زد ، تا کیک مخصوص سرآشپز آماده شه ، این قدر هم زدم که سرم همراه همزن می چرخه

همین طور که انگشت اشاراش رو توی دهنش می مکید نگاهی به زمین انداخت و گفت :

- توی این کاسه کف زمین چه چیزی  ریخته اید ؟

- حواسم چقدر پرته ! فکر کردم ، گذاشتمش توی کابینت ، آب پرتقاله ! با پرتقال تازه گرفتم

- آب پرتقال طبیعی ! شوخی نکنید ، اسانسه ، شبیه شاش شده تا آب پرتقال ، به جای کیک پرتقالی از این به بعد اسمش را بگذارید  کیک شاشی

آب پرتقال رو آروم آروم اضافه کردم ، خوش رنگ تر از همیشه شده بود ، همین طور که اضافه می کردم با همزن همش می زدم

- چرا این طوری نگا می کنی ! نترس من کیک با شاش هم بپزم خوشمزه می شه

- من فکر می کنم مزه مورچه می گیرد

- تو مورچه خوردی یا شاش ! شایدم هر دو شو !

- فکر کنم بد هم نباشد ! اسانس شاش را پودر کنیم

- آره بعد هم یه مسابقه شاشیدن این جا ، را  بندازیم هر کس تونست بیشتر به هیکل بقیه بشاشه ، اون بشه مسئول این کار

- معلومه است  دیگر،  شما تنها آشپز مرد اینجا هستید  ما اگر بخواهیم بشاشیم اول گند می زنیم به هیکل خودمان

- حالا کی گفته تو زنی ، خوب اگه من مردم ، پس تو حتمن زنی دیگه !

هم زن رو برداشتم و فکر کردم من بهتر بلدم به هیکل بقیه بشاشم یا رئیس ! قطعن رئیس ، اون شخصن هم وارد مقوله شاش نشه می تونه همه رو به گند بکشه اونم با کوچکترین نگا ، کاری می کنه که خودت ، خودت رو به گند بکشی و له کنی ، تازه اگه رئیس هم نباشه ، اون ولم نمی کنه ! اون همه جا خرخرام رو می چسبه

- حالم رو به هم نزن دختر رد کن بیاد آب پرتقال رو

شروع کردم به هم زدن ، رنگش از همیشه خوش رنگ تر شده بود ، یک نارنجی گرم ، دستم رو با پیشبند سفید پاک کردم ، دو طرف پیش بند نارنجی شد

دسته فر رو گرفتم و شیشه رو پایین آوردم ، دستم سوخت ، بعد از این همه سال کیک پزی هر بار یادم می ره سینی رو با دستگیره بیرون بکشم

حمله کرد به سمت کیک و یک تکه گنده رو برداشت و با اشتها قورتش داد ، دومی رو برداشت

-   امروز چه چیزی اضافه کرد ه اید ، عجب طعمی پیدا کرده  

-  جدن ! هیچی ! همه چیزای همیشگی ، فقط بیشتر همش زدم

رفت سمت کابینتا و شروع کرد داخلشون رو دونه دونه گشتن ، درها رو محکم باز می کرد و نگاهی می انداخت و محکم در رو به هم می کوبید

- نوشیدنی ! چیزی ندارید با این کیک ها بخوریم

سرم رو با نشانه تایید تکون دادم و کیک رو فرو دادم پایین

کابینت دومی از بالا

در رو باز کرد و میخکوب وایستاد ، با دو تا دستش دو سر کابینت رو گرفته بود ، دیگه دستش رو مثل جستجوگرها تا ته داخل کابینت فرو نمی کرد

-  چیه پیدا نکردی !

چرا !

یک کاسه درست شبیه کاسه روی زمین توی دستش بود ، مثل جن زده ها نگام می کرد و لام تا کام حرف نمی زد ، کیک کنار گلوم گیر کرده بود ، نه پایین می رفت و نه بالا می آوردمش ، چشماش دیگه  برق همیشگیش رو نداشت

از پشت پنجره آشپزخونه مرینوس رو نگا می کردم ، یک هفته قبل که اوردنش اسمش رو گذاشتیم مرینوس ، موهاش فرفری بود وسفید ، شاخاش مثل شیرینی های خوشمزه ایی بود که مامان بزرگم می پخت ، سفید بودن وپیچ پیچی ، عقلش نمی کشید کجا باید بشاشه ، موزاییک ها زرد می شدن و پاک نمی شدن ، چقدر طول کشید تا یادش دادم توی یکی از این کاسه ها بشاشه ، شبا می آوردم و خالیش می کردم ولی دیشب یادم رفته بود

هیچی نگفت ، ظرف آب پرتقال رو محکم کوبید روی سنگ کابینت ، پرتقالا ریخت روم و با صدای ترک خوردن سنگ کابینت صدای به هم خوردن در رو شنیدم

از وقتی اومده دیگه حیاط رو جارو نمی کنم ، مثل جارو برقی تمام برگای درخت پرتقال رو می بلعه ، موقعی سر شکمش نارنجی می شه ، واقعن نارنجی می شه ! به طوری که حس می کنم هر لحظه شکمش سوراخ می شه و قطره های پرتقال از توی شکمش بیرون می ریزه ، می آمد کنارم و دماغ خیسش رو به دستام می مالید و منم موهای فرفریش رو پشت شاخ اش می زدم

، توی چشماش گاهی برق کوچکی می درخشه

در رو باز کردم و رفتم توی حیاط ، شاخش رو گرفته ام و آوردمش گوشه ، جارو رو دستم گرفتم تمام برگا رو جارو کردم و جا دادم توی گونی و سر گونی رو محکم بستم

یک صندوق از انتهای حیاط برداشتم و کفشام رو کندم و پاهام رو قلاب کردم دو طرف درخت و دستم رو به شاخه ها گرفت ام ویواش خودم رو بالا کشیدم ، به اندازه یک صندوق از درخت پرتقال چیدم و نشستم چهار زانو روی زمین ، حسابی وسواس پیدا کرده بودم دونه دونه پرتقالا رو پوست می کندم و می ذاشتم توی صندوق

گوشه حیاط وایستاده بود و نگام می کرد ، جالب بود ، هیچ عکس العملی نشون نمی داد حتی صدای بع بعش رو تا حالا نشنیده بودم

یه لحظه حس کردم رییس از پشت شیشه داره نگام می کنه با همون لبخند چندش آورش ، پشت میله ها کسی نبود ، صندوق پرتقال رو گذاشتم جلوش و رفتم ، لب های بنفشش نارنجی شده بودن ، حالا شاشش بیشتر از قبل شده بود به مقدار زیاد و خوش رنگ ،  قاشق رو برداشتم و کف روش رو با ضربات قاشق از بین بردم ، کمی چشیدم ، شیرین بود و کمی ترش ، ملس !

مشتریا هر روز زیادتر و زیادتر می شدن ، روی غذای ، همه ، یه دونه  کیک می دادیم ، یه عده هم فقط برای کیک صف می کشیدند تا انتهای خیابون ، منم کلا ام روز به روز بزرگتر می شد و پفکی تر ، از پشت کلاه سفید و بزرگم نگاهم توی ملاقه بزرگی افتاد یک لحظه دست پهن رئیس رو دیدم که توی چنگش پر از اسکناس بود و لبخند چندش آورش هر لحظه بزرگتر بزرگتر می شد ، خودم رو پشت قابلمه بزرگی پنهان کردم ، از دیدن دندونای زردش حالت تهوع می گرفتم

اقلن روزی یک پخت کیک رو خود آشپزا و کیک پزا می خوردن ، غیر از اون !

از اون روزی که ظرف آب پرتقال رو کوبید روی کابینت دیگه باهام حتی یک کلمه هم حرف نزد ، انگار من رو نمی دید ، نه دیگه از لبخند همیشگی و پهنش خبری بود ، نه هم از چشمای خندانش که انگار همیشه خدا ، لامپای کوچکی توشون در حال برق زدن بود

توی این یک هفته هر وقت من رو می دید ، سعی می کرد پشت قابلمه ها و قاشقا و ملاقه های بزرگ از چشم تیزبینم، چشماش رو مخفی کنه ، تصویرش پشت قابلمه کش اومد و موهای فرفری و نارنجیش با هر حرکتی توی قاشق و ملاقه ها پیچ در پیچ تر و مواج تر می شد ، سرش رو که بالا می گرفت انعکاس نگاهش مثل طنابی دور گردنم حلقه می انداخت و تا مرز خفه شدن پیش می رفت سرم رو پشت قابلمه ها و قاشقا و ملاقه ها ی بزرگ از چشم تیزبینش مخفی کردم ، دور گردن و صورتم عرق کرده بود و قطره قطره آب وارد حلقم می شد و سیب گلویم همراه بغضم با فشار آب بالا و پایین می شد

مرینوس کم کم رنگ سفید موهاش نارنجی و طلایی شده بود ، همه به شدت تعجب کرده بودن می گفتن : مریضه ! احتمالن داره می میره ، رئیس خودش شخصن گوسفندا رو سر می برید ، چاقوش رو تیز کرد و گفت : نباید حروم شه

پاهاش رو از هم باز کرد و شاخش رو گرفت و هلش داد به عقب و خودش سوارش شد ، فقط یه لحظه طول کشید و تمام ! تمام مدت پشتم بهش بود ، نمی خواستم لحظه آخری چشماش رو ببینم

آخرین بازمانده مرینوس رو به ظرف تخم مرغ اضافه کردم و هم زدم ، دیگه نمی تونستم تستش کنم ، سال ها بود که اشک خودم رو ندیده بودم ، صورت زردم توی قاشق پهن شده بود و موقعی هم می زدم اشک ام از روی موهای نارنجی و سفیدم سر می خورد و از توی پیچای فرفریش رد می شد و قاطی اشکای توی قاشق می شد و سر خورد ، توی مایه کیک

این دفعه دیگه مثل همیشه سینی رو ، روی سرم نذاشتم که برای توزیع ببرم

رییس خودش بالای سرش گرفت و همراه با گوشت کباب مرینوس روی میزش گذاشت

من از گوشه آشپزخونه نگا می کردم رییس پشت میز نشسته بود و با اشتهای فراوون گوشت رو به نیش می کشید و از کنار لباش خرده هاش می ریخت و تکه هاش بین دندونای زردش باقی می موند

دستاش رو با رومیزی سفید پاک کرد و بزرگترین تکه کیک را برداشت و گاز محکمی زد

تموم لباس سفیدش غرق خون شد ، دهنش ، دندوناش از همه خون می چکید و کیک غرق خون بود ، کیک بین خون قل قل کنان مذاب می شد ، همه وحشت زده از رستوران فرار کردن

من کنار در وایستاده بودم و آروم دست به شاخای پیچ پیچی و سفیدش می کشیدم

بوی شیرینیای مامان بزرگم رو می شنیدم و طعم شیرنشون گرمم می کرد

چشمای رییس سرخ شده بود ، زیپ شلوارش رو پایین کشید و شاشید توی صورتم

- کثافت ! این بازی من بود ، نه تو !

حالا مزه مورچه رو به خوبی حس می کردم

 

دیگراثری از میله ها نبود، انگار از همان اول میله ها توی سلول وجود نداشت ، همه جا یک دست کاشی سفید بود ، فشار طناب ها بیشتر و بیشتر می شد ، تمام آشپزخانه را آب فراگرفته بود ، توی چشم هایم حباب جمع شده بود و طناب را هر لحظه محکم تر و محکم تر می کشیدم ، کلاه پفکی اش وارفته بود و روی آب شناور بود ، این آخرین باری بود که همدیگر را می دیدیم ، چشم هایش دیگر برق همیشگیش را نداشت و نه از لبخند پهنش خبری بود ، موهای نارنجی و فرفریش حالا صاف و یک دست سفید شده بودند ، فرو می رفتم و فرومی رفتم مثل اسفنجی که به شدت فشارش داده باشی کوچک و کوچک تر شدیم و ناپدید.

 نویسنده:پرارین حاجی زاده

وبلاگ نویسنده:نگرش آبی    http://www.dshm.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 23:30 |