سلول هاي اضافي
۲۷ مهر
خيلي وقت بود كه ميخواستم در مورد اين صدا با كسي حرف بزنم اما نميشود. به هر كسي كه بگويم، ميگويد تاثير شيمي درماني است. مگر شيمي درماني همين يك اثر را روي من بگذارد؛ هيچ فايده ديگري كه ندارد.همهاش يك صداي مبهم توي وجودم ميآيد و ميرود. انگار يك ميكروفون كوچك توي دلم جاسازي كردهاند. صدا را از گوشهايم نمي شنوم از ته دلم ميآيد بيرون. اما آنقدر كم است كه فقط خودم ميشنوم. اين را به هيچ كس نميتوانم بگويم؛ حتي سميرا. همين طوري از من فراري است. اصلا نميخواهد پيشم بماند. همهاش بچهها را بهانه ميكند و ميرود. وقتي هم كه هست فين فين ميكند و سرش را مياندازد پايين تا من چشمهاي مثل كاسه خونش را نبينم.
راستش اوايل فكر ميكردم صداي رودهام است. هر چه باشد دارد سلولهاي اضافي توليد ميكند تا هر جوري شده من را بكشد؛ اما بعد ديدم نه. راستي راستي دارد يك چيزهايي ميگويد. چيزايي كه قار و قور شكم نيست. از ديروز تا حالا كه آوردنم توي اين اتاق، صدايش بيشتر شده. اين اتاق يك پنجره بزرگ به بيرون دارد. اصلا ديوارش به طرف حياط نصفه است و بقيهاش پنجره است. توي اتاق تنها نيستم. يك مريض مردني ديگر مثل من هم هست. حوصله نداشتم بپرسم چه مرگش است؛ اما انگار اين هم مثل من خلاصه.
28 مهر
امشب صداها واضحتر بودند. ميگفتند بروم پاي پنجره. آن هم سه صبح. هوا خنك بود و كمرم يخ كرده بود. هم اتاقيام ناله ميكرد و توي خودش مچاله شده بود. باد شاخههاي درخت توي حياط را تكان ميداد. پاهايم را گذاشتم لبه پنجره و رفتم بالا. صدا خيلي واضح گفت: بالا را نگاه كن. بالا دست راست.
يك چيز گرد و درخشان ديدم كه دور خودش ميچرخيد و اطرافش پر از ابر يا دود بود. نميترسيدم. انگار با شنيدن آن صدا، منتظر چيز خارق العادهاي هم بودم. حالا ديگر جرات ندارم چيزي به كسي بگويم. ميگويند: اين آخر عمري ديوونه شده. باد متوقف شد و هوا يك دفعه گرم شد. در فاصله يك پلك زدن، شي گرد و نوراني ناپديد شد. چند دقيقهاي همان جا ايستادم و بعد امدم پايين. صدا هم قطع شده بود. حتما انها موجودات فضايي بودند. حتما يك رادار توي شكمم جاسازي كرده بودند؛ اما كي؟ حتما توي عمل اولي. شايد نامرئي هستند كه به اين راحتي توانسته بودند بيايند توي اتاق عمل. خيلي خوشحال بودم. امشب عجيبترين شب زندگيام بود.
2۹ مهر
همه چيز مسخره شده. خودشان هم ميدانند عمل فايده اي ندارد؛ اما اين سميراي بدبخت را دوباره اميدوار ميكنند. امروز صد بار امد و رفت و به من لبخند زد.توي دلم گفتم: معلوم نيست چه اميدي بهش دادن.
امروز دكتر امد بالاي سرم؛ آن هم چه دكتري. يك دختر كوچولو موچولو، با يك عالمه آرايش. حالم داشت به هم ميخورد. به سميرا گفتم: "اين حق نداره به من دست بزنه". سميرا لبش را گاز گرفت؛ يعني خفه شو. ديدم نه، اين سميرا خيلي دلش خوش شده؛ دست خانم دكتر را پس زدم و گفتم: "من دكتر مرد ميخوام. اصلا دكتر خودم كو؟ دكتر جهاني".
خانم دكتر نگاهي به سميرا كرد و سميرا سرش را انداخت زير.
خانم دكتر گفت: "دكتر جهاني نميتونه". گفتم: "پس شما هم نميتوني". عصباني شد. با ان چشم هاي سياهش چشم غرهاي رفت كه يعني ساكت شو؛ اما من دستبردار نبودم. اگر قرار است بميرم زير دست يك مرد بميرم كه خيلي بهتر است. دوباره دستش را پس زدم. گفت: "دكتر جهاني ديروز تصادف كرد و مرد. در جا تمام كرد. ضربه مغزي شد. حالا ميگذاري معاينهات كنم".
فرياد زدم: "نه" و شروع كردم به هوار كشيدن. سميرا به دست و پايم افتاده بود كه بس كنم؛ اما دوست داشتم عقده اين چند وقته را خالي كنم.
وقتي اتاق خالي شد هم اتاقيام گفت: "خوشم اومد از حرف زدنت. مرد با جنمي هستي".
30 مهر
امروز از وقتي چشمهايم را باز كردم صداها از درونم فرياد ميكشيدند. ميگفتند يكي منتظرت است. يكي ميخواهد تو را ببيند. اما كي؟ كجا؟ كسي ميخواست بيايد توي اتاق يا با همان چيز گرد ميخواست من را ببيند. اما روز بود و حياط پر از آدم. پرستارها هم هي ميآمدند و ميرفتند. هم اتاقيام حالش بدتر شده بود. سرطان معده داشت.
چند ساعتي چرت زدم. نميدانم چطوري با اين همه سر و صدا خوابم برد. وقتي بيدار شدم زن هم اتاقيام را داشتند ميبردند بيرون. مثل آدمهاي برق گرفته بود. چشمهايش اندازه توپ تنيس باز شده بود و جايي را نميديد. روي هم اتاقيام ملافه كشيدند . پس مرده بود. خلاص شده بود بيچاره. خيلي درد ميكشيد. يك دفعه پنجره باز شد. كسي نديد. باد نمي امد و هوا گرم بود. همان چيز گرد امد پشت شيشه. خوشحال شدم. امده بود ديدنيام، همان كسي كه ميخواست من را ببيند. دود كمي از آن چيز گرد آمد توي اتاق و بوي خوبي داد. هيچكس حواسش به پنجره نبود. با اينكه به پنجره خيره شده بودم همه آنقدر حواسشان به مرده بود كه اصلا به من نگاه نميكردند.
آخرش نفهميدم چه كسي به ديدنيام آمده بود؛ اما بعد از رفتن آن چيز گرد فريادهاي درونم ساكت شد. خيلي خوشم امده بود. با اينكه بايد ناراحت باشم كه يكي درست كنارم مرده؛ اما اين طوري نيست. دست خودم كه نيست. منتظرم تا فردا ببينم چه ميشود.
1 فروردين
امروز فرداي ديروز است؛ يعني همان سي مهر. اما اينجا ديگر زندگي دست خودم است. دوست دارم بگويم يك فروردين تا خيال كنم امروز عيد است. واقعا هم انگار امروز عيد است. بوي عيد ميايد. بوي چيزهاي نو. صدا از وجودم ميگفت امروز ميفهمي ما كي هستيم.
منتظر بودم. سميرا امد؛ اما اصلا نتوانستم نگاهش كنم. نگاهم به پنجره بود. ميترسيدم بيايند و بروند و من نتوانم ببينمشان. سميرا خيلي فين فين ميكرد. سهراب را هم آورده بود. دعوايش كردم. گفتم اينجا جاي بچه است برش داشتي اوردي؟ سميرا جوابم را نداد و رفت بيرون. سهراب گفت: "خودم ميخواستم بيام. مريم هم خيلي گريه كرد تا با ما بياد؛ اما بهش گفتيم از در نگهباني نميذارند رد شده. چون خيلي كوچيكه".
ديگه چيزي نگفت . يك خورده نگاهم كرد و رفت. نزديكي غروب خوابم برد. به طرف پنجره خوابيده بودم. تا چشمهايم را باز كردم همان چيز گرد را ديدم. چيزي مثل دود داشت نگاهم ميكرد . حجم مشخصي نداشت ولي انگار تمام حركات ان توده دود، براي حفظ يك شكل واحد بود. سر و بدن داشت؛ اما دست و پا را نميدانم. هنوز چشمهايم درست نميديد. صداي درونم گفت: "اين منم. هر كسي نمي تونه ما را ببينه. هم اتاقيت هم ميديد اما حالا نيست كه ببينه". نميدانستم بايد جوابش را بدهم يا نه. چيزي نگفتم و رفت.
پس او هم ميديده؛ اما چطوري؟ چرا چيزي نگفته؟ خوب مثل من كه چيزي نگفتم. شايد سرطان باعث شده او هم بتواند ببيند. تازه سلولهاي اضافي او از من بيشتر هم بوده.
1 ارديبهشت
درختها شكوفه دادند و همه جا قشنگ شده. البته اين درخت رو به روي پنجره كاج است و هيچ وقت شكوفه نمي دهد؛ اما وقتي ارديبهشت ميايد حتما همه جا خوشگل ميشود. امروز پرستار برايم سُند وصل كرد. پس ميخواهند دوباره عملم كنند. ديگر آن دكتر كوچولو هه نيامد. نمي خواهم عمل شوم. اينطوري پل ارتباطي من با انها از بين ميرود. نميدانم چه كار كنم. بايد بگويم روحيه ندارم و بيماري در وضع بدي است. آخر تازه فهميدم انها چه شكلياند.
1 خرداد
خوبياش اين است كه امسال نبايد سوال امتحاني طرح كنم و ورقههاي بچهها را تصحيح كنم.
دكتر گفت الا و بلا عمل. ميخواستم بگويم برو بابا . البته گفتم؛ هوار هم كشيدم كه نمي خواهم عمل شوم. سميرا داشت خودش را خفه ميكرد. هي نازم را ميخريد كه قربون قد و بالات برم بذار عملت كنند اما ...
نه خيلي وقت است كه دلم برايش نمي سوزد. دلم ديگر براي هيچ كس نمي سوزد. امروز خيلي خسته شدم. وقتي داشتم استراحت ميكردم صدا بهم ميگفت خيلي مردي. خيلي قبولت داريم. خوشحال بودم از اين همه مقاومت.
يه روزي
ديگر مهم نيست چه روزي باشد و من اصلا بنويسم يا ننويسم. تمام امروز را با آن موجودات حرف زدم. هم ميديدمشان، هم صدايشان را مي شنيدم. ديگر مزاحمي توي اتاق نبود و انها و من راحت بوديم. امروز چند تا بودند و درمورد همه چيز حرف زديم. درمورد سميرا، سهراب، مريم. وقتي درمورد مريم حرف ميزدم دلم گرفته بود و نزديك بود گريه كنم؛ اما انها با من شوخي كردند و حالم را عوض كردند. دوست ندارم برايشان اسم بگذارم . اينطوري انگار بهتر است.
چند ساعت بعد
از ديروز تا حالا خيلي به من خوش گذشته. انگار چند ساعت بيشتر نبوده. يك لحظه هم تركم نميكنند. هر لحظه دور و برم هستند و با من حرف ميزنند. نمي دانم با دكتر چطوري حرف زدم كه كلا عمل را بيخيال شد. سُند را باز كردند. سميرا به دست و پاي دكتر افتاده بود آن هم جلوي من. بايد غيرتي ميشدم و چيزي ميپراندم؛ اما اصلا حسش نبود. شايد روزي به همين دكتر شوهر كند. مرد بدي نيست. مي دانم مجرد است. دوستهاي عجيبم گفتند. گفتند خيلي دلش براي سميرا ميسوزد؛ چون هم خيلي جوان است، هم خيلي خوشگل.واقعا سميرا خوشگل است. نميدانم. هيچ وقت به اين فكر نكرده بودم. شايد هم خوشگل باشد. برايم مهم نيست.
يك زندگي جديد
اين چند روزه حوصله يادداشت هيچ چيز را نداشتم. بعد يك هو به سرم زد اگر بعد از مرگم سميرا بخواهد اينها را بخواند بگذار بداند در اين چند روزه آخر كه هي ميايد بالاي سرم و گريه ميكند و هرچي فك و فاميل داريم را خبر كرده چي به من ميگذرد.
اين چند روزه همهاش سفر بودم. تا اتاق خالي ميشد سوار همان چيز گرد ميشدم و ميرفتم. توي يك فضاي نامتناهي. همه جا سياه بود و زيبا. انگار توي فضا شناور بودم اما فضا نبود. نميتوانستم خودم آزادانه حركت كنم اما ميرفتم. حتما آنها ميبردنم. سياهي پر از شفق هاي صورتي و بنفش ميشد. بعد تاريك ميشد و دوباره يك عالمه نور گذرا مثل شهاب سنگ رد ميشدند.
هيچ كدام از انها من را هيجان زده نميكردند.اما خوشم ميآمد . دوست داشتم همان جا بمانم؛ كنار همان دوستهاي عجيب. از همه چيز حرف ميزديم. شايد هم اصلا حرف نميزديم. انگار هر جور محبتي را با حرف زدن توجيه ميكنم. ان فقط يك محبت بود كه بين ما در جريان بود. از جانب من براي آنها ميرفت و از جانب آنها براي من ميآمد. وقتي برگشتم توي اتاق خودم روي تخت بودم. همه بالاي سرم بودند. نميدانم چطوري ميرفتم و ميآمدم. خسته شدم. دوستهاي عجيبم گفتند سفر فردا هميشگي است. ديگر برنميگردم. امروز بايد سميرا را بيشتر نگاه كنم. مريم هم هست و سهراب.
نویسنده :معصومه میرابوطالبی
وبلاگ نویسنده:شازده کوچولو http://msmro.blogfa.com/

