مجنون
نزنيد نزنيد . . . . ا . . . سرم شکست . آخ . . . آخ . .
اين صداي ديوانه اي بود که به تازگي اون حوالي پيدا شده بود . بي آزار بود.ازاون بي آزارهائيکه حتي نمي تونست يه مورچه رو اذيت کنه .
از بوي بدي که ميداد پيدا بود که چند ماهه حمام نرفته و پوستش رنگ آب رو به خودش نديده . موها و ريشش حسابي بلند شده بود. کسي نميدونست کيه و از کجا اومده. فقط بعضيها براي خود شيريني جلوي دوستان و آشناهاشون گهگاهي سر بسرش ميگذاشتند و با حرفها و سوالهاي بي سروته خلوتش رو بهم مي زدند. پيرمردي که از اونجا رد ميشد بمحض اينکه ديد خون از سر ديوانه مفلوک جاري شده دستمالي رو از جيبش بيرون آورد و روي زخم اون
گذاشت . فريادي به سربچه هاي شيطون محله کشيد و اونها رو از اونجا دور کرد. آرام کنارش نشست و گفت:اين دستمال کاغذي رو روي سرت نگهدار تا خون بند بياد . اين را گفت و از اونجا دور شد.غلام دستمال کاغذي رو روي سرش نگهداشت وگوشه اي نشست. درد در تمام سرش مي پيچيد. سرما اذيتش ميکرد. آرزو کرد اي کاش اون اتفاق نمي افتاد والان مجبور نبود شبها رو کنار خيابون بخوابه و روزها رو توي پياده رو قدم بزنه . با خودش گفت : بمنچه . مگه تقصير من بود؟ خودش پريد جلوي ماشينم. مي خواست دستش رو از توي دست مادرش نکشه . ولي چرا. . . تقصير من بود . اگر تند نمي رفتم . . . اَه . . اصلاً مي خواست نره زير ماشين . بمنچه بمنچه بمنچه بمنچه .يکي از کسبه محل داد زد: آهاي ديوونه چه خبرته بمنچه بمنچه راه انداختي ؟ غلام سرش رو توي دستاش قايم کرد و آروم با لجبازي بچگانه اي ادامه داد بمنچه بمنچه بمنچه . نگاهي به مغازه دار کرد و يواشکي جوري که خودش هم فهميد خنديد. هنوز بعضي چيزها رو مي فهميد . يادش بود که زن و بچه داشت. بچه اش درست همسن و سال بچه اي بود که زير گرفته بود. گاهي اوقات که صحنه تصادف به يادش مي اومد از خودش بيخود مي شد . چقدر دلش مي خواست يه بار ديگه دخترش رو ببينه . با خودش عهد کرده بود روزي که دوباره زنش رو ببينه با اين آجري که توي کيسه اش گذاشته حتماً ده دوازده تا ضربه محکم توي سرش بزنه تا دفعه ديگه اونو ول نکنه و بِره .
" پول ندارم خرج تيمارستانتو بدم" يعني چه ؟ پس چي ميگن شريک لحظه هاي غم و شادي؟
کيسه اش رو باز کرد و يک بار ديگر آجر رو ورانداز کرد. آجر سرجايش بود . خيالش راحت شد. ناگهان چشمش به تکه هندوانه اي افتاد که در جوي آب افتاده بود و جريان آب اونو بطرف جلو هل ميداد. بلافاصله از جا پريد و هندوانه را برداشت و شروع به خوردن کرد. مدتها بود که مزه غذاها برايش بي معني شده بود. کافي بود شکمش پر شود.
خون سرش بند اومده بود. اما تمام صورتش رو قرمز کرده بود. از همون آبي که رد ميشد صورتش رو شست . خيلي وقت بود که از اين وضع خسته شده بود . بايد کاري ميکرد نمي تونست همينطور شاهد گذران بيهوده عمرش باشه . نميدونست قرباني چي شده نميدونست چرا زنش حاضر نشده بود خرج دوا و درمونشو بده و اونو نجات بده . نميدونست تا کي بايد نگاههاي تحقيرآميز و يا از روي ترحم مردم رو تحمل کنه . نميدونست گناهش چي بود. واقعاً . . . واقعاً نميدونست .
الو. . . سلام . ببخشيد اينجا يه جنازه افتاده . بله يه ديوونه است که خودکشي کرده . .. بله بله . . .. ظاهراً اينقدر با آجر توي سر خودش زده که مرده. . .
نويسنده:مهران مقدر
وبلاگ نويسنده : ايكاروس http://www.sorooshgroup.blogfa.com/
---------------------------------------------------------------------------------------
آرامش بین فاصله
هر دو کنار ساحل دراز کشیده بودنند . داشتن حمام آفتاب می گرفتند. زن عصبی به نظر می رسید .موج با سرعت خودرا به ساحل کوبید . آب شتک زد به پایشان .مرد دست خود را دور گردن زن حلقه کرد و او را بوسید . موج با سرعت خود را به ساحل کوبید و آب شتک زد به پایشان.
زن گفت:عاشق بوسه ی بین دو موج هستم ،آرامم می کند .
لبخند زد .
نويسنده:محمد قادرپور _خنج
وبلاگ نويسنده: شعر و داستان http://www.helmapoem.blogfa.com
------------------------------------------------------------------------------------------
اين شعر ازطرف آقاي محمد مهدی حقیقت به تمامي اعضاي انجمن داستاني چوك تقديم شده است. ضمن تقديرو تشكراز ايشان از اعضا درخواست مي شود نسبت به شعر كامنت تخصصي ارائه نكنند.
با تشکر مهدي رضايي- دبيرانجمن داستاني چوك
چشمی برای حادثه
دستی برای پرچم شکسته سکوت
پایی برای ساعت لنگ تا قرار
خاکستری ز تپش مانده در قفس
بادی اگر وسوسه کوچه را هوس کند
فریاد چوک را نشانه ایست.

