مثل آبسه دندان دوی شیری
هنوز هم حالت تهوع دارم .روی کاناپه مینشینم .سالنامه را باز می کنم .تاریخ روز را می آورم . اینطور راحتتر از یاد می برم .
«سلام امیر ،پسرم شاید آخرین یادداشتم باشد.درد دارم .وقتی سینه های یک زن درد میکند مثل آبسه دندان دوی شیری ،اتفاق بزرگی در جریان است ،نه ماه انتظار تمام وحجم گرد شکم خالی می شود، تولد... کاش از تو فارغ و برایت فهمیدنی تر میشدم .درد زایمان چیز قشنگیست، شگرف به اندازه حرمتی که بین مادر و پسر هست .در تو شکستم که این حرمت در احساس تو رنگی نداشت.مثل آبسه دندان دوی شیری درد دارم.اما اینبار نه من از تویی که هیچوقت فارغ نشدم که دنیا از من...»
سرم گیج می رود. روی کاناپه مینشینم .کنترل تلویزیون را برمیدارم .چشمهایم را میبندم .دست چپ را برچشم و پیشانی می کشم .تب ندارم اما گرمایی هست.on/off را فشار میدهم ،تلویزیون روشن می شود. اصلا مهم نیست شبکه چند و چه برنامه ای .دراز می کشم. کوسن را زیر سر می گذارم.چشم ها را میبندم. صدای تلویزیون می آید .انتظار شنیدنش را نداشتم .می خواستم غافلگیرش نکنم، بدجورغافلگیر شدم .
«متوجه نمیشم .چچی؟»
نفس
«تو؟»
کلمات به سختی بالا می آمد
«من ؟!»
رنگ از سر و صورتم پریده بود ،دست و پایم می لرزید ،قلبم توی دهانم می زد.عادت دارم توی چشمها نگاه کنم ،عادت خوبی نیست .حالت عجیبی داشت ،زل زده بود به چشمهایم . هی توی دلم خالی میشد . چشمهایم را بستم. دلم میخواست میز را بکوبم به سرم نه!سرم را به میز .اصلا نمیفهمم ،که چه؟!حالم خوب نبود، یعنی اولش خوب بود ها!دستها را روی شقیقه ها گذاشته بودم و آرنجها را روی زانو .حرفی برای گفتن نداشتم ،داشتم؟نفسم داشت بند می آمد .دست توی موها بردم.نفس های کوتاه و کم جان،حال خوبی نبود،یعنی بود؟اصلا...
کشاله رانم درد میکند . ماهیچه هایم گرفته اند .دستم را روی رانم می گذارم .گرمای دستم را حس میکنم.همیشه گرمم اما حالا بیشتر .چشمهایم را باز میکنم گوشم به تلویزیون است ،نگاهم به سقف ،سفیدی یکدستی است .همه چیز ارزش دیدن را دارد.چشمها را می چرخانم و هنوز هم به نظرم خاطره انگیزترین و قشنگرین عکس است ،نیست؟پیر دختری سی و چند نه!درست سی و شش ساله، دست بر شانه های امیر کنار میثم ایستاده،میثم لبخند میزند و امیر شکلک در آورده و زن سی و چند ساله نیش تا بنا گوش باز،با چشم و ابرو به امیر اشاره می کند.
حالت تهوع دارم. تلویزیون را نگاه میکنم . شمشادها جلوی لنز دوربین تکان می خورند.چشمهایم را می بندم.
«دراین فصل سال ...این نوزادهای آبی بسیار کم توانند.آنها برای تجربه پیرامون خود، به همراهی مادرشان نیاز دارند...»
همراهش بودم ،نبودم؟
«امیر، امیر ،امی...».
نگاهم کرد .با اشاره فهماند که منتظر شنیدن است .سر تکان دادم،دستم را جلوی دهان گرفتم .
«آه،هیچچی»
اصرار کرد.
«میدونی من زن تنهایی نیستم ،یعنی بودم اما حالا نه .از وقتی با تو و پدرت آشنا شدم»
«خب بقیشو میدونم .برای من و پدر هم شما بهترین هستید . باور کنید، بهترین»
«می خوام یه چیزای دیگه ای بهت بگم که تا حالا نگفتم البته شاید خودت یه چیزایی فهمیده باشی،اما می خوام بدونم نظرت چیه ؟در مورد خودم و پ..».
پاهایم را توی شکم جمع میکنم ماهیچه هایم درد میکند.صدای بلند تلویزیون هم اذیتم میکند.
«نسل این موجودات بزرگ آبی رو به نابودی است ....جفتگیری مسئله ای حیاتیست که ...»
کشاله راستم را لمس میکنم .نفس عمیق میکشم. اینطور بهتر است ،نیست؟
«اینجوری بهتره. اگه محبتت توی دلش جا کنه راحتتر با موضوع کنار میاد.اونوقت میتونیم سه تایی....به آرزوت هم میرسی»میثم اینها را بعداز اینکه پیشنهاد ازدواجش را قبول کردم گفت.اصلا به خاطر همین آرزوی بزرگم بود که پیشنهادش راقبول کردم،این پسر وپدر جذبم کردند و این پسر دیوانه ام کرد .
امیر پسر شادابیست. شیطنت هایش هم دوست داشتنیست.بخصوص وقتی گردنش را کج میکند،نگاهش را میدوزد به چشم هایم و لبخند میزند.هرچند اوایل فقط روانپزشکی بودم که زیاد از من خوشش نمی آمد.پسر بلند بالای هفده ساله ایکه این درد برایش بزرگ بود و زود و برای من آشنا ،همزاد درد من نه! اما از جنس هم.
«مادر».
میثم خیلی اصرار کرده بود؛حد اقل برای یکبار هم که شده قبول کند و به مطب بیاید . امیر قبول نکرده بود.میثم چند بار تنهایی آمده بود و تمام زیر و بم زندگیش را باز گو کرده بود .گفته بود که چقدر امیر وابسته ی مادرش بوده و وقتی امیر خیلی کوچک بوده مادر اورا گرم در آغوش میفشرده و بعدها اومادرش را در آغوش میکشیده و شب و روز برای هم حرف می زده اند از همه چیز و هرکس و هرجا. واینکه امیر خنده و گریه اش را برای مادرش می آورده و مادر فقط خنده ها و لبخند های ملیحش را.
«عجب!»
سینه ام تیر میکشد. کنترل را پرت میکنم سمت تلویزیون .درد فشار می آورد .چشم ها را میبندم.
چشم هایش را بسته بود و اشک از گوشه چشم هایش بیرون می ریخت .
«آره! امیر حق داره . خیلی . خیلی بیشتر از خیلی!سر مادرشو گرفته بود روی پاهاش ،دست میکشید روی تن سردش.نمی دونست چیکار میکنه .میخندید. با صدای بلند!باورش نشده بود و میگفت :مادر جون! مادر جون!اگه جواب ندی اونوقت بازم میام آویزونت میشم و شیرتو می خورم ها!!!»
میثم دستش را گرفت جلوی صورتش .سرو بینی اش را پاک کرد .دستهایش را به هم مالید. انگشتهایش را در هم گره کرد و به سمت جلو کشید .لبخند نازکی حواله کرد.
«ببخشید .آخه امیر تا ده سالگی به زور ،با جیغ و داد و گریه از شیر مادرش میخورد »
اشتیاق عجیبی به مداوای امیر پیدا کردم .پیشنهاد کردم خودم برای دیدنش بروم .در همین جلسات روانکاوی بیشتر با هم آشنا شدیم،احساس میکردم امیر همان پسریست که از وقتی درد سینه های کم حجم بالغم میکرد؛ آرزو داشتم در آغوشش بگیرم ،درست همانطور که مادرم، برادر کوچکترم را شیر می داد .پاهایم را خم و راست میکنم .گرفتگی عضلات هم درد بدیست اما این درد
«اسب های آبی نر برای جلب توجه ماده ها در سطح آب صداهای مهیبی ایجاد میکنند و در رقابتی بزرگ ،برای انتخاب از طرف ماده ها ، وارد میشوند».
درد عجیبی است .دست چپم را روی سینه ام می گذارم.کمی آرامتر میشوم .
«اصلا کار درستی نبود،بود؟»
امیر نگاهش را دزدید . دست به موهایش کشید.
«می دونم شاید به نظر شما کار بدی کردم».
عادت دارم توی چشم ها نگاه کنم . بهت زده بودم .داشتم دیوانه می شدم .خم شد روی میز ،سرش را پایین انداخت.چشم به جعبه دستمال کاغذی دوخت.صدایش میلرزید و عرق از سرو صورتش میبارید .من هم.
«حتما از دستم ناراحت شدید اما مجبور بودم .چند وقته که می خواستم بهتون بگم اما نمی شد ،یعنی اصلا نمی تونستم .دیگه طاقت نداشتم .شدید تمام شب و روزم.میدونم حتما به نظرتون ابلهانست اما هست .هنوز نمی دونم تو یا شما؟ اما توی وجودمی .باور کن از هیجانات جوونی و به قول پدر خریت جوونی،نیست. نفهم نیستم اما بدون تو...»
سرم گیج میرفت .درد بزرگی در من پیچید .دنیا روی سرم خراب شد.در و دیوار دهن کجی می کردند.امیرحرف میزد و جلوی چشمم شکسته میشد .چشم هایم را بستم.داشتم توی تک تک کلماتش می شکستم . دست ها را به شقیقه ها گذاشته بودم.عضلاتم سست می شد . بلند شدم. دستم را بالا بردم . عادت دارم توی چشم ها نگاه کنم ،عادت بدیست ! نتوانستم بزنم .آمدم.
سینه هایم درد دارند، مثل آبسه دندان دوی شیری.
«رقابت تا به آنجا می کشد که اسب آبی پدر در کمین نوزادهای آبی مینشیند ،در یک شرایط مساعد که مادر نوزادها را تنها گذاشت دست به کار شده ، به اسب های آبی نوزاد حمله میکند ، آنها را به دهان میگیرد ، این نوزاد های کم توان به هنگام دست و پا زدن زیر آرواره های پدر خود خفه می شوند. این همجنس کشی از بیم آن است که همین نوزادها در آینده ای نه چندان دور همین که بالغ شدند، رقیب عشقی پدر خواهند شد و خواهان جفتگیری با جفت پدر».
بلند میشوم .حالت تهوع دارم. گیجم .تلو تلو می خورم .با هزار بدبختی خودکار و سالنامه را پیدا می کنم .
نویسنده:اعظم جعفری رستگار(جوجو)
وبلاگ نویسنده: http://www.jujujiji.blogfa.com/
