تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - جاده سفید- نویسنده:تهمینه رستمی

جادۀ سفید

کامیون نارنجی رنگ، جلوی قهوه خانۀ کوچک بین راهی ایستاده بود و روی شیشه اش یک لایۀ نازک سفید شده بود. زن لاغر با دستمال خیسی که از آن بخار بلند می شد از اتاقی بیرون آمد. مرد را دید و چند لحظه به او نگاه کرد.دستمال را روی بخاری پهن کرد و برای راننده چای ریخت. جلوی راننده خم شد تا استکان را... راننده دستش را گرفت و او را محکم کنارش نشاند.

-از صبح تا حالا دو تا پلیس راه رد کردم. این جوری نیگام نکن! می خوام آدم حسابی شم، دست و رومو بشورم…

صدایش را آرامتر کرد: مگه من چقد راهم می یفته اون طرفا که اون زنا رو ببینم؟

زن مانتوی سورمه ای کثیفش را روی پاهایش کشید و مرتب کرد.

-اصلآ اگه اصرار داداشت نبود این بارو نمی زدم.

در قهو خانه باز شد و شاگرد راننده که بازو و سینه اس خال کوبی شده بود با فلاسک چای وارد شد؛ نگاهی به راننده و زن کرد و رفت پشت پردۀ قرمز کنار در.

-برات یه زندگی آبرومند درست می کنم مثل زنای دیگه... .

-...

ماشین سفید براقی کنار جاده ایستاد و آمد طرف قهوه خانه. مردی که پوتین های چرم پوشیده بود و زنی که پالتوی سفید داشت، از ماشین زدند بیرون. زن  سرش را می گرداند تا کسی را از پشت شیشۀ بخارگرفتۀ قهوه خانه ببیند که مرد زد زیر گوش خیس زن که از زور سرما سرخ شده بود. بعد به هم چیزهایی گفتند. مرد که سوار ماشین شد، زن سفید به در قهوه خانه نگاهی کرد و با گریه به مرد التماس کرد؛ خودش را انداخت توی ماشین که راه افتاده بود و رفتند.

راننده هنوز پشت به پنجره داشت با زن حرف می زد. از پشت پردۀ کنار در بوی دود تلخ و سفیدی بلند می شد و همراه با بوی دستمال سوختۀ روی بخاری در قهوه خانه می پیچید.

-باشه! حرف نزن ولی من مثل راننده های دیگه نیستم که که اینجا می بینیشون. نه یه من سیبیل دارم نه تو هر خراب شده ای یه زن از یه رنگ.

دستش را انداخت دور گردن زن و چشم هایش را ریز کرد، به زن نگاه کرد و چایش را سرکشید.

-ما با هم نون و نمک خوردیم نه؟

زن به دستمال سیاه شده نگاه می کرد.

-...

شاگرد خال کوبی شده فلاسک به دست از پشت پرده آمد بیرون، عرقش را با کف دست پاک کرد و رفت جلوی سماور غول آسای قهوه خانه که مدت ها بود داشت بخار می کرد. همین طور که فلاسک پر می شد گاهی سرش را برمی گرداند و با شیطنت به زن و راننده نگاه می کرد.

راننده دست سرد و محکمی به صورت زن کشید و بلند شد.

-خدا این پلیس راه آخریو رحم کنه، عصری برمی گردم.

شاگرد و راننده رفتند بیرون. شاگرد دستی به شیشۀ کامیون کشید و کمی بعد کامیون با تقلا راه افتاد. زن با جارو آمده بود و برف روی پله های قهوه خانه را می ریخت پایین. باد سردی می وزید و یک طرف جاده سفیدتر بود.

بعد از گردنۀ بالاتر از قهوه خانه، کامیون نارنجی از کنار ماشین سفید براقی که وارونه شده بود و چرخ هایش در هوا می چرخیدند، گذشت. زنی با پالتوی سفید زل زده بود به مردی با پوتین های چرم.

نویسنده: تهمینه رستمی

وبلاگ نویسنده:http://www.dasta.persianblog.ir/

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 23:10 |