تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك -

سلام به همه اعضای محترم و دوستان عزیز.

بنا بر استقبال بسیارزیاد دوستان جهت نمایش داستان هایشان مجبوربه انتشار داستان های کم حجم در قالب یک پست می باشیم. اما چند نکته دوستانه رامتذکر می شوم. اول اینکه خواهشا برای هر داستان کامنت جداگانه درج بفرمایید. دوم اینکه سعی کنید هردو داستان را باهم مطالعه نکنید. هربار که به چوک سرمی زنید به مطالعه و نقد یک داستان بپردازید. به این صورت هرداستان بدون هیچ کم و کاستی مورد لطف همه شما قرار می گیرد.

باتشکرازهمه شما

مهدی رضایی- دبیرانجمن

---------------------------------------------------------------------

تو قاتل من 

تو قاتل من ، افسانه و دختر شش ساله ام هستي !

نمي دانم از آن موقع چند سال مي گذرد. ازدواج کرده اي يا نه؟بچه ات پسر است يا دختر؟ يا هنوز آن دامن سبز و سياه را داري يا نه؟

خوب گوش کن.  اگر يک روز به طرف چالوس آمدي بهترين لباسهايت را بپوش،رژ صورتي بزن. نه براي من،براي خودت مي گويم براي شوهر و بچه شش ساله ات -فرق نمي کند دختر است يا پسر- که روي صندلي عقب نشسته و دست هاي شکلاتيش را مي مالد به صندلي ماشين. شما زن ها وقتي اولين بچه را پس انداختيد و ميختان را کوبيديد به زندگي ما مردها، ديگر يادتان مي رود که بايد آرايش کنيد. يادتان مي رود که هنوز هم دلمان مي خواهد دستمان را دور کمرتان حلقه کنيم و مزه ي رژها را از لبهاي سرختان بچشيم. هر کدامشان يک مزه و يک رنگ دارند اما همين که مزه شان را احساس مي کنيم يادمان مي رود که صورتي بود يا قرمز روشن؟

شما چه مي فهميد؟

 نکند مثل زن من وقتي مي خواهي بيايي چالوس يک مانتوي سياه بلند تا زير زانوها بپوشي،يک دمپايي بکني پايت و رژ که نزني هيچ، روسري آبي تيره هم بکني سرت.آخر اين کوه هاي لعنتي کش مي آيند.وقتي شوهرت پايش را روي پدال گاز فشار مي دهد تو بايد دستت را بگذاري روي ران پايش تا داغ شود و به کش آمدن اين کوه ها توجه نکند. وقتي من پايم را روي پدال گاز فشار مي دادم، زنم خواب بود. سرش را گذاشته بودروي شانه سمت راست صندلي و دهانش تا نيمه باز بود و کوه هاي سبز کنار جاده کش مي آمدند.دامن تو هم کش مي آمد.همان موقع که توي کوچه بازي مي کردي.توپ را توي بغل مي گرفتي و از اين طرف به آن طرف مي دويدي.دامنت کش مي آمد و بالاتر و بالاتر مي رفت.

گاهي هم خواهرها و دخترهاي همسايه جمع مي شدند، دست يکديگر را مي گرفتند و مي چرخيدند. وقتي به آنها نگاه مي کردم يک دايره از دختر هايي را مي ديدم که هر کدامشان يک رنگ بودند و دور تو مي چرخيدند. آنقدر مي چرخيدند که گونه هايشان قرمز مي شد، صدايشان کوچه را پر مي کرد :«عمو زنجير باف زنجير منو بافتي؟؟پشت کوه انداختي؟؟»

و تو هم وسط اين دايره، دور خودت مي چرخيدي. خط هاي سياه و مورب دامنت در زمينه ي سبز آن کش مي آمد، بالا و پايين مي رفت. گاهي مکث مي کردي،يک دستت را به کمرت مي زدي و دست ديگرت را مي گذاشتي زير چانه ات، چشمهايت را گرد مي کردي و درحالي که سرت را تکان مي دادي  مي گفتي :«ب.......ل........ه.....»

 گاهي هم دو دستت را بالاي سرت مي گرفتي،انگار که دستت را بلند کرده اي تا از درخت خانه ي ما هلو بچيني و مي گفتي :«نخود و کشمش.....نخود و کشمش.....»

آنروز کوه ها کش مي آمدند و من از پشت پلک هايم  به تو نگاه مي کردم که دور خودت مي چرخيدي و سرت گيج نمي رفت.اما من که صداي صداي له شدن جمجمه هاي دخترم را در زير چرخ هاي آن کاميون لعنتي شنيدم سرم گيج رفت، دردم آمد و هنوز تو را مي ديدم.ديگر خسته شده بودي و گونه هايت قرمز شده بود.

نويسنده: محمدحسين جديدي نژاد

 وبلاگ نويسنده: http://www.quietman.blogfa.com/

 ------------------------------------------------------------------------------------------- 

بنزين آزاد

سوار ماشینش شدم وسلام دادم.همان طور که سرش روی فرمان بود سلامی پراند.حتی با صدای دو پسر بچه ای که گربه را توی دستشان گرفته بودند و می دویدند هم خودش را تکان نداد.در ماشین را که بستم چشمم خورد به جمله روی آینه که لطفا درب را آهسته ببندید و معلم مان که میگفت:درب،نه منشا دستوری دارد و نه محاوره ای.

صدای ریز زن خواننده که این روزها توی همه ماشین های خط بود می آمد.پایین ضبط هم تبلیغ هیئت بود برای عاشورا..چند سال پیش بود خدا می داند.هوای ماشین خیلی گرم بود.خواستم شیشه را بدهم پایین که دیدم بجای بالابر یک پیچ کوچک آنجاست و دورش یک سی دی برعکس گذاشته.خواستم دستگیره را ازش بخواهم که سرش را آورد بالا و ماشین را روشن کرد.هنوز کسی سوار نشده بود.

گفتم:هوا عجیب گرم است.چیزی نگفت.

صد متر پایین تر پرسید کسی را سراغ دارم که بنزین آزاد بخرد.من هم شانه انداختم بالا.بعد هم چند تا فحش پراند.ک هایش را غلیظ تلفظ می کرد.یاد معلم ادبیاتمان افتادم که عینکش را در می آورد و به من که داشتم ته کلاس می خندیدم از این فحش ها میداد. نفهمیدم این ها را به من گفت یا به خرابی خیابان یا به کسی که ازش سبقت گرفته بود. عقب ماشین را نگاه کرد.خواست مطمئن شود کسی غیر از من توی ماشین نیست و زود گفت:حقیقت زندگی خیلی سخت شده و دستی به صورت بی ریشش کشید. قیافه اش به این ردنک های امریکایی می خورد.همین راننده های کامیون که توی فیلم ها همیشه یک طناب کنفی برای دعوا  می گذارند عقب ماشین و دوباره گفت:حقیقت مردن هم خیلی سخت شده..باز هم چیزی نگفتم. از ماشین که پیاده شدم،آن طرف خیابان کنار دکه روزنامه فروشی دعوا شده بود.راننده آن طرف را نگاه کرد. پول را از بالای پنجره به طرفش گرفتم.نگاهی به پول کرد.بعد هم نگاهی به صورت من و گفت:حقیقت دنیا خیلی بی رحم شده است.بعد هم گازش را گرفت و رفت.

نام نويسنده:موحد مرادي

وبلاگ نويسنده:http://www.zanjirak.blogfa.com/

 

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 23:5 |