بليط
«آخه تو رو خدا اينم كاري داشت؟ دوكيلو سيب زميني و نيم كيلو سبزي خریدن!»
نحوه ي راه رفتنش با قبل فرق كرده بود. خوشحال بود و قدمهاي بزرگ بر ميداشت و هرزگاهي كه خسته ميشد كيسه ي سيب زميني و دسته آشفته ي سبزي را دست به دست و وانمود می کرد كه بار خريدش سبك است؛ انگاری که اين كار هر روزه اش است.
«آها، اونم ايستگاه اتوبوس! ماماني گفته با اتوبوس برگردم؛ باشه، اصلا به خاطر احترام به حق شهرونديم و واسه هواي پاكِ محیط زيست بهتره از وسيله نقیله ی عمومي استفاده كنم.»
دوست داشت مثل سایر عابرین، شيطنت به خرج داده و از عرض اتوبان بدو عبور كند. اما ترجيح داد از آنهمه پله پل عابر بالا برود؛ آن بالا تمام شهر زیر پایش بود.
در ايستگاه اتوبوس دنبال نفر آخر صف بود. وقتی مرد بلندقد جوانی بی توجه به او آخر صف ایستاد، آنقدر کیسه سیب زمینی را آرام به پایش زد تا متوجهش شد و پشت سرش ایستاد؛ حالا قسمتی هرچند کوچک از صف نیز متعلق به او بود. اما به محض رسیدن اتوبوس یکدفعه همه چیز به هم ریخت؛ انگار نه انگار تا همين چند لحظه ي پيش همه مودب سرجای خودشان، منتظر اتوبوس ایستاده بودند. با تمام وجودش سعی کرد فشار را تحمل کند؛ به طوريكه سرش به نشيمنگاه نفر جلويي فرورفته بود. بر روي پنجه ها پا بلند شد و با تمام قدرتش او نيز به نوبه ي خودش به نفرات جلو فشار مي آورد. که احساس كرد نفسش دارد بند ميايد و كيسه ي سيب زميني دارد پاره می شود. اشك در چشمانش حلقه زد؛ ناخواسته فرياد زد: «آي مامان...!»
داخل اتوبوس جايي براي سوزن انداختن نداشت. در راهرو اتوبوس سر پا ايستاده بود و ميله ي پشتي يكي از صندليها را محكم گرفته بود در حاليكه دسته ي سبزي خوردن زير بغلش بود و كيسه ي سيب زميني كه حالا واقعا سنگين به نظر می رسید، میان پاهايش.
« دستم بنده وگرنه منم این میله بالایی رو می گرفتم!»
اتوبوس مي غريد و خيابانها را يكي پس از ديگري مي پيمود. به دقت به بیرون نگاه می کرد؛ همه چيز شهر برايش رنگ و بوي تازه اي داشت. حتي تابلوي مدرسه ي قبليش...
« مدرسه ی مارو؛ يادش بخير که چه زود گذشت! حالا سال ديگه بايد بریم راهنمايي... خوب از دبستان خيلي بزرگتره، تازه هر درسي واسه خودش يه معلم داره و همه ي معلماشم مَردن!... خوب ديگه تو كلاسي كه سي تا مرد نشسته كه یه زن نمی فرستن!»
اتوبوس سر هر ايستگاه قيژ قيژي ميكرد و مي ايستاد و عده اي پياده یا سوار مي شدند. به تابلوهاي ايستگاه هاي مختلف دقيق ميشد؛ به نظرش زیاد آشنا نبودند. اتوبوس كمي خلوت شده بود؛ اما همچنان جا براي نشستن پیدا نکرده بود. يعني دوست داشت اگر جایی هم هست آنرا به افراد سالخورده بدهد تا بنشينند...
چيزي تا ایستگاه خانه شان نمانده بود. بسته ي سبزي را از زير بغل راستش جابه جا كرد و دست به جيب راستش برد؛ پیدا نکرد. دوباره دسته ي سبزي را زير بغل راستش زد؛ جيب چپش. اما باز هم چیزی به دستش نیامد که یکدفعه ضربان قلبش شدت گرفت و آشکارا رنگ باخت. دسته ي سبزي را کف راهرو گذاشت. با دودست جيبهايش را گشت جيب كناري، جيب بغل، جيب...
«آخی... اينهاش!»
اما نه، ليست كوچك خريد بود كه مادر برايش نوشته بود.
«1- دو كيلو سيب زميني
2- نيم كيلو سبزي خوردن.»
تمام حس شادي و غرورش را یکجا از دست داد.
«واي خدا... بليطم كو؟!»
تقریبا اتوبوس خالی شده بود و کلی جا براي نشستن بود اما او همچنان وسط راهرو سر پا ايستاده بود. به ساير مسافرین نگاه كرد. مرد جواني در نزديكي او نشسته بود و غرق خواندن روزنامه ورزشی اش بود و حتي تكانهاي سخت ماشين او را از خواندن بازنمي داشت. چند صندلي عقبتر پيرمردي آرام دو دستش را روی عصایش گذاشته و به بيرون خیره شده بود؛ حتی پلک نمی زد. در انتهاي اتوبوس هم چند زن چادري سرهایشان کنار هم بود و گرم صحبت و... راننده. در آينه بزرگ وسط ميشد نصف صورت خسته و عصبانی اش را ديد. راننده مرد ميانسالي بود با صورتي لاغر و سري بی مو. فکر میکرد قبلا جایی دیده باشدش.
«خوب معلومه؛ معلومه كه قبول نميكنه... دعوام نكنه؟! واي خدا!.. من بدون بليط سوار شدم...!»
بيشتر شبيه بچه اي بود كه به علت ابتلا به بیماری سختی چند ماهی در بيمارستان بستري بوده و حالا دوره ي نقاهتش را مي گذراند. خود خوري ميكرد و در دلش دنبال مقصر می گشت.
« آخه چرا يه خورده پول بيشتر ندادي! مگه من بچّم؟! دقيقا 750 تومن! چهارصدتومن سيب زميني، سیصد تومن سبزي خوردن، پنجاه... آره پنجاه تومن ميمونه واسه دوتا بليط اتوبوس! خوب يكيشو اومدني دادم و اون یکی رو... آخه خدايا بليطمو چيكارش كردم؟! كجاست... نكنه انداختمش؟! آخه كجا؟ شايد وقتي كه پول سيب زميني رو حساب ميكردم يا پول سبزي رو...نه؟! نه، پس كجاست نكنه اصلا يه بليط خريدم؟ نه، پس پول اون يكي بليط رو چیکارش کردم؟! ... من بليطمو گم كردم خدا... »
همچنان لباسهايش را ميگشت؛ تقریبا داشت گریه اش می گرفت. جيب بالا، پايين، چپ، راست نه، نیست، نيافت. در اين اتوبوس پسركي هست كه بليطش را گم کرده و از اين بابت بسيار ناراحت و غمگين است. چون اين اتفاق دقيقا در روزي رخ داده كه مادرش براي اولين بار به او اعتماد كرده و او را براي خريد به بازار فرستاده.
- « آقا پسر،ببخشيد! »
به خود آمد. پيرمرد انتهاي اتوبوس بود كه مي خواست پياده شود و کیسه سیب زمینی اش پیش عصایش گیر کرده بود. صداي پيرمرد مهربان بود.
«چطوره از اين پيرمرد يه بليط بخوام؟! خوب بهش ميگم بليطمو گم كردم! يا مادرم بهم پول كافي نداده تا... نه، به اين میگن گدايي! اصلا شاید بهم بگه دست و پا چلفتي یا از اون بدتر بهم بگه بچه! اما شایدم... »
پيرمرد آرام از كنار او حركت كرد، به راننده رسيد و در برابر چشمان پسرك بليط بزرگ سفیدش را با احترام تقديم كرد و پياده شد.
حالا دیگر فقط يك ايستگاه باقي مانده بود. ايستگاه خانه...
اتوبوس تكان سختي خورد و ايستاد. راننده با صداي خش داري داد زد: «ايستگاه آخره!»
لرزه بر اندام پسرك افتاد. پشت ایستگاه، در انتهای آن كوچه ي بن بست خانه شان است. و در آن مادری که حتما دلواپس پسرش است که برای اولین بار تنها برای خرید کردن بیرون رفته.
تصميمش را گرفت؛ مي توانست اين فرار كوچك را همچنان به پاي واپسين روزهاي كودكي اش بگذارد. دسته ي سبزي زير بغل راستش و كيسه نیمه پاره ي سيب زميني در دست چپش. ضربان قلبش آنچنان بالا بود كه احساس مي كرد قلبش دارد از دهانش بیرون می آید. وقتی راننده را گیج تعارفات دو زن بر سر حساب کردن یکدیگر دید، فکر کرد همین حالا وقتش است. قدمهايش را تيز كرد و بر سرعتش افزود. به راننده که نزديك شد و در برابر بهت راننده از بالای پله ها به بيرون پرید. محکم زمین خورد و کیسه سیب زمینی اش پاره شد و سیب زمینیها زیر پاهای زنها قل خوردند و چندتایی تالاپی افتادند توی جوب. در درونش چیز شکست؛ خیلی دردش آمد اینقدر که دیگر نتوانست جلو گریه اش را بگیرد...
- « آهای پسر، چرا اینطوری می کنی؟! »
زنها سیب زمینی هایش را جمع می کردند و راننده بازوی لاغرش را گرفته بود و سعی می کرد بلندش کند:
- « پاشو ببینم... مرد که گریه نمی کنه! »
اما او گریه می کرد: «آق...آقا آقا به خدا... به خدا من... »
- «مي شناسمت حواس پرت، چرا قسم ميخوري! صبحي هم عجله داشتي، دوتا بليط بهم دادي. هر چي هم صدات زدم که انگار نه انگار، اصلا حواست كجاست جوون؟!»
پسرك با يك مشت سبزي له شده و پلاسيده و يك كيسه پاره كه فقط در آن چند سيب زميني بود، خسته اما پر غرور به خانه بازگشت... .
نویسنده:سروش رهگذر
وبلاگ نویسنده:http://www.rahgozarnameh.blogfa.com/
نگارش اولیه: آذر 84
بازنویسی: اسفند 87
