طلوعش از گريبان تو بودي
سرهنگ محمود مهرک بدون اینکه کوچکترین شباهتی به آن یکی سرهنگ در صدسال تنهایی مارکز داشته باشد وقتی ساعت هشت ونیم چهارشنبه را خالی کرد تا به میم گوش کند به یاد چند عملیات در کردستان مثلن مرصاد افتاد و اگر چه سعی کرد با خونسردی مریض های بعدی را ببیند و سفارش درمان بدهد ، دلشوره تند تند از دلش رسید به انگشتانش ، در جوهر روان نویس نفوذ کرد و نسخه را لرزاند طوری که گوشی و میز و بیمار و شاید بخشی از اتاق ترسیدند. میم در مسیری می دوید که او در سال هفتم دفاع مقدس مین کاشته بود.
بر نسخه ی آقای محمدی که لازم نیست اسمش را به خاطر بسپاری خط کشید از پشت صندلی بلند شد دستانش بر صندلی گردان غلتید کتش را نداشت تا بپوشد کیف و سوئیچ و چیز های دیگرش را جا گذاشت و پله ها را پایین رفت و دوباره بالا آمد و در ابتدای پله ها سوئیچ را از خانم منشی که بر خلاف تصورت اصلن هم قشنگ نبود گرفت و کیفش را نگرفت و نگذاشت حرف خانم منشی در مورد فردا سر بگیرد .
در نیم ساعت بعدی دکتر محسن ، حاج مجید و محبوبه ی مهرک هر کدام به نوعی به کردستان فکر کردند و البته خانه به خانه ، کو به کو به جستجو رفتند. اما میم رفته بود و گوشی اش آنتن نمی داد. پس جملگی در بالکن خانه ای مشرف به گرما نشستند .هندوانه ای پاره شد. افراد به تایید یکدیگر در آمدند و مرحبا به آن که بُعد تازه ای از فاجعه را کشف کند.
میم در هیجده سالگی به شاعری رسید ، از آن دست که می پندارند دیدار استخوان های آدمیان دلتنگی به بار می آورد و رویای خوابی دیگر گونه داشت به رسمی که در بیداری دوباره کاش جهان را خالی از اندوه یا خود را خالی از جهان بیابد.تاریک وباریک بود و در هزار توی بازی های دهه ی هفتاد شعر بی ناموس قوز کرده بود و نشئه می کرد که سر وکله ی تو پیدا شد. ماجرای یکی نمی تواند خطی رابه سر رساند اما روایتی تازه می آفریند و دیگری با هفتاد من... این یکی هم روایتی تازه. اینجا آفرینش ناب است . مرگ و اندوهِ پیرامونش را به قهوه خانه ای که با تو می نشست ، قلیان می کشید واُملت می خوردی راه نمی دهند.اینها را که می دانی و فقط تو می دانی گاهی که آن ژاکت قرمز رامی پوشی در مردمان نگاهش کدام قیام شکل می گیرد.
در بالکن نشسته بودند جمعی که اگر میم را به آنها اضافه کنی ترکیب کاملی از نمک نشناس ها و در روایتی جدی تر جنایتکارها را رقم می زنند: بدون اینکه دست به یکی کرده باشندپدرشان را فراموش کردند و فراموش کردند و فراموش کردند تا هشتاد و سه روز تمام در هریک از چهار گوشه ی اتاق که بنشیند تنها باشد. از راهرو تا در آهنی که صدایش نمی شدابدن .از کوچه تا باغ یا مسجد. به مشتریان فرسوده ی مسجد و باغ که نمی گفت همدم. او از خون خودش می خواست .چند تایی از پسرانش را می خواست و در واپسین به یکی هم قانع شده بود. در صبح هشتاد و چهارم مرگ از سمت سکته ای به او سرایت کرد لختی درد کشید ، آن گاه اندوه مطلق را با خود برد. تقدیر اگر در کار باشد آن اندوه اندک اندک از سر پنجه های پسرانش زخم باز می کند و اگر هم نباشد از نمک نشناسی پسران نمی کاهد.
میم در خشم وهیاهو ی ریش وپول به سختی دریافت که پدرش نفس نمی کشدو اگر چه نمی خواست به اندوه تن بدهد اما نخستین بار در پیشگاه همایون همانی که تو در ابتدای فهرست دوستان کوتاه وبلند میم اسمش را می آوری گاهی که آتش به جان خوانسار افتاده بود بر آب مُک زده بود وگریسته بود . دوباره در فرودگاه.صامت. تو دیدی که سرامیک های تمیز انتظار دارد خیس می شود بی آنکه یارای نگریستن داشته باشی چند تایی کاغذ کلنکس تعارفش کردی و سومین بار...
_” سعی کنید هیچ کس از این ماجرا خبر دار نشود"
نوشتن ساده است اگر سرهنگ محمود مهرک براند. سهلِ سهل نه سهل ممتنع. چه اینکه او حتی در مراودات خانوادگی با زبان معیار می راند. در بالکن نشسته بودند و آبرو داشتند و میم انگشت گذاشته بود روی دختری که نمی دانستند قد بلندی داری و بو برده بودند در خانه اش کسی برای حسین علیه السلام سر نمی شکند و احتمالا به جای زمزم ، آبجو سر مي كشي.
باری میم از مشهد تا سنندج بر قطار سوار شد تعجب نکن با قولی که دولت چهارم داده بود می بایست از تهران به سنندج قطاری باشد و گناهی که در منطق داستان اتفاق می افتد به گردن گردان سازندگی. در رستوران قطار نشست و دید کسی روبه رویش نیست تا هشتاد و سه ساعت راه با هم گلویی تازه کنند . مسافران قطار نه! او همدمی از خون خودش می خواست . چند تایی از برادرانش را می خواست و در واپسین به یکی هم قانع. به گمانت تقدیر در گریبانش اتفاق افتاد یا نمک نشناسی ؟
(در بالکن نشسته بودند و شباهتی دور با برادران یوسف داشتند. بی چاه . بی پیراهن . و البته با تریبونی که هیچ گاه برادران کنعان نداشتند تا نا گفته های داستان چاه را برملا کنند. تصورکن اگر خبرنگاری از کنعان تایمز پس از جستجو در می یافت اصلا چاهی در صحرای مورد نظر وجود ندارد. )
در بالکن نشسته بودند و گفته بودند ما که نباشیم کار می ماند. مگر به پسری با آن موهای بلند که از روی ابروهایش کنار می زند[1] ودر جاده می افتد و هزار کیلومتر آن طرف تر به خواستگاری تو در می زند دختر می دهند؟ گفته بودند این کرد ها بد نزنندش خوب است! چای سوم را به سفارش حاج مجید سر کشیدند . میم پس از نشست و برخاست با کا خالد دریافت که روزنه های رسیدن به تو رو به روشنی است. یعنی ایام زین پس به کام . اما سوال بزرگ این که برادران یوسف... می بخشی برادران میم پس کجا هستند؟
میم از عبور ومرور چند باره مشهد سنندج دریافت که باید پاسخی در پشت این سوال گذاشت . پس دیگر بار و دیگر بار و دیگر بار به آنها که در بالکن نشسته بودند پناه آورد التماس کرد و البته توانست جلوی گریه اش را بگیرد تا متهم به شاعری نشود.
" _ جان برادر ! مگر می شود که ما در ارادت به امام حسین ..؟ "
کم مانده بود سرهنگ محمود مهرک قاعده ی همیشه اش در به کارگیری زبان سهل سهل را به اندوهی ساختگی یا واقعی ببازد. از این مسخره تر نمی شد . گناه کهنه گی سوژه این داستان به گردن آنها که پس از آن همه سال کتاب و دانشگاه و اعتبار در آوریل 2006 ... واقعا که!
در بالکن نشسته بودند و از هجوم به مجلس عروسی ات سرباز زدند بماند! دعوت های بی امان میم را نپذیرفتند بماند! در گوش مادر چه گفتند وقتی سیم تلفن به زحمت خودش را از چارقد بالا کشیده بود و مادر می رقصاندش و میم بارها آرزو کرد کاش وعده های وزیر مخابرات هم مثل سایرین سبز نمی شد تا او به دور از خشم و هیاهوی ریش و پول بتواند نالش نماز شام از سیصددو قدم بر طوطیای چشم هم ولایتی ها بگذارد ، در پیش دو دری یک چشم ِ سیر باغ بالا را سیل کند و برای مادر از تو حرف بزند که چه قد بلندی داری و لازم شد بزند زیر گریه و اصلا خوب بلد بود سر مادر راشیره بمالد اگر تلفن سر نمی کشید به خانه ی پدری تا آنها که در بالکن نشسته بودند زنگ بزنند:
" الو ! مادر! کردها گلو می برند!."
باری میم از بی حرمتی تلفن بی خبر . بنا کرد تا به دور از خشم وهیاهوی ریش و پول بر سیصددوی آقا کریم بنشیند درست، اما قدم برآسفالت سیاه مهرک گذاشت و در آهنی که صدایش به احترام پدر بلند نمی شد هشتاد و چهار روز تمام را باز و بسته کرد و پیش مادر نشست تا مادر اندک اندک بگوید آنها که در بالکن نشسته اند بیشتر سرشان می شود . میم سهمی از اندوه را در حجم خالی نشمین از دو دری تا مادر به جا نهاد و سهمی دیگر با او به سیصد دوی آقا کریم برگشت .
سرهنگ محمود مهرک بدون اینکه کوچکترین شباهتی به آن یکی سرهنگ در صدسال تنهایی داشته باشد گوشی را برداشت و از میم خواست تا به علم و منطق تن دردهد . سپس آدرس دکتر ی که وظیفه داشت بر مبنای تازه های روانشناسی و طلاق و ... به میم بقبولاند از تو صرف نظر کند، را با تانی تکرار کرد ویادآوری کرد مبادا خیابان تهران را با تای دسته دار بنویسی اصلن بنویس امام رضا . بنا نبود این پاراگراف روایت شود. لااقل در اینجای داستان چنین اتفاقی زیبنده نبود. وقت داری بر گردم و این جریان را در خط اول از سر بگیرم شاید ...؟!
همین می شود دل نیا! وقتی فقط میم اسم کسی را بدانی بهتر از این نمی توانی بنویسی. بارها شده می نشینم اینجا فایل مهرک را باز می کنم ، انگشتانم در بین دکمه های کیبورد دنبال نامی برای میم می گردند تا این داستان را از شباهت با درخت گلابی گلی ترقی برهاند ، محمود و محسن و مجید و محبوبه نباشد و بشود از بغلش نقلي مقبول تراشید.
راستی دل نیا! انتظار نداری که صاف و پوست کنده بگویم این شعرهای سخت که هی در کاغذی مچاله می نگارد و در جیبت می گذارد یا در فایلی بی سر و ته به ای میلت می فرستد و احتمالن پشت تریبون رو به سیصد و دو دانشجوی ساکت می خواند یعنی چه؟ ... بر می گردد به سپید خوانی .تاویل متن . چند روایتی . مرگ مولف، نه اینکه فکر کنی میم در این شعرها خودش را دار زده باشد.اصلا راستش را بخواهی من هم چیز زیادی در مورد این شعر ها نمی دانم ، فقط بعضی وقت ها ادا در می آورم.
بنا به رسم دوست داشتن و دوست داشته شدن[2] باشد تو باید بنویسی که میم چگونه توانست اندوه را از شانه هایش بتکاند، سر بلند کند تا جهان در تزریق دیگر باره اندوه به چشمانش لختی درنگ کند . بد نیست این طوری شروع کنی: میم لبانش را به نیت تو تر می کند و به فروردین یک رابطه در ژاکت قرمزت در این عجب برف بی همتایی ایمان می آورد.
[1] اشاره به شعر ی از براهنی
[2] اشاره به شعر ی از شاملو
نویسنده: مهدی عباسی
اخطار
به تصویت هیئت مدیره هرنوع نقدبالحن غیرادبی ولو بهترین نقد هم باشد بایدازصفحه کامنت ها حذف شود.

