تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - داستان کابوس- نویسنده محمد مهدی حقیقت

کابوس

مرد نفسی که توی سینه حبس کرده بود را رها کرد " من دیگه کارم تموم شد " تقریباً محکم گفت. زن مات و مبهوت مانده بود ودر حالی که گوشه لبش را می جوید با لحن مغرور و هراسانی گفت: "تموم؟ همین ! تموم شد! "انگار زن از درون مچاله شد . مرد بدون هیچ توقفی سعی کرد خودش را توی شلوغی راهروهای باریک  گم کند، چند لحظه بعد هم کنار خیابان سوار تاکسی شد. همیشه تصور این اتفاق اذیتش می کرد. علت تردیدش هم تا حالاشاید همین بود، شایدهم بخاطر تصور مبهمش از آینده . هیچ توضیح منصفانه ای برای بعد نداشت. توی تاکسی به همه چیز فکر می کرد ، انگار صد بار این حادثه اتفاق افتاده بود، همه لحظاتش تکراری بود ، بی اختیار از راننده خواست که نگه دارد. توی خیابان بدون مقصد از لابه لای مردم می گذشت ، مثل اینکه از محل انفجار فرار می کرد ، حس تازه ای توی رد نگاهش پیدا نبود، بیشتر حس ترس یا حس اشتباه شایدهم گناه.

دوباره آمد کنار خیابان " دادگاه ، دادگاه " تند تند و پشت سرهم به تاکسی هایی که رد می شدند می گفت. تا میدان چند قدمی بیشتر نمانده بود، ماشینی توقف نکرد. شخص ناشناسی از کنارش رد شد چند لحظه با هم صحبت کردند بعدش هم سرش را به حالت تایید و تشکر تکان داد. برگشت توی پیاده رو ، از پل هوایی رفت آن دست ، انگار می خواست برگردد، به چند تا ماشین با دست اشاره کرد که نگه دارند، ماشینها  پر از مسافر بودند، هرچه بیشتر می گذشت پریشان تر می شد،زیر لب چیزهایی می گفت صورتش بد جوری تو  هم گره خورده بود، خیابان پر از آدم بود. تلاشش بیهوده بود ماشینی سوارش نکرد،ایستگاه تاکسی های دادگاه بالاتر بود،ضلع غربی میدان. مسافر دادگاه هر روز بیشتر از روز قبل می شد. یواش یواش داشت منصرف می شد،حدود صد متر پایین تر ترافیک عجیبی بود،معلوم نبود چه خبربود، نگاهی به ساعتش انداخت ، هنوز پاهاش مردد بود از حرکت دستش هم به سمت ماشینهایی که رد می شدند می شد این را فهمید، می خواست هر طوری شده برگردد.حالا دیگه خیلی دیر شده بود، کاری که نباید می شد، شده بود. مثل اینکه همین جمله به ذهنش خطور کرد، رفتنش دیگر فایده ای نداشت،پشیمان شد، هنوز با خودش کنار نیامده بود ،رفت کنار دکه روزنامه فروشی خودش را با روزنامه ها مشغول کرد.یکدفعه سرو کله اتوبوسی پیدا شد، به سمت ایستگاه دوید انگار همه مردم خیابان همزمان تصمیم گرفتند سوار اتوبوس بشوند. راننده در را نزد. اصلاً جا نداشت، بعد از مکث کوتاهی، چون کسی پیاده نمی شد دوباره راه افتاد .تلاشش بی ثمر بود، دوباره از پل هوایی به سمت قبلی خیابان برگشت. سعی می کردکمی آرام تر نشان بدهد، تقریباً دیگر پذیرفته بود باید همه چیز را  قبول کند، آشی بود که خودش پخته بود،سخت بود، انگار داشت با خودش حرف می زد، حرکت دستش مثل معلمی بود که داشت سرکلاس توضیح می داد.با تنه عابری به خودش آمد، به سمت میدان حرکتش را  ادامه داد، از میدان که رد شد خیابان بعدی کمی خلوت بود. باد می وزید و آفتاب پاییزی بی رمقی روی پیاده رو خوابیده بود ، همینطوری که داشت می رفت چشمش به نانوایی سنگکی افتاد تا حالا نانوایی را ندیده بود، تقریباً نزدیک خانه. چون خلوت بود طبق عادت رفت تو، 3 ، 4 نفر جلوش بودن نگاهی به ساعتش انداخت ، ابروها را بالاداد، بدون اینکه دهن دره کند خمیازه مخفی کشید، با دقت حرکت عقربه ثانیه گردان را دنبال می کرد ،محو ساعت شده بود که صدای گریه نوزادی دوباره همه چیز را یادش انداخت ، برگشت تا نگاهش را به سمت در ببرد، زنی که بچه بغلش بود پشت سرش ایستاده بود متوجه ورود آنها نشده بود، یک لحظه تصمیم گرفت نوبتش را به آنها بدهد مکث کرد ولی بعد این کار را کرد، عقب تر ایستاد کمی این پا و آن پا کرد تازه یادش افتاد که دیگر لازم نیست نان بخرد . صدای گریه دوباره توی نانوایی پیچید هر لحظه بلند و بلند تر می شد طنین بدی داشت دیگر نمی توانست بر نگردد، با حالت عجیبی از آنجا بیرون زد درست مقابلش آن دست خیابان زنش با چادر سفیدی ایستاده بود. بلند بلند می خندید انگار هیچ کس نمی دیدش. مرد با تمام توان فریاد کشید  " نرگس ، نرگس"  ولی صداش در نمی آمد.

نرگس برایش یک لیوان آب آورد ، عرق سردی روی بدنش نشسته بود، جواب آزمایشگاه از دیشب ، قبل از خواب که تو دستش مانده بود، کاملاً مچاله شده بود. آب نخورد، نگاهی به نرگس کرد، تو نور شل چراغ خواب اشکهایش معلوم نبود حداقل این را می شد از برخورد نرگس فهمید، بعد دوباره سرش را روی بالش گذاشت، نرگس چراغ خواب راخاموش کرد، حسی می گفت اگر مشکل از او بود نرگس تنهایش نمی گذاشت. دستی بازویش را فشرد. 

 

نویسده:محمد مهدی حقیقت 

وبلاگ نویسنده:        

--------------------------------------------------------------------------------------------  مقاله ای دررابطه با اروتیسم نوشته محمد حسین جدیدی عضو انجمن را می توانید از این آدرس دانلود کنید.

http://www.4shared.com/file/100079482/2d686431/Jadidi.html?

http://www.4shared.com/file/100079813/82b7168a/Jadidi2.html? 




                 

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:0 |