تبليغاتX
            انجمن داستانی چوك - نویسنده: عباس رضوانی

زمانی برای فکر کردن

خودم هم نمی­دانم خواب است یا نه؟یا اين­كه خیالاتی شده­ام.هر چه فکر می­کنم نمی­فهمم.ولی بالاخره که چی؟باید این­قدر فکر کنم تا بفهمم.

چشمهایم را که می­بندم خودم را می­بینم وسط حباب صابون گیر افتاده­ام.حباب هی دارد بزرگتر می­شود.به اطراف که نگاه می­کنم سیاهی است و حباب­هایی دیگر.چشم­ها را که باز می­کنم باز هم خودم را می­بینم؛ یک بار وسط خیابان،یک بار روی یک بلندی،بار دیگر در تاریکیِ یک تونل و چند جای دیگر.برای همین است که خودم هم نمی­دانم بالاخره خواب است یا بیداری یا خیالات.

چند ماه پیش بود که داشتم به یکنواختی زندگی فکر می­کردم.به اینکه صبح از خواب بیدار شوی،دوش بگیری،چند لقمه زورکی صبحانه بخوری،لباس بپوشی،دم در خانه ماسک لبخندی محو به صورت بزنی و از زن و بچه خداحافظی کنی،بعد صدای بوق بوق دزدگیر در فضای ساکت و دلهره آور پارکینگ،بعد دعوا با همسایه­ی بی­توجهی که ماشینش را جلوی در پارک کرده،بعد شلوغی خیابان و چراغ قرمز،بعد فکر و خیالات،بعد صدای بوق ماشینهایِ پشت سر و فریادشان که هُوی مگه خوابی و نثار آنهمه واژه هایی که دیگر عادی شده­اند به پدر و مادرِ این و آن، بعد دنبال جای پارک گشتن و بازهم دعوا با ماشینی که همزمان می­خواهد در جای تو پارک کند ، بعد صدای بوق دستگاه کارت زنیِ اداره و اعتراض كارمند نگهباني که باز هم دیر کردی و باز هم دعوا،بعد کلی کار تکراری  و احضار توسط مدیر و باز هم دعوا ، بعد ساعت 4 انتقال از زندان اداره به زندان خانه و حالا شروع ماجرای تازه و دعواهای تازه که:

-         بازم که روغن یادت رفت بخری.

-         بابا یادت رفت برام مداد قرمز بخری.

-         اجاره ی این ماه رو دیر نکنی.باز حوصله­ی گوشه کنایه ندارم.

-         چی شد اون وامی که دنبالش بودی؟بالاخره میخوای برام ماشین بخری یا نه؟

-         بابا فردا جلسه داریم مدرسه ها.گفتن باباهاتون باید بیان.

-         نشد یه بار بیای خونه اخم و تَخم نکنی.چیه همیشه مثل مُرده ها برمی­گردی خونه؟مگه تو اداره تون بیل می­زنی؟

و بعد از همه ی این کشمکش­ها اگر خستگی­ها و عصبانیت­ها گذاشت، کمی مثلا خواب و باز هم صبح روز بعد و دوش و صبحانه و کوفت و زهر مار و .... وای دیوانه شدم خدا.

یادم می­آید بعد از این­همه ماجرا یک روز داشتم با سعید،دوست قدیمی ام، که تازه از بیمارستانی که خودش می­گفت همه چیزش از در و دیوار گرفته تا لباس پرستارها سفید بوده،صحبت می­کردم. بعد از این­که همه­ی شکایتهایم ته کشید، سعید مثل فیلسوفها عینکش را برداشت.نفسی از ته سینه­اش بیرون داد.سیگاری روشن کرد و گفت:"خوب برای نجات از این وضعیت که گفتی چند راه وجود داره.می­دونم که مثل همیشه تو دنبال راه آسونتری.ولی بهت بگم ها،این راه سریع و  آسون رو تو مَردش نیستی."

بعد از آن صحبتهای سعید بود که هر دفعه خودم را در موقعیتی عجیب می­دیدم.اولین بار نور خیره کننده­ای دیدم و صدای بلند بوق باعث شد ناخودآگاه کمی به جلو بپرم و تازه عبور تند اتوبوس را از خط ویژه بفهمم.دفعه­ی بعدی با برنامه­تر شدم.رفته بودم دربند.بعد از اینکه کلی خودم را تحویل گرفتم و چند جور غذا خوردم که دست آخر بابتش پولِ خونِ پدر آقای رستوراندار را پرداختم ، تازه یادم آمد برای چه آنجا رفته­ام.بعد از کمی کوه­پیمایی بالاخره به جایی رسیدم که فکر می­کردم مناسب باشد.تا بخواهم آماده­ی عملیات شَوَم فریاد دلخراش دختری را شنیدم که پسری را با اشاره به ته دَرّه صدا می­زد و کمک می­خواست.خوب این­جور مواقع حس نوع­دوستی در وجود خسته­ترین آدم­ها هم فَوَران می­کند.یک بار هم می­خواستم شانسم را با پیوند با تکنولوژی امتحان کنم که همان ابتدای تونل، برقها رفت و مترو متوقف شد.چند بار دیگر هم هر دفعه به نوعی آن فرشته که می­گویند جانخوار است بی­خیالم شد.حتی زحمت نگاه کردنم را به خود نداد.

چاره­ی کار را باز هم باید در نگاه های فیلسوفانه­ی سعید جستجو می­کردم.این بار پیشنهادی داد که مو، لای درزش نمی رفت.فقط نمی­دانم چر این یکی به ذهن خودم نرسیده بود.حتما بس که هر روز آن­را می­دیدم برایم کاملا عادی شده بود.یا شاید چون برای این کارها هنوز حرفه ای نشده بودم.البته سعید حرفهایی هم زد که مثلا منصرفم کند.بیچاره خودش هنوز نمی دانست که چه نقشی دارد؛دوست یا دشمن.

هر چند باید کلی پول بلیط می­دادم و یک عالمه هم صبر می­کردم تا به بالای برجی برسم که سالهاست قرار بوده نماد شهری باشد که سالهاست از آن خسته شده­ام ولی لذت پایین آمدن سریعش آنقدر دلچسب بود که حرص سرکیسه شدنِ دولتی بابت آن­همه پول مفت و زبان بسته برای بلیط در برابرش هیچ بود.فقط به کمی زرنگی نیاز داشتم تا از دست نگهبان­ها مخفی بمانم که بعد از چند تجربه­ی ناموفق اقلا این یکی را یاد گرفته بودم.

اگر آن­همه خسته نبودم،بادی به این خنکی و اين نم نم باران و این نَما از آسمان و غروب خورشید و البته این­همه فاصله از مردمانی که حالا شبیه مورچه هایی کوچک فقط برای زنده ماندن چقدر این وَر و آن وَر می­رفتند شاید می­توانست شوقی گمشده را در وجودم بیدار کند.شوقی که خیابانهای این شهر دراَندشت هیچگاه نتوانستند حتی کمی از این پهلو به آن پهلویش کنند چه برسد به بیدار کردن از خواب زمستانی.شوقی که شاید همان چند ماه اول زندگی مهمانم بود و بس. و آن وقت اگر آن شوقِ مرموز کمی نگاهم می­کرد حتما این­قدر جرات می­کردم که آن حباب صابون را بترکانم و قدم بر آن پله های بی­انتها بگذارم.بس که دلم لک زده بود برای حرکت روی پاهام.بس که خسته شده بودم از چرخش توی آن حبابهای مسخره.

باز هم این سعید لعنتی دست بردار نیست.باز هم انعکاس صدای آخرین حرفهایش در ذهنم می­پیچد.نمی دانم می­خواست راحتم کند یا بعد از این­همه تجربه­ی ناموفق دلش برایم سوخته بود.بی انصاف آنقدر آهسته حرف می­زد که برای شنیدنش باید بر لبِ تمام آن حبابها چسب مي­زدم تا ساکت بمانند.ولی نمی­دانم چرا اینجا صدایش اين­قدر بلند شده.همان حرفهایی که آرام می­گفت حالا دارد با فریاد می گوید.دارد هی داد می زند که پرنده شدنت فقط چند لحظه بیشتر نیست و باز هم اسیر خاکی ها.

بیچاره نمی­داند حالا و در این ارتفاعی که هی دارد کمتر و کمتر می­شود دیگر وقت زیادی برای فکر کردن ندارم.

به چه طنز تلخ و مضحکی دچار شده­ام.چه کَسی باور می­کند؟باید از دست کوه و اتوبوس و مترو و آن­همه چیز دیگر جان سالم به در ببَرم و اینجا درست این بالا وقتی این­همه از زمین و شهر و آن خستگی­هام فاصله دارم،وقتی می­خواهم از تصمیمم منصرف شوم یا اقلا بیشتر فکر کنم باید پایم لیز بخورد.باید پایم لیز بخورد و حالا سانت به سانت به همان خاکی که خسته­ام کرده نزدیک و نزدیک­تر شوم.

برای همین است که خودم هم هنوز نمی­دانم خواب است یا نه یا مثلا خیالاتی شده­ام.ولی حالا که دارم بوی خاک نم­دار را حس می­کنم کم کم یک چیزهایی دارد دستگیرم می­شود.این­دفعه که چشم­ها را می­بندم از آن­همه حباب خبری نیست.چشم­ها را که باز می­کنم از آن­همه صحنه­ی عجیب و غریب هم خبری نیست.فقط یک صحنه است.من و برجی که سالهاست قرار بوده نماد شهری باشد که سالهاست از آن خسته شده­ام و بوی خاک نم­دار.

 

نویسنده:عباس رضواني

وبلاگ نویسنده:    http://www.dastekhial.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط همه و هیچ کس در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:5 |