زمانی برای فکر کردن
خودم هم نمیدانم خواب است یا نه؟یا اينكه خیالاتی شدهام.هر چه فکر میکنم نمیفهمم.ولی بالاخره که چی؟باید اینقدر فکر کنم تا بفهمم.
چشمهایم را که میبندم خودم را میبینم وسط حباب صابون گیر افتادهام.حباب هی دارد بزرگتر میشود.به اطراف که نگاه میکنم سیاهی است و حبابهایی دیگر.چشمها را که باز میکنم باز هم خودم را میبینم؛ یک بار وسط خیابان،یک بار روی یک بلندی،بار دیگر در تاریکیِ یک تونل و چند جای دیگر.برای همین است که خودم هم نمیدانم بالاخره خواب است یا بیداری یا خیالات.
چند ماه پیش بود که داشتم به یکنواختی زندگی فکر میکردم.به اینکه صبح از خواب بیدار شوی،دوش بگیری،چند لقمه زورکی صبحانه بخوری،لباس بپوشی،دم در خانه ماسک لبخندی محو به صورت بزنی و از زن و بچه خداحافظی کنی،بعد صدای بوق بوق دزدگیر در فضای ساکت و دلهره آور پارکینگ،بعد دعوا با همسایهی بیتوجهی که ماشینش را جلوی در پارک کرده،بعد شلوغی خیابان و چراغ قرمز،بعد فکر و خیالات،بعد صدای بوق ماشینهایِ پشت سر و فریادشان که هُوی مگه خوابی و نثار آنهمه واژه هایی که دیگر عادی شدهاند به پدر و مادرِ این و آن، بعد دنبال جای پارک گشتن و بازهم دعوا با ماشینی که همزمان میخواهد در جای تو پارک کند ، بعد صدای بوق دستگاه کارت زنیِ اداره و اعتراض كارمند نگهباني که باز هم دیر کردی و باز هم دعوا،بعد کلی کار تکراری و احضار توسط مدیر و باز هم دعوا ، بعد ساعت 4 انتقال از زندان اداره به زندان خانه و حالا شروع ماجرای تازه و دعواهای تازه که:
- بازم که روغن یادت رفت بخری.
- بابا یادت رفت برام مداد قرمز بخری.
- اجاره ی این ماه رو دیر نکنی.باز حوصلهی گوشه کنایه ندارم.
- چی شد اون وامی که دنبالش بودی؟بالاخره میخوای برام ماشین بخری یا نه؟
- بابا فردا جلسه داریم مدرسه ها.گفتن باباهاتون باید بیان.
- نشد یه بار بیای خونه اخم و تَخم نکنی.چیه همیشه مثل مُرده ها برمیگردی خونه؟مگه تو اداره تون بیل میزنی؟
و بعد از همه ی این کشمکشها اگر خستگیها و عصبانیتها گذاشت، کمی مثلا خواب و باز هم صبح روز بعد و دوش و صبحانه و کوفت و زهر مار و .... وای دیوانه شدم خدا.
یادم میآید بعد از اینهمه ماجرا یک روز داشتم با سعید،دوست قدیمی ام، که تازه از بیمارستانی که خودش میگفت همه چیزش از در و دیوار گرفته تا لباس پرستارها سفید بوده،صحبت میکردم. بعد از اینکه همهی شکایتهایم ته کشید، سعید مثل فیلسوفها عینکش را برداشت.نفسی از ته سینهاش بیرون داد.سیگاری روشن کرد و گفت:"خوب برای نجات از این وضعیت که گفتی چند راه وجود داره.میدونم که مثل همیشه تو دنبال راه آسونتری.ولی بهت بگم ها،این راه سریع و آسون رو تو مَردش نیستی."
بعد از آن صحبتهای سعید بود که هر دفعه خودم را در موقعیتی عجیب میدیدم.اولین بار نور خیره کنندهای دیدم و صدای بلند بوق باعث شد ناخودآگاه کمی به جلو بپرم و تازه عبور تند اتوبوس را از خط ویژه بفهمم.دفعهی بعدی با برنامهتر شدم.رفته بودم دربند.بعد از اینکه کلی خودم را تحویل گرفتم و چند جور غذا خوردم که دست آخر بابتش پولِ خونِ پدر آقای رستوراندار را پرداختم ، تازه یادم آمد برای چه آنجا رفتهام.بعد از کمی کوهپیمایی بالاخره به جایی رسیدم که فکر میکردم مناسب باشد.تا بخواهم آمادهی عملیات شَوَم فریاد دلخراش دختری را شنیدم که پسری را با اشاره به ته دَرّه صدا میزد و کمک میخواست.خوب اینجور مواقع حس نوعدوستی در وجود خستهترین آدمها هم فَوَران میکند.یک بار هم میخواستم شانسم را با پیوند با تکنولوژی امتحان کنم که همان ابتدای تونل، برقها رفت و مترو متوقف شد.چند بار دیگر هم هر دفعه به نوعی آن فرشته که میگویند جانخوار است بیخیالم شد.حتی زحمت نگاه کردنم را به خود نداد.
چارهی کار را باز هم باید در نگاه های فیلسوفانهی سعید جستجو میکردم.این بار پیشنهادی داد که مو، لای درزش نمی رفت.فقط نمیدانم چر این یکی به ذهن خودم نرسیده بود.حتما بس که هر روز آنرا میدیدم برایم کاملا عادی شده بود.یا شاید چون برای این کارها هنوز حرفه ای نشده بودم.البته سعید حرفهایی هم زد که مثلا منصرفم کند.بیچاره خودش هنوز نمی دانست که چه نقشی دارد؛دوست یا دشمن.
هر چند باید کلی پول بلیط میدادم و یک عالمه هم صبر میکردم تا به بالای برجی برسم که سالهاست قرار بوده نماد شهری باشد که سالهاست از آن خسته شدهام ولی لذت پایین آمدن سریعش آنقدر دلچسب بود که حرص سرکیسه شدنِ دولتی بابت آنهمه پول مفت و زبان بسته برای بلیط در برابرش هیچ بود.فقط به کمی زرنگی نیاز داشتم تا از دست نگهبانها مخفی بمانم که بعد از چند تجربهی ناموفق اقلا این یکی را یاد گرفته بودم.
اگر آنهمه خسته نبودم،بادی به این خنکی و اين نم نم باران و این نَما از آسمان و غروب خورشید و البته اینهمه فاصله از مردمانی که حالا شبیه مورچه هایی کوچک فقط برای زنده ماندن چقدر این وَر و آن وَر میرفتند شاید میتوانست شوقی گمشده را در وجودم بیدار کند.شوقی که خیابانهای این شهر دراَندشت هیچگاه نتوانستند حتی کمی از این پهلو به آن پهلویش کنند چه برسد به بیدار کردن از خواب زمستانی.شوقی که شاید همان چند ماه اول زندگی مهمانم بود و بس. و آن وقت اگر آن شوقِ مرموز کمی نگاهم میکرد حتما اینقدر جرات میکردم که آن حباب صابون را بترکانم و قدم بر آن پله های بیانتها بگذارم.بس که دلم لک زده بود برای حرکت روی پاهام.بس که خسته شده بودم از چرخش توی آن حبابهای مسخره.
باز هم این سعید لعنتی دست بردار نیست.باز هم انعکاس صدای آخرین حرفهایش در ذهنم میپیچد.نمی دانم میخواست راحتم کند یا بعد از اینهمه تجربهی ناموفق دلش برایم سوخته بود.بی انصاف آنقدر آهسته حرف میزد که برای شنیدنش باید بر لبِ تمام آن حبابها چسب ميزدم تا ساکت بمانند.ولی نمیدانم چرا اینجا صدایش اينقدر بلند شده.همان حرفهایی که آرام میگفت حالا دارد با فریاد می گوید.دارد هی داد می زند که پرنده شدنت فقط چند لحظه بیشتر نیست و باز هم اسیر خاکی ها.
بیچاره نمیداند حالا و در این ارتفاعی که هی دارد کمتر و کمتر میشود دیگر وقت زیادی برای فکر کردن ندارم.
به چه طنز تلخ و مضحکی دچار شدهام.چه کَسی باور میکند؟باید از دست کوه و اتوبوس و مترو و آنهمه چیز دیگر جان سالم به در ببَرم و اینجا درست این بالا وقتی اینهمه از زمین و شهر و آن خستگیهام فاصله دارم،وقتی میخواهم از تصمیمم منصرف شوم یا اقلا بیشتر فکر کنم باید پایم لیز بخورد.باید پایم لیز بخورد و حالا سانت به سانت به همان خاکی که خستهام کرده نزدیک و نزدیکتر شوم.
برای همین است که خودم هم هنوز نمیدانم خواب است یا نه یا مثلا خیالاتی شدهام.ولی حالا که دارم بوی خاک نمدار را حس میکنم کم کم یک چیزهایی دارد دستگیرم میشود.ایندفعه که چشمها را میبندم از آنهمه حباب خبری نیست.چشمها را که باز میکنم از آنهمه صحنهی عجیب و غریب هم خبری نیست.فقط یک صحنه است.من و برجی که سالهاست قرار بوده نماد شهری باشد که سالهاست از آن خسته شدهام و بوی خاک نمدار.
نویسنده:عباس رضواني
وبلاگ نویسنده: http://www.dastekhial.blogfa.com/

