معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن ، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین ، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست ، چرا بازهم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد : اینهائی که گفتی خودم هم می دانم ، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.
رمان «من بن لادن را کشتم» نوشته مهدی رضایی در آمریکا به چاپ رسید
به گزارش خبرنگار حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان، رمان «من بن لادن را کشتم» پنجمین اثر مهدی رضایی به زبان انگلیسی از سوی انتشارات Supreme Century منتشر شد.
مهدی رضایی در این باره گفت: «من بن لادن را کشتم» سومین کتابی است که از آثار من در خارج از کشور منتشر می شود و مترجم آن خانم «ماندانا داورکیا» است.
وی افزود: رمان «من بن لادن را کشتم» سال ۹۷ در ایران از سوی انتشارات آرادمان منتشر شده و در آستانه چاپ دوم قرار دارد. این رمان به وضعیت نابسامان جهانی با توجه به به فعالیت های ضد انسانی سازمان ملل و حکومت آمریکا می پردازد و جالب اینکه فصلی از این رمان به انتشار ویروس در سطح جهانی می پردازد که دور از حال و روز امروز جهان نیست.
پیش از این رمان «چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد؟» او به زبان کردی در عراق با ترجمه «خالد فاتحی» و به زبان انگلیسی در آمریکا با ترجمه «ابراهیم دریایی مطلق» منتشر شده است و البته تعدادی از داستان های کوتاهش نیز در سوئد، روسیه و عراق منتشر شده و به زبان های ارمنی و ترکی استانبولی در دست ترجمه است.
مهدی رضایی، نویسنده، محقق و مدرس حوزه ادبیات داستانی است که تا به حال پنج اثر از وی با عنوان های «چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد؟»، «آواز گوسفندها»، «روزگار فراموش شده»، «خطاهای نویسندگی و تجربیات نویسندگی» و «من بن لادن را کشتم» منتشر شده است.
انتهای پیام/
صفحه ویژه مهدی رضایی (نویسنده، محقق و مدرس حوزه ادبیات داستانی) و نقد آثار و کارنامه فعالیت های فرهنگی و هنری www.chouk.ir/safhe-vijeh-azae/50-mehdirezayi.html
لینک خبر در خبرگزاری باشگاه خبرنگاران
https://www.yjc.ir/fa/news/7264592/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86-%D9%84%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7
Who Is Not Afraid of the Lunatics?” published in English / mehdirezaei

TEHRAN – Persian writer Mehdi Rezai’s novel “Who Is Not Afraid of the Lunatics?” has been published in English.
Supreme Century, a major international publisher, released the book translated by Ebrahim Daryai-Motlaq on January 1.
The Persian version of the book was published by the Chuk Cultural Center in 2015.
It is about a young literature teacher who’s very sensitive to what happens around him and suffering from those who are indifferent to realities. People call him a lunatic due to his sensitivity. He lives with his wife, who works for a yellow newspaper. She reads him letters by readers of the magazine about their misfortunes, and they always argue about these letters together.
Photo: Front cover of the English version of Persian writer Mehdi Rezai’s novel “Who Is Not Afraid of the Lunatics?”.
لینک خبر در خبرگزاری تهران تایمز
لینک خبر در خبرگزاری هنر آنلاین
خرید نسخه چاپی ترجمه رمان «چه کسی از دیوانه ها نمی ترسد؟» مهدی رضایی. برای خرید از کشور آمریکا و کشورهای دیگر همچون کانادا، مکزیک، انگلیسی، آلمان، ایتالیا، هند، ژاپن، استرالیا و..
www.amazon.com/dp/1939123496
فایل الکترونیکی این کتاب را از این آدرس خریداری کنید.
www.amazon.com/dp/B07MNZNVND
صفحه ویژه مهدی رضایی در آمازون
https://amazon.com/author/mehdi.rezaei
به دلیل تحریم ها علاقمندان داخل ایران می توانند از این دو سایت واسطه شرکت آمازون خرید کنند.
https://malltina.com/product/mlt-1336600
www.nask.ir
صفحه وِیژه مهدی رضایی در سایت چوک.
www.chouk.ir/safhe-vijeh-azae/50-mehdirezayi.html
یادداشتی بر رمان «من بن لادن را کشتم» نویسنده «مهدی رضایی»/ سعید زمانی
تعلیق و هیجان در یک تریلرِ پرهیجان وطنی
چه خوب می شد اگر در کشورمان تریلر نویس هم داشتیم؛ البته مسیر زیاد دوری هم نیست. نویسندگانی هم هستند به تازگی راه را شروع کرده اند. شاهد نویسندگانی هستیم که در ژانر وحشت، تریلر، روان شناسی و فانتزی آغاز به کار کرده اند و برخی هم موفق بوده اند.
معرفی رمان «من بن لادن را کشتم» اثر مهدی رضایی / مهران تقوی
«من بن لادن را کشتم» پنجمین اثر مهدی رضایی است که در آن، مخاطب با یک رمان اکشن، جسورانه و هیجانانگیز روبهرو است.
پیش از این رمان «چه کسی از دیوانه ها نمیترسد؟» مجموعه داستان «آواز گوسفندها» رمان «روزگار فراموش شده» و کتاب تحقیقی «خطاهای نویسندگی و تجربیات نویسندگی» معرف قلم این نویسنده و پژوهشگر جوان بوده است. لینک مطلب در خبرگزاری ایسنا
یادداشتی بر رمان «من بنلادن را كشتم» نویسنده «مهدی رضایی»؛ «محمود خلیلی»
چه كسی انسانيت را كشت؟
«هنر، دروغی است كه چشممان را بهروی حقيقت باز میكند.» مهدی رضایی با اين نقلقول از پيكاسو كتاب خود را به پايان برده است. در اصل میتوان گفت او به اين نكته اشاره دارد كه گرچه نوشتهاش بر اساس تخيلات است، اما تلاش كرده تا در خلال داستان، خوانندهاش را كنار پنجرهای رو به حقيقت بنشاند.
دانلود نمایش رادیوئی داستان «اندوه» نویسنده«چخوف»
http://www.chouk.ir/ava-va-nama/12149-2015-10-15-08-22-18.html#frmUdjaComments
برنامه شماره یک نمایش رادیویی آکادمی داستاننویسی کانون فرهنگی چوک
داستان «اندوه» نویسنده «آنتوان چخوف»
هنرمندان به ترتیب ایفای نقش: مهدی رضایی، علی شمسی
صدا بردار و افکتور: امیررضا گرانپایه
کارگردان: علی شمسی
توجه: با استفاده از هدفون، از افکت های کار شده لذت بیشتری خواهید برد.
نگاهی به رمان «روزگار فراموش شده» نویسنده «مهدی رضایی»؛ «محمود خلیلی»
مشخصات کتاب: روزگـار فراموش شـده/ نویسنده: مهـدی رضـایی/ موضوع: رمـان / چاپ اول 1394 / ناشر: شهرستان ادب / شمارگان: 1100 نسخه/ قیمت: 8500 تومان
خلاصه:رضا انقلابی خستهای است که در جریان بازجویی و شکنجهی ساواک، روح و جسمش آزار دیده و خود را زخم خوردهی نارفیقی به نام اسحاق میداند. وی به دنبال انتقام از اسحاق است و در جست و جوی او. اسحاق که در ابتدا با رضا در یک گروه انقلابی مذهبی همکاری میکرده است در جستجوی برادر گمشدهی خویش، جذب یک گروه مارکسیستی میشود چرا که به گمان وی آنان با مشی نبرد مسلحانه، زودتر به اهداف خود و سرنگونی شاه میرسند.
ساواک، بازداشتگاه و شکنجه در رمان روزگار فراموش شده اثر مهدی رضایی
فضایی که نویسنده در رمان «روزگار فراموششده» از زندانها و بازداشتگاههای ساواک به مخاطب نشان میدهد به اندازهای ملموس است که خواننده، خود را در آن لحظه حس میکند.
«زنگ خانه به صدا در میآید ... » این جمله ابتدایی رمان «روزگار فراموش شده» اثر مهدی رضایی است که از سوی انتشارات شهرستان ادب منتشر شده است.
این عبارت ورودی به خواننده خبر میدهد که باید در این کتاب منتظر به صدا در آمدن زنگها بود و پشت هر زنگی که به صدا در میآید خبری نهفته و خواننده را شاید غافلگیر کند.
راه اندازی نخستین بانک اختصاصی مقاله، مصاحبه و گزارش ادبی، فرهنگی، هنری
آرتنا: نخستین بانک اختصاصی ادبیات و فرهنگ و هنر از سوی کانون فرهنگی چوک، در آستانه دهمین سال فعالیت این کانون راهاندازی شد.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری هنر «آرتنا»، مهدی رضایی دبیرکانون فرهنگی چوک و گردآورنده این بانک گفت: این بانک ادبی مانند دیگر فعالیتهای کانون فرهنگی چوک اعم از ماهنامه ادبیات داستانی و فصلنامه شعر و بانک هنرمندان و ....، رایگان در اختیار همگان قرار میگیرد. متاسفانه در کشور ما هنوز اقدام موثر در حوزه فرهنگی، ادبی برای تشکیل چنین بانکهایی صورت نگرفته و ما یادگرفتهایم به جای آن که منتظر اقدام سازمان یا نهادی باشیم خودمان دست به کار شویم. گاهی برای یافتن یک مقاله باید سایت های بسیاری را جستجو کرد که آیا به نتیجه دلخواه برسیم یا خیر. اما بدون شک بانک مقاله این کانون میتواند مخاطبان و علاقمندان بسیاری را از سردرگمی خارج کند.
سردبیر اولین ماهنامه الکترونیک ادبیات داستانی ایران در ادامه افزود: شهریورماه جشن دهمین سال فعالیت کانون فرهنگی چوک با حضور اعضا این کانون و نویسندگان و شاعران مدعو برگزار خواهد شد و از تعدادی از اعضا به خاطر استمرار فعالیتهایشان تقدیر خواهد شد.
علاقمندان جهت استفاده از این بانک می توانند به آدرس www.chouk.ir مراجعه کنند.
یادداشتی نقد گونه بر محتوای رمان«چه کسی از دیوانهها نمیترسد؟» نویسنده «مهدی رضایی»؛ «محمود خلیلی»
«همهی آدمها دیوانهاند» این جملهای است که راوی با آن رمان را آغاز میکند. راوی داستان (آرمان پاکروان) معلمی است که دغدغههای یک روشنفکر را دارد و برای آیندهی بشریت نگران است. او در همنشینی با همسایهی منزوی خود (آقای شاهی) فریادهای نگرانیاش را در وبلاگهای وی میخواند و مینویسد. همسر آرمان (نگار) که در دفتر یک نشریهی جوان کار میکند با دغدغهها و بحرانهای نسل جوان ارتباط دارد اما با هراس از بسته شدن نشریه جرأت نشر و واکاوی نامههای خوانندگان خود را ندارد و شنوندهای است که تنها به کشیدن آه و ناله در برابر حوادث بسنده میکند.
... و چنین گفت کورت ونه گات
با این جمله جالب کورت ونه گات دارم فکر می کنم که ما چقدر آدم های پفیوز دور و برمون زیاد داریم. نه غلام؟
“پفیوز کسی است که فکر می کند خیلی باهوش است، هیچ وقت نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. مهم نیست بقیه چی می گویند، او باید مخالفتش را بکند. یک آدم پفیوز تمام سعی اش را می کند که تو همیشه خیال کنی گند زده ای. مهم نیست تو از چی حرف میزنی، او بهتر از تو می داند.
گزارش جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان «آواز گوسفندها» نوشته «مهدی رضایی» در کانون ادبیات ایران
از سری نشستهای فصل بهار94 کانون ادبیات ایران در نشست 386 این کانون، جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان «آواز گوسفندها» نوشته «مهدی رضایی» با حضور نویسنده و «محمدرضا گودرزی» و «علیرضا محمودی ایرانمهر» بهعنوان منتقدان جلسه برگزار شد.
رمان «روزگار فراموش شده» مهدی رضایی، اثری معمائی، چندصدایی و پرتعلیق/ اکبر تقوی
اکبر تقوی-رمان «روزگار فراموش شده» اثر «مهدی رضایی»رمانی است در ژانر حادثهای- معمایی که محوریت اتفاقات آن در در هنگامه انقلاب سال 57 میگذرد. نویسنده این رمان علاوه بر روایت تقابل گروههای مردمی- مذهبی با رژیم پهلوی به تقابل و تضاد این گروه ها با دیگر گروه ها و حزب های مبارز آن دوران می پردازد.
مصاحبه روزنامه آرمان با «مهدی رضایی» به بهانه آثار تازه منتشره اش در سال 94
مهدی رضایی امسال با دو اثر، مجموعه داستان «آواز گوسفندها» و رمان «روزگار فراموش شده» در نمایشگاه کتاب حضور داشت. این نویسنده پیش از این با رمان «چه کسی از دیوانهها نمیترسد؟» را منتشر کرده بود، که با اقبال عمومی مخاطبان و منتقدان رو به رو شد و همچنین با فعالیتهای فرهنگی و هنریاش در کانون فرهنگی چوک شناخته شده است. سردبیری ماهنامه ادبیات داستانی چوک و مدیریت ده ساله سایت این مجموعه، از فعالیتهای مستمر این نویسنده و فعال فرهنگی است. علاوه بر نویسندگی به تحقیق و تدریس در حوزه ادبیات داستانی مشغول است. به همین بهانه مصاحبه ای با وی را از نظر میگذرانید.
گزارش مراسم رونمایی از مجموعه داستان«آواز گوسفندها» اثر مهدی رضایی
به گزارش خبرنگار مهر، مراسم رونمایی از مجموعه داستان «آواز گوسفندها» نوشته مهدی رضایی عصر دیروز یکشنبه ۳۰ فروردین در کانون ادبیات ایران برگزار شد.
رضایی در ابتدای این برنامه گفت: این مجموعه داستان فروردین امسال در نشر نیماژ منتشر شد و ابتدا ۱۳۵ صفحه بود ولی وقتی به ارشاد رفت، و برگشت ۸۰ صفحه شد. این را گفتم تا بدانید من این قدر کم، نمینویسم.
از خود شروع كردن
با این زبون میشه ایراد گرفت، با همین زبون میشه تعریف کرد
با این زبون میشه دل شکست، با همین زبون میشه دلداری داد
با این زبون میشه آبرو برد، با همین زبون میشه آبرو خرید
با این زبون میشه جدایی انداخت، با همین زبون میشه وصل کرد...
با این زبون میشه آتش زد، با همین زبون میشه آتش رو خاموش کرد
اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم، اختیار زبونمونُ رو که داریم ...
این هم یه راه دیگه واسه........... « از خود شروع کردن »
يه داستان واقعي از اينشتين
معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن ، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین ، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست ، چرا بازهم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد : اینهائی که گفتی خودم هم می دانم ، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.
انگولك ادبي «اسير اسمها هستيم هنوز»، «مهدي رضايي»
منتشر شده در ماهنامه ادبيات داستاني چوك
باز نشر در سايت كانون فرهنگي چوك www.chouk.ir
البته ايندسته از آدمها كه دائم نويسندگان و شاعران پيشين را بر سر نويسندگان و شاعران امروزي ميكوبند، خودشان در واقع انسانهاي ضعيفي هستند كه قدرت توليد هيچ اثري را ندارند و فقط نقش ترمز را براي هنرمندان اجرا ميكنند. حالا يك نمونه جالب را براي شما از دوستي شاعر تعريف كنم. اين دوست شاعر ميگفت روزي به جلسهاي رفتم و دو شعر با خودم بردم. يك شعر از خودم و يك شعر از شاملو. اما شعر شاملو را با اسم خودم خواندم و شعر خودم را به شاملو نسبت دادم. آن شعر شاملو كه عنوان كرده بودم سروده خودم است را چنان به نقد كشيدند و چنان بيارزش و سطحي خواندند كه در دلم گفتم: بيچاره شاملو و بعد شعر خودم را كه به شاملو نسبت داده بودم را خواندم و چنان استقبالي از اين شعر شد كه نگو و نپرس. چنان زيرلايههايي براي شعر درآوردند كه خودم هم كه شاعر اثر بودم به ماتحتم هم خطور نكرده بود. بعد به اين فكر كردم تا زمانيكه جماعت ادبياتي ما اسير اين اسمها هستند، نه اينكه هنرمندي متولد نميشود بلكه هنرمندان ما در عرصه شعر و ادبيات هرگز بهدرستي به جامعه معرفي نميشوند.
جالب است كه در يكي از جشنوارههاي ادبي، يه آقاي زرنگ داستاني از «بورخس» را به اسم خود ارسال ميكند. به اين كار نداريم كه چرا داوران جشنواره آنقدر بيتجربه و يا كممطالعه بودند كه متوجه نشدند قضيه از چه قرار است. اما داستان «بورخس» در اين جشنواره سوم شد. دوستاني كه تعريف ميكردند به اين مسئله ميخندند كه چرا داستان بورخس سوم شده است. در جوابشان گفتم: اين اتفاق كه خندهدار است اما چرا نميخواهيم باور كنيم كه شايد نويسندگان و جواناني در كشور ما هستند كه حتي از بورخس هم بهتر مينويسند. اصلاً شيوه داستاننويسي امروز را با دوره بورخس نميشود مقايسه كرد و كاملاً متفاوت است اما ما چنان اسير اسمها شدهايم كه فقط بلديم با چند جمله فلاني ميگويد...، فلان نويسنده گفته كه...، فلان نظريهپرداز نظر داده كه...، با اين چيزها ميخواهيم خودمان را گُنده كنيم. اما نظر ساده يك نويسنده جوان تازهكار و تازهوارد كه به جملهاي زيبا و نظري ساده ميرسد هم ارزشمند است در برابر جملات و نظريات فلاسفه و نويسندگاني كه چنددهه فعاليت ادبي و هنري داشتهاند.
ما زماني ميتوانيم ادبياتي نوآور داشته باشيم كه آثار گذشتگان را مطالعه كنيم اما اسير اسمشان نشويم و در ادبيات امروز در جريان باشيم اما غرق جريانسازيها نشويم و هميشه نگاهمان به آينده باشد اما نخواهيم آينده را به امروز بياوريم.
يك حكايت زيبا
پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می
نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود
( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید
رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای
اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی
يك داستان زيبا
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
شعري زيبا از اقبال لاهوري
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیزتر گردد فروپیچیدمش
شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نزد تهی دستان شرق
پاره ای لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
زن
هيچوقت فراموش نكن
یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد
او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟
دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم
اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.
او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟
باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟
او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد
بعد آنها را برداشت و گفت:
مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟
بازهم دستها بالا بودند
سپس گفت:
هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید
چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.
اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم
و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .
و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم
اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.
شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.
کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار
شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.
ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید
ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟
پس
هیچ وقت فراموش نکن که بعدازهراحساس شكستي ؛ براي خود ودوستانت هميشه بهترين خواهي ماند
شهر هرت
سي ام ارديبهشت تولدم.
عيد
عيدتان مبارك
دوستان عزيز سال خوبي براي همهتون آرزو مي كنم.
سخنراني چارلي چاپلين در پايان فيلم ديكتاتور بزرگ
ديكتاتورها ميميرند و قدرتي كه از مردم ميگيرند به مردم بازخواهد گشت.
من متاسفم، اما نميخواهم امپراتور شوم. كار من نيست. من نميخواهم به كسي دستور دهم يا جايي را فتح كنم.
اما ما راه را گم كردهايم
حرص و آز روح بشر را مسموم كرده، دنيا را پر از تنفر كرده، ما را در بدبختي و خون غوطهور كرده است. ما سرعت را بالا برده؛ ولي خودمان را محبوس كردهايم. ماشينآلات با توليد انبوه ما را نيازمند كرده است. دانش ما را بدگمان كرده، هوشمان سخت و نامهربان گشته است. ما بسي فكر ميكنيم و بسيار كماحساس. بيش از ماشينآلات، ما محتاج انسانيت هستيم. بيش از هوش محتاج مهرباني و ملايمت. بدون اين كيفيات، زندگي خشن ميشود و همه چيز از دست ميرود. هواپيما و راديو ما را به هم نزديك كرده است. طبيعت اصلي اين اختراعات براي نيكي بشريت فرياد ميزند، براي برادري جهاني براي يگانگي همه ما فرياد ميزند. حتي اكنون صداي من به گوش ميليونها نفر در جهان ميرسد، ميليونها مرد، زن و كودك نااميد، قربانيان سيستمي كه باعث ميشود بشر شكنجه كند و مردم بيگناه را به زندان بيندازند.
به كساني كه صداي مرا ميشوند، ميگويم «نااميد نشويد».
رنجي كه اكنون در بين ماست گذر حرص آدمي است، تلخي بشري است كه راه پيشرفت انسان او را ميترساند. نفرت آدمي ميگذرد و ديكتاتورها ميميرند و قدرتي كه از مردم ميگيرند به مردم باز خواهد گشت و تا زماني كه انسانها ميميرند، آزادي نابود نخواهد شد.سربازان: خود را به دست ددمنشان نسپاريد، انسانهايي كه شما را تحقير ميكنند، در بند ميكشانندتان، كساني كه زندگي شما را كنترل ميكنند، به شما ميگويند كه چكار كنيد، چه بنوشيد، چگونه بينديشيد و چگونه احساس كنيد. كساني كه شما را شرطي ميكنند، رژيم غذايي ميدهند با شما مانند گاو رفتار ميكنند و از شما بهعنوان گلوله توپ استفاده ميكنند. خود را به دست انسانهاي غيرطبيعي نسپاريد، مردان ماشيني با ذهن ماشيني و قلب ماشيني! شما ماشين نيستيد! شما گاو نيستيد! شما انسانيد! شما عشق به انسان در قلب خود داريد.
شما نفرت نميورزيد؛ تنها بيعشقان متنفرند، بيعشق و غيرطبيعي. سربازان: براي بردگي مبارزه نكنيد! براي آزادي بجنگيد! در فصل هفدهم سنت لوك نوشته شده «قلمروي خداوند در ميان انسانهاست» نه يك انسان و نه گروهي از انسانها، بلكه همه انسانها، در شما، شما مردمي كه قدرت داريد؛ قدرتي كه ماشين بسازيد؛ قدرتي كه شادي پديد آوريد. شما مردمي كه قدرت داريد تا زندگي را آزاد و زيبا كنيد تا اين زندگي را پر از حادثه كنيد.سپس به نام دموكراسي، اجازه دهيد آن قدرت را استفاده كنيم! متحد شويم. يگانه! براي يك دنياي جديد مبارزه كنيم، دنياي آراستهاي كه به همه انسانها اجازه ميدهد كار كنند كه به شما آينده و امنيت دوره سالمندي ميدهد. با وعده اين چيزها، دژخيمان به قدرت ميرسند؛ ولي آنها دروغ ميگويند. آنها به وعدههاي خود عمل نميكنند و هرگز نخواهند كرد. ديكتاتورها خود را آزاد ميكنند؛ ولي مردم را برده ميكنند. اكنون، مبارزه كنيم براي رسيدن به آن وعدهها! مبارزه كنيم براي آزاد كردن دنيا، براي از بين بردن موانع، براي دور كردن حرص و آز، نفرت و ناشكيبايي، مبارزه كنيم براي جهان منطقي، جهاني كه علم و پيشرفت به شادي انسان ميانجامد.سربازان؛ به نام دموكراسي متحد شويم.
هانا، صداي مرا ميشنوي؟ هرجا هستي نگاه كن هانا: ابرها به حركت در ميآيند؛ خورشيد ميدرخشد. ما از تاريكي به روشنايي ميرويم. ما به جهاني نو وارد ميشويم. دنياييمهربانتر، جايي كه انسانها بر فراز نفرت خود، حرص خود و ددمنشي خود قرار ميگيرند.نگاه كن هانا: به روح انسان بال داده شده است و بالاخره او پرواز را آغاز ميكند، به سوي رنگينكمان پرواز ميكند به سوي نور اميد، به سوي آينده، آينده باشكوه متعلق به توست، به من و همه ما. نگاه كن هانا، نگاه كن.
آيا ما ملت بدبختي هستيم؟
1- درعين بدبختي احساس خوشبختي مي كنن.
2- در عين سقوط اقتصادي، دم از پيشرفت و آمارهاي آن چناني مي زنن.
3- عين سگ دروغ مي گويند و دروغ هايشان هم تيتر درشت روزنامه ها مي شود.
4- نه مردم به دولت و نه اعضاي دولت هيچ كدام به هم اعتماد ندارند.
5- كسي فكر پيشرفت مملكت نيست هركس فكر پيشرفت خودشه.
6- به حقوق ماهيانه فكر نمي كنن و همه اش دراين فكر هستند كه چطوري بدزدند.
7- تسبيح به دست مي گيرن و به جاي ذكر، تعداد آدم هايي كه زمين زدن رو مي شمرن.
8- درعين بي ادبي و هرزه زباني خودشان را ملتي با فرهنگ و تمدن مي دانند.
9- اكثرشان عين گوساله رفتارمي كنن به خصوص زمان سوار شدن به اتوبوس اما هركي اون يكي رو مقصر مي دونه.
10- اگه بخوام بنويسم كه هزاران هزار شماره ميشه. اي بابا تو هم حوصله داري ها...
اما به اين سوال جواب بده. آيا ما ملت بدبختي هستيم؟