انتهای قرقره

بادبادک را برداشتم و با عجله از پله ها بالا رفتم . به پشت بام که رسیدم باد سرعتش بیشتر شده بود . پیت های حلبی با زوزه های باد می لرزیدند و رخت های آویزان به طناب از شادی بالا و پایین می پریدند .با اشتیاق فراوان ازهم جدا شدیم . او دُم تکان می داد و من دست .هرچه بیشتر دُم تکان می داد فاصله ام را با او بیشتر می کردم تا اینکه به انتهای قرقره رسیدیم . حالا او از من خیلی دوراست .


نویسنده: سیامک احمدی
وبلاگ داستان کوتاه کوتاه کوتاه

http://www.delnamak55.blogfa.com

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                          زنانه...مردانه!

جعبه را گذاشت زمین ، زیپ کاپشنش را پایین کشید، جعبه را برداشت و سوار اتوبوس شد. اتوبوس تقریبا ً پر شده بود. رفت قسمت زنانه و جعبه را گذاشت زمین. از توی جعبه چند تا سفره درآورد، باز کرد و گرفت سمت خانومها و بی احساس شروع کرد:

- خانومها سفره دارم! ... سفره های دو متری، چهار متری و هشت متری ... مغازه دار از ما می خره ... رنگهای مختلف ... دومتری، چهار متری و هشت متری ... زیر قیمت بازار ...

وقتی هیچ عکس العملی ندید جعبه اش را برداشت و رفت سمت آقایون. از جعبه تعدادی ژیلت و فندک در آورد و:

- آقایون فندک بدم، ارزون و پر دوام ... دونه ای پونصد تومن ... ژیلت دو بسته هزار تومن ... زیر قیمت بازار ... ژیلت دو بسته هزار ... فندک دونه ای پونصد تومن ...

در این لحظه دختر جوانی از قسمت خانومها صدا زد :

- آقا یه لحظه!

و بلافاصله مردی حدوداً پنجاه ساله:

- بعدشم بیا اینجا!

رفت طرف دختر :

- یه دونه فندک بده!

متعجب یک فندک فروخت و به سمت مرد خاطی رفت:

 - سفره چهار متری چند؟

- سفره ها؟! ... دو و پونصد.

- یه دونه بده ... خیلی ام ارزون نیستا!

پسر از اتوبوس پیاده شد و به سمت اتوبوس پشتی رفت. قبل از سوار شدن کمی تردید کرد و سپس تصمیمش را گرفت. سوار شد و به سمت خانومها رفت. تعدادی فندک و ژیلت بر داشت و رو به خانومها:

- خانومها فندک بدم، ارزون و پر دوام ... دونه ای پونصد تومن ... ژیلت دو بسته هزار تومن ... زیر قیمت بازار ... ژیلت دو بسته هزار ... فندک دونه ای پونصد تومن ...

صدای خنده های زیر زیرکی مسافرها بلند شد. نیشخند، پچ پچ و تمسخر. پسر با تردید بیشتر وسایلش را برداشت و به سمت آقایون رفت. سفره ها را در آورد و رو به مرد ها :

- آقایون سفره دارم! ... سفره های دو متری، چهار متری و هشت متری ... مغازه دار از ما می خره ... رنگهای مختلف ... دومتری، چهار متری و هشت متری ... زیر قیمت بازار ...

و صدای بلندتر خنده و تمسخر آشکارتر بین زنان و مردان. پسر سر خورده و متحیر از اتوبوس پیاده  شد و به کنار باجه ی بلیط فروشی رفت تا در کنار آتشی که بلیط فروش روشن کرده بود خودش را گرم کند. بلیط فروش پرسید:

- به چی فکر می کنی؟

- هیچی؟

اما پسر به این فکر می کرد که خنده ی مسافرها به چی بود؟ ... به او یا واقعیت !!!

 

                                                                                                                                                                                              نویسنده:احسان ثقفی

  www.ehsansaghafi.blogfa.com