نامه- نویسنده : نگین کارگر
سلام به همه اعضا و مهمانان محترم
ازشواهدوبيانات بسياري از دوستان به اين رسيديم كه بيش ازاين ها نسبت به داستان هايي كه دروب نمايش داده مي شود بايد حساسيت داشته باشيم. تلاش انجمن هميشه اين بوده كه هيچ داستاني را بي پاسخ نگذاردو اميدواريم تا به حال به اين مهم دست يافته باشيم. اما ازآنجا كه توقع ازاين انجمن فراترازتصوربوده بايد عرض كنم كه ازانتشار داستان هايي كه داراي ضعف هاي فراوان وابتدايي هستند معذوريم اما اميدوارم اين حركت ما باعث دلسردي نوقلمان گرانقدرنشودو از اين بابت سعي داريم داستان هايي كه مجوز انتشار دروب را نمي گيرند به نقدونظر شخصي بعضي ازاعضا كه ازتوانايي خوبي برخوردار هستند برسد تا به اميدخدا وقتي نويسنده توانست به حدمطلوبي برسد، آن زمان جهت نمايش دروب نسبت به اين داستان ها اقدام مي شود.البته اين حركت ازاين پس صورت مي گيرد ونسبت به داستان هاي درنوبت صدق نمي كند.
هرجاي دنيا كه شنواي داستان ها و حرف هاي شما نبودند يادتان باشد كه چوكيان همراه وشنواي شما هستند.
باتشكر مهدي رضايي - دبيرانجمن
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
نامه
سه سال از آن روز مي گذرد. تازه از بانك آمده. حقوقش را گرفته و قسط خانه را داده .مدركي كه اين چند سال برايش زحمت كشيده بود را گرفته ولي با آن كار نمي كند . حقوق خوبي دارد. براي يك دختر مجرد حقوق عالي اي است. روي تنها مبل خانه اش نشسته ، به اطرافش نگاه مي كند ، اگر آن اتفاق نمي افتاد شايد هيچ وقت به اين مرحله نمي رسيد و براي هميشه چشمش به دست پدرش و يا شايد همسرش مي ماند. اين سه سال برايش سال هاي خيلي سختي بود اما الان كه به آن اتفاق به گونه اي ديگر و از ديد يك دختر 26 ساله نگاه مي كند مي تواند فايده ي آن را بهتر دريابد.
به ياد رامين افتاد .. رامين! تنها معماي اين سه سال.. اينكه چه بر سرش آمده را هنوز هم نفهميده بود . از روزي كه به "خراب شده "رسيده بود گمش كرده بود . انگار كه هيچ وقت راميني در زندگي اش نبوده!
چند روزي دنبالش گشت، به خانه شان زنگ زد ، از دوستانش سراغش را گرفت، هيچ كس از او خبر نداشت ، مادر تنهايش مي گفت آمده به" خراب شده "، دوستانش مي گفتند رفته به خانه.. با شنيدن اين حرف ها فكر كرد كه تمام حرف هايي كه آخرين بار رامين پشت تلفن گفته، دروغ بوده، همان روزي كه در ترمينال نشسته بود و تنها خوشي اش حرف هاي رامين بود.
بعد از يك سال جستجو و پيدا نكردن رامين برايش مراسم گرفتند، اما هيچ كس باور نمي كرد كه رامين مرده باشد.. تنها مدركي كه پيدا شده بود حاكي از مفقود شدن رامين پس از مراجعه به بانك بود.
خاطره ي آن شب و حرف هاي پدرش را هيچ وقت فراموش نكرد. شبي كه براي آخرين بار با پدرش حرف مي زد:
_ همين كه شنيدي .. هيچ توضيحي هم نمي خوام بشنوم ..اين برگه همه چيز رو براي من توضيح مي ده..برو گم شو هر گوري كه بودي .. من دختر خراب نداشتم.. نمي خوامم داشته باشم
_ شما اصلا نمي ذارين من حرف بزنم
_يه دفه گذاشتم حرف بزني، ديدم حرف زدنت رو..حيف اون مهرداد..پسر پاكي مث اون توي هرزه را مي خواد چيكار؟.. عموتم اگه ذات تو رو مي دونست ورش نمي داشت بيارتش خواستگاري تو ، كه توي تحفه بخواي نه بگي.
_بابا ؛ جون من بحث يه قرن پيش رو نكنيد ، بذاريد بگم چي شده
_ يه قرن نيست و يه ساله ، لازم نيست دوروغ سر هم كني ..
يالا ديگه .. مگه نفهميدي چي گفتم؟ ميري همه ي خرت و پرتات رو جمع مي كني و همين فردا صبح گورتو گم مي كني.. ديگه هم پاتو نمي ذاري تو اين خونه .. از پولم خبري نيست ..اصلا تو رو ديگه نمي شناسم .. شيرفهم شد؟
صداي گريه اش تنها جوابي بود كه به پدرش داد، به اتاقش رفت و همه چيز را جمع كرد ، پدرش هنوز فحش مي داد و دائم مي گفت بي آبروم كردي دختر..
صبح زود وقتي پدرش خواب بود از خانه ي پدري براي هميشه بيرون آمد.مي دانست بايد كجا برود و چه طور با وضعيت جديد كنار بيايد ، مي دانست بايد برگردد و همه چيز را به رامين بگويد . هرچه بود رامين بهتر از هر كسي از واقعيت خبر داشت.مجبور بود 8 ساعت در ترمينال بنشيند . هر روز فقط يك اتوبوس به سمت آن شهر مي رفت شهري كه هميشه به آن مي گفت :" خراب شده" !
يكي دو ساعتي فقط اشك مي ريخت . احساس مي كرد همه ي آدم هاي توي ترمينال او را زير نظر گرفته اند، داشت زير نگاه مردم له مي شد، دختر بچه اي كه لپ هايش كاكائويي شده يود ، پشت سر هم كيف مادرش را تكان مي داد و مادرش را صدا مي كرد ، وقتي مادرش با كلافگي گفت چيه؟ ديگه چي مي خواي؟ دخترك داد زد: مامان ، نيگا دختره رو داره گريه مي كنه، حتما مامانش براش بادكنك نخريده..
با خود فكر كرد كه اي كاش مشكلش بادكنك بود ، با صد تا يك توماني حل مي شد!مدام فكر مي كرد كه همه كساني كه او را مي بينند فكر مي كنند كه از خانه فرار كرده ، يك دختر تنها ، با چشم گريان ، سر و روي ژوليده با جاي سه انگشت بر روي گونه ي چپ، يك بليط در دست و سه چمدان بزرگ!
پسري 15-16 ساله با لباس هاي يونيفرم مدرسه به سمتش آمد و در حالي كه لب هايش را غنچه كرده بود گفت : قربونت برم ، گريه نكن ، خودم ميام مي گيرمت ..
_ پسره ي احمق! جاي ننه تم ، ذر مفت نزن ،
_ مي خواي بيام ببوسمت حالت خوب بشه؟
_ برو گم شو، حوصلتو ندارم..
تمام بدنش مي لرزيد ، انقدر گريه كرده بود كه ديگر چشم هايش خشك شده بودند.. آرام زمزمه مي كرد، مي بيني خدا؟ بي انصافيه ! تو همون خدايي هستي كه ميگن مهربوني؟ كو؟ من كه نديدم ، اگه مامانم زنده بود افسار مردش تو دستش بود ، نمي ذاشت بيرونم كنه، يا حداقل اگرم كاري از دستش بر نمي اومد اقلا يه محبت مادرانه اي داشت .. مثلا شايد بهم پول مي داد..چه ميدونم ، اگه به شانس گند منه كه ننه ام رو هم خشكه مقدس مي كردي ، يه لگدم اون خرجم مي كرد..
از گريه كردن خسته شده بود ، مي خواست فكر كند ، از بوفه ي ترمينال يك ساندويچ خريد و خورد ، هميشه خوردن ساندويچ ذهنش را آرام مي كرد ، خودش به ساندويچ مي گفت : واليوم!
آرام شد.. كاغذ و مدادي از كيفش در آورد تا به افكارش سر و سامان دهد . شروع به نوشتن كرد:
1- طبق آيين نامه حراستي دانشگاه دو ترم تعليقي خورده ام ، پس تا يك سال ، درسي براي خواندن ندارم و وقتم آزاد است.
2- موجودي ام در حال حاضر پنجاه هزار تومان است ، پس بايد به محض اينكه به" خراب شده "رسيدم بروم سر كار.
تبصره: نه هر كاري
3- سر پناه ندارم ، دو راه حل دارم، يا خانه ي دانشجويي نازيلا و نيوشا ، يا قرض گرفتن پول از كسي
و رهن كردن يك سوييت كوچك . ولي خب از كي؟ رامين؟ نه .. مگر اينكه خودش خيلي اصرار بكند
4- پول غذا..! مجبورم سيب زميني و تخم مرغ بخورم تا... نمي دونم تا كي!
منتظر زنگ تلفنش بود ، زود گوشي را جواب داد
_جونم؟
_سلام عزيزم ، خوبي؟
_سلام
_قربونت برم كه زود زود دلت برا من تنگ ميشه، بازم گريه كردي؟
_ دلم كه تنگ شده ، الان هم بليط دارم ، فردا صبح 5/9 اينا مي رسم "خراب شده".
_ تو كه ديروز رفتي خونه
_ آره خب ولي محموله تون برگشت خورد..
_ يعني چي ؟
_ اونروز كه مامور حراست توي دانشگاه گرفتمون و ازمون تو حراست كل تعهد گرفتند ، يه نامه به خونه ما فرستاده اند، توش نوشته كه " به علت ارتباط با جنس مخالف در مكان خلوت و ارتباطات نامشروع دو ترم تعليقي براي دختر شما منظور شده "
_ شوخي مي كني؟
_ آدم موقع شوخي كردن گريه نمي كنه..
_ ما كه كاري نمي كرديم ، اون همه آدم اونجا بود، كدوم خلوت؟..ما فقط داشتيم حرف مي زديم! يه مترم از هم فاصله داشتيم ، خلاف شرعمون كجا بود؟
_ ببين عزيزم اينا رو منم مي دونم ، مي دونم كه تو هم مي دوني ، ولي نامه اي كه دست بابامه يه صحنه هاي ديگه اي رو تداعي مي كنه
_ بابات چي گفت؟
_...
_چرا گريه مي كني؟ كتكت زد؟
_ آره انداختم بيرون ، گفته خرجي ات رو هم نميدم ، ديگه هم تو رو نمي شناسم
_عجب! حالا چرا بر مي گردي" خراب شده"؟ مگه تعليقي نزدند برات؟
_ حداقل مي دونم اونجا كار گيرم مياد ..تو كه مشكلي پيدا نكردي؟
_ نه زياد ، از من همون تعهد رو گرفتن ، يك ترم هم خوابگاه بهم نميدن
_ كجا مي خوابي؟
_ اولش مي خواستم يه ترم رو مرخصي بگيرم و برم خونه ولي حالا برنامه ام عوض شد، پول ارث پدرم رو هنوز باهاش كاري نكردم ، ميشه يه جارو باهاش رهن كرد ، تو هم اصلا غصه نخور ، خدا بزرگه ، با هم كار مي كنيم ، يه خونه هم مي گيريم و با هم زندگي مي كنيم.
_چرا مزخرف ميگي؟ من كه نمي تون با تو همخونه بشم
_الان نه ولي
_ ولي نداره، مشكلمون الانه ديگه ، تو هم داري الان رو ميگي
_ نه الان رو نمي گم ، از فردا صبح
_مي فهمي چي ميگي؟ جواب بابامو چي بدم؟
_بابات ديگه تو رو نمي شناسه
_ نشناسه، جهنم، خودم كار مي كنم و خرجي ام را در ميارم ، توجه كردنش به من در حد دادن پول تو جيبي بود ، وقتي خودم پول در بيارم ديگه نبودنش رو هم حس نمي كنم
_ چرا نميگيري چي مي گم.. خودش گفته نمي شناسدت ، تو ؟ شناسنامه ات رو آوردي؟
_آره
_حل شد، من تو محضر آشنا دارم . پارتي به جاي اذن پدر!
نویسنده : نگین کارگر
وبلاگ نویسنده: http://kimiaa.blogfa.com/