دو داستانک
حسرت
از اتوبوس كه پياده شدند لنگه پارهي دمپايي اش دوباره جاماند..جاي آمپولش درد مي كرد..پشت در خانه ننه با نگاهي سرزنش بار گفت:"پس چرا نمي خوري.. رسيديم".
با چشمش هزار بار لقمه را بلعيده بود ..از گلويش اما اين حسرت پايين نمي رفت..با خجالت به ننه چشم دوخت..ننه لقمهي ماسيده را گرفت،رفت پشت خانه..وقتي برگشت در حالي كه باپر چادرش دهانش را پاك مي كردملتمسانه گفت :" ..توخونه از كباب چيزي نگي ننه...!"
نویسنده: فرزانه مهران
------------------------------------------------------------------------------- تقدير
چهارشنبه روز تولدم، براي سومين بار قرص خوردم. اينبار هشت ورق لورازپام.
پنجشنبه در بيمارستان لقمان به هوش آمدم. دوستم به موقع نجاتم داده بود. وقتي كنار تختم همسرم با گريه گفت:« مثِ سگ پشيمونم»، دلم بد جوري به حالش سوخت.غروب جمعه دم اذان مغرب متحول شدم. فهميدم خدا نميخواهد من بميرم.
شنبه ظهر مرخص شدم. نيم ساعت بعد در راه منزل، يك پيكان از رده خارج، مرا نقش زمين كرد و پس از ده دقيقه به علت ضربهي مغزي فوت كردم.
22 روز بعد، شوهرم پنهاني با معشوقهاش ليلا ازدواج كرد. آن روز والنتاين بود.
سميه از برزخ
نویسنده: افشین سلیمانی