نویسنده: عبدالعزیز رنجبر
به نام خدا
تاريخ: 2/4/1388
شماره:1717/3
موضوع: پيگيري هيئت مديره
باسلام
جناب آقاي مهدي رضايي
دبيرانجمن داستاني چوك
احتراما پيرودرخواست هاي قبلي ، اين بارنيزتاكيدمي گردد كه جنابعالي درجهت حذف اعضاي غيرفعال هرچه سريعتراقدام ورزيد. اين باردرصورت كوتاهي ازجانب هيئت مديره تصميمات ديگري اتخاذ خواهد شد.
لطفادرجهت عضوگيري، تصميمات و درايت بيشتري به خرج داده تا ديگران ازوجود نامشان دراين انجمن سو استفاده نكنند.
باتشکر- اعضای هیئت مدیره
--------------------------------------------------------------------------------------------
باسلام
دوستان واعضاي محترم انجمن داستاني چوك
باتوجه به دستوراتي كه ازهيئت مديره ابلاغ شده هيچ راهي جزحذف بعضي ازدوستان ازفعاليت هاي اين انجمن نيست. بارها اعلام كرده ام كه انجمن داستاني چوك جاي تفريح و وقت گذراني نيست. بنابراين نام دوستاني كه مدت بسياري است كه حتي ازدرج يك نظرهم دريغ كرده اند، حذف مي شودو عضويت دوباره آنها با شرايط سخت تري همراه خواهد بود.
مهدي رضايي- دبيرانجمن داستاني چوك
اعضاي حذف شده به شرح ذيل مي باشد.
۱-امين كريمي ۲- مصطفي فخرايي 3-ميرمهدي گل آرا ۴-مريم خدايگان 5- تهمينه رستمي
ديگردوستاني هم درآستانه حذف قرار دارندكه پس ازبررسي هايي نسبت به آنها هم اقدام خواهدشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
بوي مطبوع یا نامطبوع
سوار تاکسی بود’ دید کمی جلوتر جمعیت زیادی دارن با هم بگو مگو می کنند شیشه ماشین رو باز کرد’ بوی کله پاچه تا توی مغز استخوانش رخنه کرد تاکسی که نزدیکتر شدء دید یک ویلچر در حال سوختن بود ویک مرد که جزغاله شده بود و باد خاکسترش را با خود می برد .
یک مرتبه از خواب پرید صورتش کاملا ملتحب وعرق کرده بود ’ هنوز بوی کله پاچه را داشت احساس می کرد’ به هر زحمتی بود خودش رو به ویلچر رسوند می دونست که چیزی توی یخچال نیست ’خیلی وقت بود که یخچال طعم برق رو هم نچشیده بود .
دستاش رو با قدرت به چرخای ویلچر می زد تا خودش رو به در خونه رسوند در رو باز کرد دیگه واسش اصلا مهم نبود که در خونه رو قفل کنه یا نه به خاطر اینکه چیزی توی اون خونه که اسم متروکه هم واسش حیف بود نبود .
وارد کوچه که شد منتظر بود که مرد کله پاچه فروش بیاد سراغش و یه مشت فحش و خفت بارش کنه’ از ترس سرش رو پایین انداخته بود و به خودش فحش می داد’ خیلی وقت بود که کیسه هاش رنگ پول هم ندیده بودند .
جلو کله پاچه فروشی که رسید دید که در مغازه بسته است’ خیالش راحت شد ولی ناراحت بود’ با اینکه این همه بده کاری بالا آورده بود دوست داشت یه عالمه کتک و فحش و بد و بیرا از مرد کله پاچه فروش تحمل کنه ولی اگه یه بار دیگه هم که شده یه دست کله پاچه مفصل با خیال راحت بدون اینکه به جایی فکر کنه بخوره .
اینبار با قدرت بیشتری به چرخای ویلچر ضربه وارد می کرد ’ انگار هیچ وقت با این شدت به چرخای ویلچرش ضربه نزده بود .
هنوز نیم ساعتی بیشتر نگذشته بود ’ کمی آنطرفتر جمعیت زیادی با هم بگو مگو می کردند’ ودر بین آنها یک ویلچر در حال سوختن بود ومردی که جزغاله شده بود ’ باد خاکسترش را با خود می برد .
بوی کله پاچه تا مغز استخوان آدم رخنه می کرد .
نویسنده : عبدالعزیز رنجبر