معصومه میرابوطالبی
بن بست
تا حالا هيچ كس توي يه كوچه بن بست تصادف كرده.
اون هم چه كوچه اي . دور تا دورش مقبره خونوادگي باشه و هيچ احدي هم اينجا نیاد. انگار دو سر كوچه بسته است.ببين حالا به چي زديم. به در يه مقبره. یکی از این درهای سه لنگه بزرگ. چقدر هم پنجره داره. شیشه هاش هم که نصفه نیمه است. انگار مرده های توش می خواهند نفس بکشند.خودتو جمع كن. چرا داري اينطوري مي خندي. از صدای خنده هات حالم بد می شه. همیشه بهت گفتم درست بخند مودب و مرتب. نه اینکه دهنت رو اینقدر باز کنی و از ته حلقت صداتو بدی بیرون. عطسه کردنت هم همینطوره. بسه . تورو خدا بسه. مگه خنده داره. گفتم خودت بشين . صداتو ببر. بيشتر از اين اعصابم رو خورد نكن. نخند. بايد گريه كني. همش تقصير خودت بود. من كه گفتم پشت فرمون نمي شينم. گفتم بيا خودت بشين امروز وقت تمرين نيست . گفتم من راننده بشو نیستم. گفتم وقتی یه موتور می پیچه جلوم هول می کنم. پام شروع می کنه به لرزیدن. اون وقت گاز رو با ترمز قاطی می کنم.
اما تو گير دادي مثل هميشه. اين هم نتيجه اش. حالا بيا درستش كن. الان مهران از مدرسه مياد پشت در مي مونه.مي دوني چقدر مي ترسه. فوري هم گريه اش مي گيره. بچه ام دلش نازكه. لوسش نکردم. هنوز بچه است. تو فکر می کنی با یه مرد طرفی اما از این خبرا نیست. هنوز هشت سالشه. وقتی نصیحتش می کنی ازت بدم میاد. می دونی که مي خواستم ترمز كنم اما نگرفت. هزار بار گفته بودم اين ماشين قرازه رو بده يه ماشين درست و حسابي بخر. داد زدي ترمز كن. ترمز هم كردم اما نگرفت. این دفعه ترمز کردم. مگه ترمز وسطی نیست. خودم گفتم قاطی می کنم اما این دفعه قاطی نکردم.
مهران رو ببين پشت شيشه وايساده و من رو نگاه مي كنه. تو كه نيستي ببينتت. تو رفتی با خیال راحت مثل همیشه و من و این بچه رو گذاشتی.نمي دونم اين مقبره هاي خونوادگي رو مي بينه يا نه. خدا كنه هيچ وقت شب نياد اينجا. اينجا شبا وحشتناكه.
صداهای بدی از این مقبره ها میاد. مثل زوزه های شغال. تو کله ات خرابه. شبها می ری توی این مقبره ها و من تنها می مونم. من رو صدا می کنی اما من گولت را نمی خورم. فکر کردی. من پام رو هم اونجا نمی گذارم.
حالا بخند. تو كه همش داري مي خندي. اما من شبا از اينجا مي ترسم. همش داد و هوار مي كنم اونموقع بهم آمپول مي زنن و راحت مي خوابم. دیگه نه مقبره ها رو می بینم نه تو که می خندی.
دلم براي مهران مي سوزه. اما چاره چيه. توي يه كوچه بن بست تصادف كرديم و حالا گير افتاديم.
مسخره ترين حالت ممكن. واقعا مسخره ايم. اما تو كه نبايد اين همه درد رو تحمل كني. بعضي وقتا مي بندنم به تخت. اون موقع داد نمي زنم فقط از اين ماشين لعنتي ميام پايين تا چند تا از اين دراي مسخره رو ببندم. نميذارن. يك كم بد اخلاقن اما بهتر از اينه كه توي اين كوچه بن بست تنهايي گيركنم تو هم كه همش مي خندي. نيشتو ببند.
حالمو داري بهم مي زنيا. الان داد و هوار راه مي ندازم تا پرستار بياد. اون موقع مجبوري بري و من يه ساعت از دستت راحت مي شم و مي خوابم. آره روي همين صندلي، توي همين ماشين بي ترمز، توي همين كوچه بن بست.
نویسنده:معصومه میرابوطالبی
وبلاگ نویسنده:http://www.msmro.blogfa.com/