سوسک دنیای شیشه ای

مرد كنار پنجره رفت. يك لنگه را باز كرد و همان‌جا روي صندلي نشست. جاسويچي را از دستگيره‌ي پنجره آويزان كرد. بيرون را تماشا كرد. در ايوان روبرو رخت‌ها روي بند باد مي‌خوردند. زن ديگر بايد پيدايش مي‌شد. دير نكرده بود؟ رخت‌ها كه خشك شده بودند. باد هم كه بيداد مي‌كرد...

به جاسويچي نگاه كرد و تابش داد. سوسكي سياه كه وسط يك مكعب شيشه‌اي خشكيده بود. مرد فكر كرد: "چطوري خشكش كردن كه خُرد نشده؟ سالم به نظر مي‌رسه. انگاري زنده‌س. ولي چطور وسط يك مكعب شيشه‌اي...؟"

صداي جير‌جير لولاي در بلند شد.  زن دمپايي‌هايش را بي‌حوصله كف ايوان كشيد و سبد به دست پيدايش شد. زن نگاهش را بالا نمي‌آورد. مي‌دانست. حتماً ديده بود. از پشت آن پرده‌هاي تور، مي‌شد پنجره‌هاي روبرو را خوب  ديد. سرش به كار مشغول بود. گيره‌ها را برمي‌داشت و رخت‌ها را آرام در سبد مي‌گذاشت. باد آمد و چادر سياه... زن، حواسش بود. لبخندي جمع و جور، اطراف دهانش رقصيد. گوشه‌ي چشم‌هايش جمع شد، ولي چروك نخورد. هنوز خيلي جوان بود.

گيره‌ي آخر را برداشت و سرش را بالا آورد، انگار تازه مرد را ديده باشد. دستپاچه سر را زير انداخت و لب گزيد. چادرش را جلوتر كشيد و گوشه‌اش را به دندان گرفت. لبخندش را با گوشه‌ي چادر جويد و دستش روي طناب گيره شد. مرد آمد بلند شود كه صداي خش‌دار پيرمرد از پشت پرده‌‌هاي روبرو به ايوان ريخت: "زن! كدوم گوري موندي؟ دواهام... آمپو..." و سرفه‌ها ادامه‌ي جمله‌اش شد.

لبخند زن فرو ريخت. لباس را مچاله كرد و در سبد پرت كرد. زن لابد مي‌دانست. مرد حدس مي‌زد. از پشت آن پرده‌هاي تور همه‌چيز را مي‌شد زير نظر گرفت...

صداي لولاي در بلند شد. چادر سياه زن پشت پرده‌هاي تور گم شد. مرد جاسويچي را تاب داد. "سالم خشكيده. انگار هيچ‌وَخ زنده نبوده."

 نویسنده:" رویا یوسفی "