نویسنده: ایوب بهرام
تردید
جاده خلوت بود.آفتاب مستقیم می تابید.باد داغی می وزید،داغ داغ.انگارازروی آتش می آمد.خارهای کنار جاده پشتک زنان از کنار او می گذشتند.صورت مرداز شدّت آفتاب مجال عرق کردن پیدا نمی کرد.چشم ها یش را به زور باز نگه داشته بود.منتظر ماشین کنار جاده ایستاده بود .چشم به راه. دوساعتی می شد که منتظر بودولی نیامده بود.همیشه این موقع اهواز بود.معلوم نبودبرای چه آن روز ماشین دیر کرده بود!نگاهی به افق کردجاده مانند تیری که در چله کمان کشیده شده باشد به سوی او می آمد.صاف صاف.اگر نمی رفت امکان داشت کارش را از دست بدهد.خیلی مضطرب بود.گاهی اوقات ماشینی کنارش می ایستادولی سوار نمی شد دلش می خواست سوارشود ولی نمی شد.چون به جیبش اطمینان نداشت.می ترسید کم بیاورد داشت دیرمی شد.اگر نمی رفت؟اگر کارش را به کس دیگری می دادند؟اگر...؟؟.دوباره بیکاری،دوباره قرض،دوباره سرکوفت...."گرمای سگ مصب تو دیگه چی می گی"!ساکش را محکم به زمین کوبید.انگار می ترسید کسی صدایش را بفهمد زیر لب آرام گفت شیطونه میگه برگردم خونه.برگشت و نگاهی به روستا کرد.صدای مرغ و خروس های ده وصدای زنی که پسرش راصدامی زد شنیده می شدواین مرد راهوایی می کرد که برگردد.دلش برای ده پرپرمی زد.چقدرخانه موقع خداحافظی دلنشین می شود.صدای گریه ی دخترکوچکش که دنبال اوگریه می کرد درگوشش بود....امانه بایدبرم.برگشت وبه ته جاده نگاه کرد.یک گله گوسفند داشت از جاده رد می شد،صدای زنگوله های آنها شنیده می شدسگ گله جلوتراز بقیّه از جاده گذشته بود.
با خودش گفت :هر ماشینی که اومد می رم.نهایتش بهش می گم....می گم بعدن بقیّش روبهت می دم.اصلا اهواز که رسیدیم می رم واز بچه ها می گیرم وبهش می دم.دوباره باخودش گفت:اگه قبول نکرد چی؟نکنه وسط راه پیادم کنه؟نکنه....آشناتوماشین باشه آبروم بره؟..بعد غضب کردوتندی رفت کنار تا بلوی احتیاط کنید کنار جاده نشست وکمرش را به آن تکیه داد."خدایا چه کنم!؟"
آسفالت تمیزتمیز بود.از دورانگار ازروی آسفالت بخاربلند می شد.درافق دوردست مثل این بود که روی آن آب جمع شده باشد.یک دفعه نگاهش به ته جاده چسبید.یک اتوبوس تن به جاده می سایید ومی آمد.مرد گفت هرچه می شه بشه.مرگ یه بار شیون یه بار.بی اختیار دستش به کیف رفت.بدون اینکه نگاهی به کیف کند کورمال کورمال کیف را پیدا کردوآن را به سوی خود کشید.دستی روی زانو گذاشت:یاععععلی.
بلند شد وایستاد.ماشین خیلی با او فاصله داشت ولی او بلند شده بود.فاصله اش تا او یک فکرطولانی بودوشاید چندپیشانی عرق.امااوبلند شده بود.گوسفند هااز جاده عبور کرده بودند مژه هایش را به هم چسباند تا ماشین را بهتر ببیند.داشت می رسید.رسید.ترمزکرد.کنار مرد ایستاد.جلوترازپیش پای او.مرددبود،اماچاره ای نداشت.به سمت در حرکت کرد.دست به دستگیره نزده درباز شد.روبروی درکه ایستاد هوای خنکی از داخل ماشین بیرون آمد.انگار
یک تکه از خوشبختی جلوی پای او ایستاده بود.راننده نگاهی به او کرد: کجامی ری عمو؟
مرددرجواب گفت:می رم اااهواز.
بیابالاعمو،بیاکه شانس آووردی!!ماآخرین ماشین ترمینالیم.ترمینال تعطیل شد.
صدای موسیقی ملایمی از داخل ماشینی شنیده می شد.مرد بالا آمد.نگاهش که به داخل ماشین ومسافرهاافتاد.باخودش گفت : عجب ماشینی!!خدا می دونه کرایش چندِ. پشیمان شد خواست برگردد.اما ماشین حرکت کرده بود.راننده به او گفت: عمو ردیف سوم خالیه،جایه نفر هس.بروبشین.
وقتی درمیان دو ردیف صندلی ها راه می رفت،بوی متبوعی به مشامش خورد.کنار صندلی که رسید،کیف را داخل سبد بالای سرش گذاشت.نشست،تلوزیون یک فیلم ویدیوی نشان می داد.همه ساکت بودند.مردکنار پنجره خواب بود.اصلن حضور مسافر تازه را حس نمی کرد.مردنگاهی به چهره اش انداخت،باخودش گفت: خوش به حالت،چقدر بی خیال، چقدر راحت. عدنفس عمیقی که بیشتر شبیه آه بودکشیدوهم زمان گفت: کاش ش ش جای تو بودم!
بیرون را که از پنجره نگاه می کرد دیگر حس بدی نداشت.انگار هوا خوب شده بود وآفتاب آزاری نداشت.
-هی عمو کیک ونوشابه.
شاگرد راننده بود.مرد نگاهی به او کردبعد نگاهی مسافر کنار پنجره کردوگفت: بله...طفلکی خوابه، بذاربعدبیار.
شاگردراننده گفت: کی خوابه؟!مال خودته.بردار.
مرد، یکه خورد، بی اختیاردستش به نوشابه رفت اما یک آن یادپولش افتاد،مکث کرد،دستش را پس کشید.گفت: نه عمو ممنون سیرم،اشتها ندارم.
جوان گفت:بیرون گرم بود،مال خودته می چسبه.
مرد گفت: ن ن ن نه م م ممنون تعارف نمی کنم.واز جوان رو برگرداند.قطرات آب روی شیشه ی نوشابه وسوسه اش کرده بود.اگر می شد یک نوشابه که هیچ دوتای دیگر نیز یک نفس سرمی کشید.اما جلوی خودش را گرفت.جوان رفت کنارراننده ایستادانگارداشت چیزی به راننده می گفت.راننده ابروهای پرپشتی داشت.با مو های فر جوگندمی.راننده داخل آینه نگاهی به مردکرد،بعدآرام چیزی به جوان گفت.جوان رفت روی صندلی کناره راننده نشست دختر جوان داشت گریه می کرد،اما مرد به گریه های او توجهی نمی کرد،واورااز خانه بیرون انداخت ودر را محکم بست.باران سختی می بارید.صحنه های فیلم بود.مرد با دختراحساس همدردی می کرد.شاید او هم.....
پلک هایش سنگین شده بود.سنگین سنگین.انگار سالها بی خوابی کشیده بود.صدای راننده را شنید،رسیدیم ترمینال،پیاده شید.مردخودش را جمع وجور کرد.خواست بلند شوداما نه،مکث کرد، شایدراننده چیزی بگه...شاید ...شایدشاید حرفمون بشه. بلند نشد،مسافران از کنار او یکی یکی می گذشتند.بچه ای دربغل مادرش گریه می کردبچه دربغل مادرش آویزان بود.همه اورانگاه می کردندوزیر لب با هم حرف می زدند.از کنارش که می گذشتندزیر چشمی نگاهش می کردند.همه پیاده شدند.فقط او مانده بود.برگشت،خم شد به صندلی های ته اتو بوس نگاه کرد.خالی خالی بود.عین یک لیوان،شاید عین جیب.راننده بلند شد،نگاه تندی به او کرد.با صدای خش دار گفت: هی عمو مگه جا خوش کردی؟؟پاشو هزارتا کارداریم!ماکه بیکارنیسیم. مرد بلند شد،دست به کیف برد.کیف راکشید،کیف گیر کرده بود.مانند این بود که نمی خواهد دربیاید!مردباعصبانیّت کیف را کشید،صدای ناله ی کیف بلند شد.کیف پاره شد.راننده نگاهی به مرد کردوبا ناراحتی گفت: عمووووحواست کجاست؟؟؟
مردگفت:اشکال نداره عمره خودش کرده بود.
راننده گفت:چی اشکال نداره عمره خودش کرده؟!! سبدوشیکوندی ی ی !!بفرما پایین بفرماتا یه کاری دسمون ندادی.
مرد کیف پاره شده راکه دل وروده اش بیرون زده بود زیر بغل گرفت وبه پهلواز وسط صندلی ها گذشت.ازرکاب ماشین که پایین آمد شاگردراننده گفت: عمو کرایه یادت نره!!
مرد سنگین برگشت نگاهی به جوان کرد وبا لکنت گفت: ببخخششید حواسم نبودچقد بدم خدمت تون؟
جوان گفت:بانوشابه وکیک شیش هزار تومن.
مرد گفت:ش ش ش شش هزار تومن. ودر حالی که ابروهایش بالا مانده بودگفت: آخه منکه وسط راه سوار شدم تازه کیک ونوشابه هم نخوردم!!!!
جوان گفت:من که گفتم مال خودته خودت نخوردی.
راننده در حالی که ابروهای پرپشتش را در هم کشیده بودبادست جوان را کنار زد وپایین آمدوگفت: عمو حرف حسابت چیه؟؟چی میگی؟؟
مرد کیفش راکه زیربغلش گرفته بوددودستی دربغل گرفت بعد آب دهنش را قورت داد وگفت: هیچی یه خوردآرووم تر.
بعدنگاهی به اطراف کرد وآروم گفت: خداییش زیاده،خیلی زیاده.
راننده در حالی که از بالا به او نگاه می کرد پوز خندی زده وگفت: زز یاده؟! بَهَ زیاده.حقش بود توهمون گرما ،توهمون بیابون برهوت ولت می کردم.آخه شیش تومن پولیه.
مردکمی این پا واون پا کردبعدگفت: جناب حححقیقتش زیاده...یعنی یعنی ندارم..یعنی نه اینکه ندارم همرام نیس.اماخدای نکرده یه وخت فکرنکنی می خوام بهت ندم نه مممی رم ازدوستی کسی می گیرم میاروخدمتون.
راننده نگاهی به جوان کرد سپس تندی صورتش را از اوبرگرداندودرحالی که چشم هایش از حدقه بیرون زده بودبا دست جوان را کنار زدوازرکاب ماشین پایین پرید ومثل کسی که خبرمرگ کسی یکی از نزدیکانش راشنیده باشدشروع کرد به دادوفریاد: ایهاناس به دادم برسید!کی تابه حال مسافرقرضی سوارکرده که من دوّمیش باشم.!اخرزمونه دیگه نمیشه خوبی کرد.آقامیگه کرایه ندارم.اگه نداری چراسوار می شی؟مگه اجبارت کردن خوبه ازین به بعد اگه کسی رو تو بیابون دیدم سوارش نکنم؟؟نه آقاتوبگو خوبه درسته؟؟
مرد که دستپاچه شده بود حیرت زده ازحرکات مرد گفت: آقا به پیربه پیغمبرمیارم برات.دادنزن مسلمون آبرودارم آشنای می بینه آبروم می ره بعدپرید شروع کردبه بوسیدن صورت راننده!!!
راننده بادست مردرا- که انگار تازه دستش به زره رسیده بود- به عقب حول دادودازد:نداری؟نداری؟؟؟پولت می کنم!اصلن اشکالی نداره!
بعد روکرد به شاگردش وگفت: حسن بپر بروپلیس ترمینال یه ماموروردار بیار!اصلن چرامن دارم با تو بحث می کنم.حالا درست میشه!!درست درست میشه!!یعنی درستش می کنم!!
جمعیّت جلودرماشین حلقه زده بود.همه یک جوری مرد رو نگاه می کردندوبه هم نشان می دادند.یکی می خندید،یکی کیفش راکه پاره شده بودبه دیگری نشان می داد.مرددهانش خشک شده بود.بدجوری عرق کرده بود.چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد.لبانش می لرزید، کیفش را زیربغل گرفت،دیگر نتوانست سر پا بایستدرفت وکنارتایر ماشین نشست.همه بالای سرش جمع شدند،انگارداخل چاه عمیقی افتاده بود،همه ازبالا به او نگاه می کردند: پولشوبده...کرایتوبده...نداشتی چراسوار شدی؟؟...
صدای جوان شنیده شدکه از پشت جمعیت می گفت: سرکار همین جاس!!
بعدشاگرد نگاهی به راننده کرد وگفت: اوساخونت کثیف نکن مامورآوردم؟؟!!
سربازکنارمردنشسته بود.گفت:همینه؟؟
راننده گفت:خودناکسش!!!
مردکف های دوردهانش راپاک کرد.زبانش مثل چوب شده بود.خواست آب دهانش را قورت دهداما بی فایده بود...سرباز دستبندش را از کمر باز کردوبه دست مردکه کیف راحلقه کرده بود زد.ودستش را محکم تکان داد.مرد که تقریبا مچاله شده بود دستش را عقب می کشید و مرتب می گفت: سرکار به خداپولش میدم ...ولم کن...زشته...آب ررووم...رفف
سربازکه با عصبانیّت بلند شدودستش را که به دست مرددستبند شده بود کشید...یک دفعه مردچشمانش را باز کرد...راننده بود داشت دست اورامیکشید.!!یک لیوان آب یخ در دستش بود: عمورسیدیم اهواز،خیلی توخواب حرف می زدی،بلند شو،شب می شه به کارت نمی رسی!
راننده صدای ملایمی داشت.چشم مرد به قطرات آب روی لیوان افتاد.خودش را جمع وجور کرد.لیوان را گرفت،لاجرعه سر کشید.
نویسنده: ایوب بهرام
وبلاگ نویسنده: http://www.ayoobbahram.blogfa.com/
-----------------------------------------------------------------
به نام خدا
شرایط عضویت درانجمن داستانی چوک
باسلام به شما نويسنده گرامي
انجمن داستاني چوك يك گردهمايي مجازي و حقيقي است. گرد همايي مجازي توسط وبلاگ صورت مي گيرد. هر جمعه داستاني از اعضا به نمايش در مي آيد وتوسط ديگر اعضا و مهمانان انجمن نقدو بررسي مي شود.گردهمايي حقيقي هم جلسات هفتگي است که مکان وزمان آن دروبلاگ درج شده است. این گردهمايي چه درحالت مجازي چه درحالت حقيقي به طوركامل جدي وبا برنامه است. ازآنجا كه فقط افراد فعال درزمينه ادبيات داستاني را پذيرا هستيم به شرايط درج شده در ادامه توجه نماييد و اگر توانايي رعايت همين شرايط ساده را داريد مي توانيد به عضويت انجمن در آیید. عضویت دراین انجمن یک تعهد ادبی- اجتماعی ازسوی شماست درقبال نویسندگانی که چشم به راه نقد شما هستند.
1- انجمن داستاني چوك متعلق به هيچ سازمان و نهاد خاصي نيست و برخواسته از عده اي جوان دوستدار ادبيات است كه قصد دارند دركنار هم باشند تا انگيزه بيشتري براي خود و ديگران به وجود بياورند. ما معتقدیم باید آینه یکدیگر باشیم تا معایب خود را پیدا کنیم. با هرگونه فعاليت و نظردهي خارج از محيط ادبيات داستاني به شدت برخوردمي شود. تبليغات سياسي وحزبي وگروهي دراين انجمن ممنوع است. ما دراين وبلاگ جهت ارتقاي فرهنگ و ادبيات داستاني تلاش مي كنيم همين و همين .
2- اشخاصی که درخواست نمایش داستانشان دروبلاگ را دارند داستان ازسوی هیئت مدیره بررسی می شود و اگر ازدیدگاه آنان زیرسطح متوسط نبود به نمایش درخواهد آمد. كسي كه داستانش در وب به نمايش درمي آيد حق دفاع از داستانش را ندارد.(مرگ مولف)در غيراين صورت دفاعيه او از قسمت نظرات پاك خواهد شد. دبيرانجمن و اعضاي هيئت مديره درصورت لزوم از داستان دفاع خواهند كرد. درآخرين روزنمايش داستان به نويسنده هم فرصت داده خواهد شد كه به نقدهاي داده شده درنهايت ادب و احترام پاسخگو باشد.
۳- عقايد تمام افراد برای ما قابل احترام است و هيچ كس حق مجادله دررابطه با عقايد ديگران را ندارد.هركس ازمنظري به داستان مي پردازد. درست يا غلط به عهده نويسنده است كه بپذيرد يا رد كند. توهین به شخصیت وعقاید دیگران مانع از همکاری ما باشما خواهد شد
4- كليه نقدها ونظرات و اعتراض هاي خود را در رابطه با مديريت وعملكرد مي توانيد به صورت كامنت خصوصي ويا ايميل به دبيرانجمن ابراز نماييد. تغييرات درخواستي شما از سوي دبیر با هيئت مديره درميان گذاشته مي شود و درصورت تصويب عمل خواهد شد و درصورت عدم تصويب نبايد اصرار ورزيد.
5- اين انجمن محفلي براي همبستگي و ارتباط دوستانه است كه از سراسر ايران دريك جا جمع شده اند. وقتي داستاني در وب قرار مي گيرد نويسنده از تمامي اعضاي انجمن انتظار نقدونظردارد تا نقاط ضعف و نقاط قوت خود را بهتر بشناسد. مهمترين وظيفه اعضا نقد و نظر جهت داستان است درغير اين صورت عضو بودن هيچ معنا و مفهومي ندارد. اين مهمترين اصل اين انجمن است. شايد كسي ازخودش بپرسد عضويت من دراين انجمن فقط همين است كه نامم دروبلاگ درج شود؟درپاسخ بايد عرض كنيم كه عضويت شما و درج نام شما دروبلاگ بسيارمهم و با اهميت است. زماني كه نام شما درليست باشد با توجه به شناختي كه ازشما درجامعه مجازي و ادبي وجود دارد باعث مي شود كه ديگران بيش ازديگرفضاهاي مجازي به اين وبلاگ اعتماد كنندو اهميت بدهند. نام شما اعتباری است برای این وبلاگ. بودن ما دریک گروه درکنار یکدیگر بزرگترین هدف این انجمن است.
6- درصورت عدم همكاري با انجمن با اطلاع به عضو نام او از ليست پاك خواهد شد و ديگر آن فرد در جريان فعاليت هاي انجمن قرارنخواهد گرفت. هرعضوي كه دو هفته پشت سرهم شرايط انجمن را نقض كند و ازدرج نظرخودداري كند، بلافاصله درهفته سوم ازليست عضويت حذف مي شوند.
7- ازخدماتی که انجمن درقبال اعضا به عهده دارد این است که انجمن داستاني چوك قصد داردساليانه مجموعه داستاني ازداستان هاي خوب اعضا به چاپ برساند. اين داستان ها با توجه به قوت داستان و فعاليت خود نويسنده درانجمن و با رضايت خود نويسنده صورت خواهد گرفت. اين يك تصميم اتخاذ شده است اما به انجام رساندنش كارراحتي نيست درصورت به وقوع نپيوستن اين مورد اميدواريم مورد سرزنش قرار نگيريم. اما براي اين مهم نهايت تلاش خودرا مي كنيم.
8- هرفرد درخواست كننده براي عضويت بايد نام كامل خودرا به همراه سال تولد نام شهر و يك شماره تلفن (ترجيحا تلفن همراه) در اختيار انجمن قرار بدهد تا دسترسي درشرايط اضطراري به سهولت صورت بگيرد. توجه فرماييد كه شماره تلفن شما فقط دراختيار دبيرانجمن است وبدون اجازه شما به غير داده نخواهدشد. هر فردي بنا به هردليلي كه قصد همكاري با انجمن را ندارد مي تواند با اعلام به دبيرانجمن كناره گيري خود را اعلام كند.
9-افراد عضو وغير عضو مي توانند درخواست تبليغاتي خودرا با دبيرانجمن درميان بگذارند و دبيرانجمن بامشورت هيئت مديره مي تواند تبليغ درخواستي را دروبلاگ خبرگزاري انجمن داستاني چوك به نمايش بگذارد. انجمن جهت معرفي آثارو فعاليت هاي شما اعضاي محترم ازهيچ كوششي دريغ نخواهد كرد.
10- تا به حال انجمن داستاني چوك با دو وبلاگ خبرگزاري ووبلاگ داستاني فعاليت خودرا ادامه داده اما جهت هماهنگي وارتقاي فعاليت هاي نظري – ادبي سعي برآن داريم كه وبلاگ نقد ادبي چوك راهم راه اندازي كنيم. ازمزاياي اين وبلاگ آن خواهد بود كه همه اعضا با توجه به مطالعه آخرين نظريات داستاني درجهان كمتربه اختلاف سليقه برخواهند خوردو باتوجه به داشتن كانون نظري مي توانيم كانون نقد بهتري براي داستان ها داشته باشيم. هركس جهت راه اندازي ومديريت اين وبلاگ آمادگي دارد اعلام كند . پس ازبررسي آمادگي شما ازسوي هيئت مديره وبه نتيجه رسيدن ،فعاليت اين وبلاگ آغازخواهد شد. دراين رابطه هم هرنقدو نظري داريد كه مي تواند دربهترشدن اين فعاليت ماراياري كند ازما دريغ نكنيد.
11- ما تابه حال همه داستان هايي كه به دستمان رسيدرابه نمايش گذاشتيم مگربعضي كه مقدورنبود . هيچ گاه درنمايش داستان ها كوتاهي نكرده ايم اما ازاين پس داستان هايي كه به تدبير هيئت مديره ازمنظرنظري وداستاني ازحد متوسط به بالا باشد به نمايش درخواهد آمد و ديگران هم مي توانند داستان هاي خودرا بفرستند و درخواست كنند كه اگر به نمايش گذاشته نمي شود توسط يك عضو كه مي تواندخودش تعيين كند مورد نقد قرار گيرد و نقد برايشان ارسال شود.
12- نويسنده گرامي براي قبول و رد شرايط شما مختارهستيد و درصورتي كه شرايط راقبول كرديد ملزم به رعايت آن مي باشيد. اين شرايط جهت جلوگيري از هرگونه شبهه خدمتتان ارائه مي شود.
پيشرفت شما هدف اصلي اين انجمن است.
باتشكر
مهدي رضايي- دبيرانجمن داستاني چوك
مطلب آخراين كه چوك جاي تفريح و نظرات شخصي نيست.