سلام به همه اعضا وهمراهان گرامي انجمن داستاني چوك

با گذرازپستي ها وبلندي هاي بسيار،باتمام سختي ها وكمي ها و كاستي ها، با حمايت شما دوستان عزيز كه گرمابخش اين محفل ادبي بوديد،يك سال ديگر را پشت سرگذاشتيم. چوك دوساله شد. با توجه به نظرات جلب شده ازسوي داستان نويسان كه به ما لطف داشته اند ،اين كودك دوساله فعاليت خوبي پشت سرگذاشته به صورتي كه دررسانه هاي مختلف به معرفي وتمجيداز انجمن نيزپرداخته اند كه آن هم به همت همه شما دوستان بوده. هيچ ادعايي نداشته ونداريم جزاينكه محفلي بوده ايم براي داستانويساني ازسراسرايران و ازهر طيف وسليقه. ازدوستاني كه مارا همراهي مي كنند سپاسگذاريم وبراي دوستاني هم كه به هردليلي ازهمراهي با ما معذورهستند آروزي سلامتي وپيشرفت داريم. آقاي مصطفي مرداني كه يك سال درسمت هيئت مديره فعاليت داشت بنابرمشغله هاي بسيارو شروع حركتي متفاوت اما موازي با انجمن داستاني چوك، ازجمع ما خداحافظي كرد .براي ايشان هم آرزوي سلامتي وبهروزي داريم واميدواريم كه بتوانند آنقدرقوي ظاهرشوند كه به عنوان رقيبان درجه يك عامل پيشرفت يكديگرباشيم. باتوجه به اينكه اساسنامه انجمن جهت رسميت بخشيدن به فعاليت ها توسط آقاي مجيد جنگي زهي عضو هيئت مديره دردست بررسي ومقدمات اوليه مي باشد به اطلاع مي رسانيم كه به سه نفرجهت عضويت درهيئت مديره نيازمنديم. دوستان بنابرتوانايي هاي خود مي توانند اعلام آمادگي كنند تا مورد بررسي قرار بگيرد. دراين انجمن هيچ هدفي نداريم جزحركت درراه ادبيات داستاني.بي شك كاستي هايي داشته ايم كه بايد درسال جديد برطرف كنيم. هرچند كه عده اي همين كاستي را را دربوق و كرنا كردند تا ازارزش و مخاطبان انجمن بكاهند ولي خدا راشكركه بيشترباعث تبليغ وتقويت انجمن شدند تا تضعيف آن. حال باتوجه به كاستي هايي كه احساس شد برآن شديم كه سومين وبلاگ اين انجمن راتحت عنوان نقدادبي چوك راه اندازي كنيم. اين وبلاگ منبعي خواهد بودبراي شناخت بيشترازمبحث نقد وشناخت مباحث ادبي ونظري جهان ادبيات داستاني. وبلاگ نقدادبي توسط دوتن ازاعضاي جديد كه دانشجوي رشته ادبيات داستاني دانشگاه هستند اداره خواهدشد. اميد است با لينك اين وبلاگ دركناردووبلاگ ديگرجهت معرفي نقدادبي چوك كوشا باشيدوازمطالب آن بهره ببريد.

ازدوستان تقاضا مي شود كه سه وبلاگ انجمن رادركنار يكديگر لينك بفرمايند.

نقد ادبي چوك www.naghdeadabiechook.persianblog.ir

انجمن داستاني چوك www.stop4story.blogfa.com

خبرگزاري انجمن چوك www.chooook.persianblog.ir

مهدي رضايي- دبيرانجمن داستاني چوك

و...

شعري ازمحمد مهدي حقيقت كه تقديم شده چوكيان عزيز

چشمی برای حادثه

دستی برای پرچم شکسته سکوت

پایی برای ساعت لنگ تا قرار

خاکستری ز تپش مانده در قفس

بادی اگر وسوسه کوچه را هوس کند

فریاد چوک را نشانه ایست.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                         مهماني شبانه

 

دختر ديگر عادت كرده بود پيش از خواب به همه‌ي كساني فكر كند كه بايد از آن‌ها انتقام مي‌گرفت. سال‌ها پيش عادت داشت شب‌ها با انگشت موهاي نرم و بلند خود را بپيچاند و آن قدر به يك عروسك باربي بزرگ فكر كند تا خواب‌اش ببرد. باربي هفتاد سانتي را توي ويترين مغازه‌اي ميان ده‌ها عروسک كوچك ديده و عاشق‌اش شده بود. بعدها چيزهاي بسيار بيشتري داشت كه پيش از خواب به آن‌ها فكر كند. يك كروك مشكي متاليك، يا شايد سرخ، آپارتماني با پنجره‌هاي يكپارچه‌ي سرتاسري و چشم‌اندازي وسيع كه ايوان بزرگ و آفتاب‌گير مقابل آن، استخر كوچكي دارد ... و البته شهروز! شهروز را حتا چند سال قبل از آن كه به آپارتمان و استخر  آن فكر كند، مي‌شناخت. جواني كه فك پهن و جلو آمده‌اش با خط باريكي روي چانه‌، چهره او را خشن و تسخير ناپذير مي‌كرد٬ آن هم به رغم چشمانی عميق و خاكستري. شهروز از همان سال‌ها٬ بيست و شش ساله مانده بود. با یک‌دست پيراهن مشكي گشاد و يقه‌ي باز. هر بار تصوراش مي‌‌كرد همان پيراهن را پوشيده بود. بعدها كه تكه هاي پراكنده‌ي او را كامل مي‌كرد، به اين نتيجه رسيد حتا مهم نيست كه اسم‌اش شهروز باشد، مهم آن است كه هر هفته سرش را مي‌تراشد، عطرهاي تند مي‌زند، هميشه زنجير پلاتين مي‌اندازد و به رغم باربي‌هاي رنگارنگی كه عاشق‌اش می‌شوند، به او وفادار مانده است.

دختر جايي شنيده و بلافاصله نیز ايمان پيدا كرده بود اگر چيزهايي را كه دوست دارد هر روز مصرانه تصور كند، خيلي زود به دست‌شان خواهد آورد. مثل كفش‌هاي كتاني كرم رنگي كه یك شب هوس كرد بپوشد و فردا اتفاقي توي ويترين مغازه‌اي ديد و خريد. او هر شب موهاي روشن و ابريشمي‌اش را لاي انگشت‌ها مي‌پيچاند و تكه‌هاي پراكنده‌ي شهروز را به هم مي‌چسباند تا آن كه درست در آخرين روز امتحانات پيش دانشگاهي او را پيدا كرد. بر خلاف آن چه تصور می‌کرد٬ شهروز حتا يك بار هم سرش را نتراشيده بود، برعكس موهاي لخت و بلندي داشت و عطر شيرين و لوسي مي‌زد. اولين بار  كه با هم بيرون رفتند، همه چيز فوق‌العاده از آب در آمد و دختر احساس كرد مثل بستني شکلاتی كه آخرشب با هم خوردند٬ دلش آب مي‌شود. با او توانست چيزهاي جالبي درباره خود بفهمد كه هيچ وقت تصور نمي كرد. مثلا فهميد هر جوك تازه اي را كه شهروز تعريف مي‌كند بلافاصله از حفظ مي‌شود، انعطاف عضلات تنش بسيار بيش‌تر از آن چيزي است كه فكر مي‌كرده و در یک لحظه مي‌تواند بهترين دروغ‌ها را اختراع کند و براي دير آمدن به خانه بهانه‌اي محكم بتراشد. اما شهروز يك سال بعد بورس تحصيلي دانشگاهي را در لندن  گرفت و براي هميشه رفت.

دومين شهروز زندگي اش قد بلند و بي‌پول بود و دانشگاه را نيمه كاره رها كرده بود. مغز اش پر از جمله‌هاي عاشقانه‌ی ديوانه كننده‌ بود و چيزهاي زيادي براي ياد دادن به دخترها مي‌دانست كه نمي‌شد در برابر آن مقاومت كرد. اما دختر سه ماه بعد فهميد كه شهروز با صميمي ترين دوست‌اش آشنا شده و به او خيانت مي‌كنند.

دختر تا سال آخر دانشگاه اسم هيچ كدام از پسرهايي را كه با اشتياق نگاه‌اش مي‌‌كردند شهروز نگذاشت، سايه‌هايي كه عمرشان به اندازه‌ي كشيدن يك سيگار پنهاني پشت ساختمان دانشكده كوتاه بود و با خود بي‌حوصلگي و ملال مي آوردند. تا آن روز كه داشت جلوي آينه رژ تازه‌اش را امتحان مي كرد و خواهرش هيجان زده توي اتاق آمد و گفت:

ـ باورت می‌شه٬ می خوام ازدواج کنم!

خواهرش بهترين موردي را كه مي شد در خيال تصور كرد، يافته بود. يك قهرمان قايق راني با صد و هشتاد و هفت سانت قد، لبخندي هميشگي و نگاه سوزاني كه هر قلب زنده‌ای را سوراخ مي كرد، صاحب يك ويلاي واقعي درست كنار ساحل و اعتقاد به اين كه اگر روزي حقيقتا عاشق دختري شدی٬ نبايد در ازدواج با او ترديد كني. از قضا اسم‌اش هم شهروز بود! دختر وقتي براي اولين بار شهروز خواهرش را دید٬ گرماي وسوسه انگيزي زير پوست خود حس كرد و فهميد روزي به خواهر خود خيانت خواهد كند. اما این شهروز باهوش تر از آن بود كه خود را گرفتار دردسر كند. یک روز او را کنار کشيد و گفت:

ـ ببین،  تو دوست داری با یه نفر آشنا بشی؟

ـ کی ؟

ـ دوست قدیمی یکی از دوست هام. دیروز تو استخر دیدم‌اش

ـ چه شکلیه!

ـ از اون کچل های خوش تیپ بی‌پدر مادر دختر کش!  

بدین ترتیب شهروز گمشده‌‌ي واقعي پیدا شد. با همان خط روی چانه٬ پیراهن مشکلی یقه باز٬ عطری سوزان و سری که هفته ای دو بار می‌تراشید. حتا یک کروک مشکی داشت با آپارتمان شیکی که از ایوان آن چشم‌انداز گسترده‌ی شهر دیده می‌شد. اولین بار که با هم  روی آن ایوان دراز کشیدند و سیگارهای‌شان را دود کردند دختر احساس می‌کرد تصویری در آینه است که دارد به خود ‌اش آن بیرون نگاه می کند. به کسی بیرون آينه که سال‌ها چنين لحظه اي را تصور کرده بود. فقط حیف که روی ایوان شهروز استخر نداشت و دهانش گاهی بوی بدی می‌داد٬ اما باعث‌نمی شد دختر به این واقعیت شک کند که : خیال‌‌های ما واقعی ترین چیزهایی است که داریم. وقتی شهروز دست‌اش را گرفته بود و آرام می‌فشرد، نمی‌توانست به اين حقيقت شک کند.

تمام هفته‌ی بعد خواهرش و شهروز برنامه‌های مراسم عقدشان را می‌چیدند و دختر از این که تسليم خود نشده و به خواهرش خیانت نکرده است، خوشحال بود. حتا وقتي فهميد آن كروك مشكي و آپارتماني كه با هم در آن دراز كشيده بودند مال صاحب نمايشگاهي است كه پسر در آن كار مي‌كند، نا اميد نشد. روزي كه قرار بود دوباره به آپارتمان شهروز بروند و قرارشان به هم خورد، موضوع را فهميد. از شنيدن آن سخت جا خورد، گريه كرد و تا شب با پسر حرف نزد، اما مطمئن بود شهروز روزي همه‌ي اين چيزها را به دست خواهد آورد.

آخر همان هفته دو خواهر و شهروز‌های خوش تيپ‌شان به مهمانی شبانه‌ای دعوت شدند. آنها بین هشتاد دختر و پسری که توی سالن بزرگ خانه می‌رقصیدند٬ قدم گذاشتند و نگاه ها را خيره كردند. دختر قبل از اين كه مانتو اش را در آورد يك ليوان پر نوشيد، بعد لباس شب سنگ دوزي شده‌اي را كه با خود آورده بود  پوشيد و يك ليوان ديگر نوشيد. خوشي چون شعله‌ي كبريتي كه زير پرده‌ كرباسي گرفته باشي در تنش پخش شد. ضربه‌های تند موسیقی پوست اش را می‌لرزاند٬ از لذت عرق کرده بود و وقتی شهروز واقعیت یافته٬ دست اش را گرفته بود و او را روی نک پا می‌چرخاند شک نداشت که بال درآورده است، سر گیجه‌ لذت بخشی دختر را روی یکی از مبل‌ها انداخت. بی وزنی ناب. چشمانش را بست تا لذت کم کم در تنش جذب شود. اما وقتی چشمانش را باز کرد دید شهروز نیست. گوشه و کنار سالن را گشت. یکی از پسرها اشاره کرد که به طبقه‌ی بالا رفته است. از پله ها بالا رفت. توی دستشویی نبود. از پشت در نیمه باز یکی از اتاق ها صدای پچپچه‌ای را شنید. گوش داد. صدای شهروز خودش بود. سعی می‌کرد آهسته حرف بزند مست‌تر از آن بود که بتواند کلمه‌هایش را پنهان کند. درست همان کلمه‌هایی که در ایوان آفتابی آپارتمان‌ مدیر نمایشگاه٬ در گوش دختر زمزمه کرده بود. در اتاق را باز کرد. سر تراشیده‌ پسر در نور آباژور کنار تخت برق می‌زد٬ موبایل اش را به گوش اش چسبانده بود٬ پره‌های بینی‌اش از لذت باز و بسته می‌شد. چشمانش از حالت افتاده و سرخ بودند. داشت همان کلمات محبوب دختر را در گوشی تلفن زمزمه می‌کرد. دختر لیوانی را که روی میز بود برداشت و به طرف‌اش پرتاب کرد. آباژور افتاد و نور آن به دیوار تابید. بعد از آن نفهمید چه اتفاقاتی افتاده است. تا لحظه ای که سنگيني دردناكی را روی زانوهایش احساس کرد. پسر او را روی تخت انداخته بود. دامن لباس شب‌اش را پاره کرده بود٬ روی زانوهای او نشسته بود و داشت سکگ کمر بند خود را باز می‌کرد. خواست بلند شود اما سیلی محکمی او را روی تخت انداخت. طعم خون را در دهانش حس می کرد. شاید جیغ کشیده بود. چون شنید کسانی به در اتاق مشت می کوبند. قطره های درشت عرق روی پوست سر شهروز نشسته بودند.

دختر فکر کرد باید جیغ بکشد و ضربه‌ی مشتی گوشه‌ی لب اش را جر داد. مشت‌هايي  كه به در كوبيده مي‌شدند، آن را از جا می‌کندند. بعد در باز شد و ديد چند نفر با هم گلاويز شده‌اند. جيغ كشيد. تمام مدت جیغ می‌کشید. وقتي او را روي تخت نشاندند و به صورت اش آب پاشيدند باز هم داشت جيغ مي‌كشيد. بعد دید خواهرش كنارش نشسته است، سعي مي‌كرد قرص هايي را توي دهانش فرو كند و دختر جيغ كشيد.

ـ آروم باش! انداختش بيرون، تو رو خدا آروم باش.

دختر احساس كرد دوست دارد صورت خواهرش را گاز بگيرد. انگار خواهرش به او خيانت كرده است، انگار همه‌ي دخترهايي كه دور تخت جمع شده بودند و با وحشت نگاهش مي كردند به او خيانت كرده‌اند. دختر جيغ كشيد و فحش داد ، به خواهرش و همه‌ي آن‌هايي كه دور اش را گرفته بودند فحش داد. وقتی فحش می‌داد بیش‌تر مطمئن می شد که همه‌ی آن‌ها به او خیانت کرده‌اند و این ترس‌اش را می‌کاست. كسي دستش را روي دهان دختر گذاشت . دستش را گاز گرفت. دست‌هایی او را روی  تخت فشار می دادند. بعد چشمانش سنگين شد و چيزي نديد، اما در همان حال هم مي‌فهميد  بايد از كسي انتقام بگيرد، مطمئن بود روزي از كسي انتقام خواهد گرفت.

دامن پاره شده، مزه‌ی خون و لب ورم کرده پيش از آن كه دختر فرصت فكر كردن به آن ها را داشته باشد، فراموش شدند، اما او شب‌هاي بي‌پاياني براي فكر كردن داشت و كساني كه بايد از آن ها انتقام مي‌گرفت. حتا اگر رشته این تقصیرها در جایی دور ناپدید شود. پيش از همه خواهرش كه اين ماجرا از عاشق شدن او شروع شد، شوهر خواهرش كه آن ديوانه را به او معرفي كرده بود. زن و شوهر جواني كه آن مهماني در خانه‌ي آن‌ها برگزار شده بود. پسرهایی که سرشان را می‌تراشند٬ همه‌ي دخترهايي كه دور تخت جمع شده بودند و از اين كه جاي او نيستند احساس خوش‌حالي مي‌كردند، جوانی که توی  آشپزخانه لیوان مهمانان را پر می کرد... از همه‌ی آن ها می‌توانست انتقام بگیرد. شاید حتا تقصیر خودش بود یا پدر و مادري كه یک ديوانه‌ی صد هشتاد ساني را رها كرده بودند تا لب دخترها را توي مهماني با مشت جر دهد، یا شاید مادر خودش كه هميشه در گوش اش خوانده بود شوهر دختراش بايد مردي استثنايي باشد و پدرش كه هيچ آرزويی را هرگز برآورده نكرده بود... وقتی از خوابیدن وحشت داری، باید مقصری باشد که بتوانی از او انتقام بگیری. تنها كسي كه ميلي به انتقام گرفتن از او نداشت شهروز بود. بعد از ماجراي آن شب يك بار از جلوي نمايشگاهي كه پسر در آن كار مي‌كرد گذشت. همان پيراهن مشكي تنش بود، راه مي‌‌رفت و با سيني كوچكي فنجان چاي مشتري‌ها را جمع مي‌كرد.

دختر بعد از آن شب ديگر با خواهرش و شهروز حرف نزد، حتا توي مراسم نامزدي شان.  آن‌ها بعد از مراسم به ويلاي كنار دريا رفتند. می‌خواستند مدتي آن جا زندگي كنند. حالا خانه خلوت تر از قبل شده بود و می‌توانست تا بعد از ظهر بخوابد. دیگر حتا دوست‌های دوران دانشکده را هم نمی‌دید. در عوض می‌توانست هر روز چندتا فیلم ببیند. بعد حوصله‌اش سر رفت و  کاری توي يك آژانس هواپيمايي پيدا كرد. حالا می‌توانست هر روز صدها آدم تازه را ببیند. بخندد و با بعضی ها گپ بزند. يك روز ساعت پنج كه با اتوبوس به خانه برمي‌گشت ناگهان فهميد عاشق عروسك هاي باربي بزرگ شده است. از آن به بعد هفته‌اي يك عروسك براي خود می‌خريد و آن‌ها را جلوی آینه‌اتاق روی عسلی‌ها و هر جای که ممکن بود می‌چید. حالا شب‌ها وقتي روي تخت‌ قدیمی‌اش که از بچگی‌ رویش می‌خوابید٬ دراز مي‌كشيد٬ به عروسك‌هايي كه همه جاي اتاق را پر كرده بودند، نگاه مي‌كرد و احساس بهتري داشت. هنوز هم گاهي با موهاي خود بازي مي كرد و مطمئن بود، خيال‌ها واقعي‌ترين چيزي است كه آدم  دارد. كار روزانه در آژانس و  تنظیم بلیط مسافران خسته كننده بود. حالا شب های وقتي روی  تخت قدیمی اش دراز می‌کشید و چراغ را خاموش مي‌كرد٬ دوست داشت يك آدم واقعي را در آغوش بگيرد ... و  آرام بخوابد.

نویسنده: عليرضا محمودي ايرانمهر

ایمیل نویسنده: