نویسنده:رضا زند حبیبی
بازی
- این یه بازیه
- که چی . . . این یه بازیه ؟
- ببین این کبریتها رو اینجوری روی هم می ریزی، بعد یکیشو باید بلند کنی جوری که بقیه به هم نریزن یا تکون نخورن بعد یکی دیگه . . . بعد . . .
- نمی شه تکون نخورن ، بالاخره یکیشون تکون می خوره
- نه دیگه ، اگه بلد باشی . . .
مرد دست به سینه طرف دیگر میز مقابل زن نشسته بود. به چوب کبریتها خیره شده بود . زن مشغول بازی بود .
- الان وقت بازی کردنه؟
- خب می خواستم یه کاری کنم وقت بگذره .
مرد با یک حرکت چرخهای ویلچری را که رویش نشسته بود چرخاند و به سمت پنجره ای که پشت سرش رو به خیابان بود چرخید .
- ایناها . . . ببین چند تاشو برداشتم.
سعی می کرد تمام حواسش را صرف برداشتن چوب کبریتها کند . این وقت صبح بقیه ی میزهای کافه خالی بود . به غیر از دو تا پیشخدمت کسی داخل کافه نبود .
مرد خیره به خیابان بیحرکت مانده بود . زن دوباره چوب کبریتها را روی هم ریخت .
- خسته شدم . . . این یارو . . . چی بود اسمش؟
زن انگار می دانست ولی نمی خواست بگوید. ادامه داد :
- گفتی آشناست . . . دوستته یا . . .
- دوست من . . . من کی گفتم دوست منه ها ؟
زن فنجان چای را از روی میز برداشت و به لب برد .
- نه ولی گفتی که می شناسیش . . . قابل اطمینانه
- می سناسمش ؟ من خودمم نمی شناسم
ویلچر را چرخاند و رو به زن برگشت .چشمهایش را بست و صورتش را به دستهاش تکیه داد . زن زیر چشمی می پاییدش . چوب کبریتی را بلند کرد .
- اه تکون خورد
دوباره به مرد نگاهی انداخت .
- تلفنی چیزی ازش نداری . . . بهش زنگ بزنی
- خاموشه
- خب من که . . . یعنی ناراحت نباش نیومد می ریم یه روز دیگه باهاش قرار بذار .
- باز شروع نکن . . . یه روز دیگه و یه وقته دیگه نداریم . . .همین امروزه . . .نیاد می ریم سراغ یکی دیگه . . .یکی دیگه . . . تاشب می گردیم حالیته . . .دوباره رو اعصاب من راه نرو می فهمی .
چند لحظه ای خیره به زن ماند .
- من نمی خوام دوباره شک کنم . . . بفهم . . . به خاطر خودت ، به خاطر من . . . دیگه ادامه نده . . . باشه
مرد صدایش را بلند کرده بود .زن سرش را رو به پنجره چرخاند طوریکه چشمش به صورت برافروخته ی مرد نیافتد . سعی کرد بغضش را فرو بدهد . با دستمال کاغذی که توی مشتش بود صورتش را پاک کرد . سر برگرداند . توی صورت مرد خیره ماند . در حالیکه دستش می لرزید کبرتها را توی قوطی کبریت چپاند و انداخت روی میز . بند کیفش را توی مشتش فشرد.
- من می خوام برم . . .
- آروم باش . . خودت می دونی . . .
- من هیچی نمی دونم . . . نه از تو . . . نه از خودم، نه از اون که می خواد بیاد . . . من میرم
- قول دادی . . .امروز تموم شه . . . تو شرایط منو می دونی بااین اوضاع . . .
- نمی دونم . . . اگه نذاری برم داد میکشم . . . اصلا مهم نیست
صدای زن بلند تر شده بود . مرد مستاصل دستش را روی میز کوبید . از روی ویلچر بلند شد . ویلچر را به طرف دیکر میز کنار صندلی زن برد . زن دستش را رد کرد . به سختی خودش را روی ویلچر کشید . نشست . دردی توی صورتش دوید .دستش را روی شکمش گذاشت . رد شد . درد توی چمهایش ماسید. ویلچر چرخید و از مرد که کنار میز ایستاده بود دور شد . و از در بیرون رفت .مرد روی صندلی زن نشست . از جیبش سیگاری بیرون کشید . کبریتی آتش زد . پک عمیقی زد . مکثی کرد . دود را بیرون داد . قوطی کبریت را روی میز خالی کرد .
- چیز دیگه ای میل دارین ؟
- می تونی یکیشو برداری ، بدون اینکه بقیه تکون بخورن؟
- چیزی گفتین ؟
- نه . . . یه لیوان آب لطفا . . .
نویسنده: رضا زند حبیبی
وبلاگ نویسنده:http://periskeh.blogfa.com/