بازی

- این یه بازیه

- که چی . . . این یه بازیه ؟

- ببین این کبریتها رو اینجوری روی هم می ریزی، بعد یکیشو باید بلند کنی جوری که بقیه به هم نریزن یا تکون نخورن  بعد یکی دیگه  . . . بعد   . . .

- نمی شه تکون نخورن ، بالاخره یکیشون تکون می خوره

- نه دیگه ، اگه بلد باشی . . .

مرد دست به سینه طرف دیگر میز مقابل زن نشسته بود. به چوب کبریتها خیره شده بود . زن مشغول بازی بود .

- الان وقت بازی کردنه؟

- خب می خواستم یه کاری کنم وقت بگذره .

مرد با یک حرکت چرخهای ویلچری را که رویش نشسته بود چرخاند و به سمت پنجره ای که پشت سرش رو به خیابان بود چرخید .

- ایناها  . . . ببین چند تاشو برداشتم.

 سعی می کرد تمام حواسش را صرف برداشتن چوب کبریتها کند . این وقت صبح بقیه ی میزهای کافه خالی بود .  به غیر از دو تا پیشخدمت کسی داخل کافه نبود .

مرد خیره به خیابان بیحرکت مانده بود . زن دوباره چوب کبریتها را روی هم ریخت .

- خسته شدم  . . . این یارو  . . . چی بود اسمش؟

زن انگار می دانست ولی نمی خواست بگوید. ادامه داد :

- گفتی آشناست  . . . دوستته یا  . . .

- دوست من  . . . من کی گفتم دوست منه ها ؟

زن فنجان  چای را از روی میز برداشت و به لب برد .

- نه ولی گفتی که می شناسیش  . . . قابل اطمینانه

- می سناسمش ؟ من خودمم نمی شناسم

ویلچر را چرخاند و رو به زن برگشت .چشمهایش را بست و صورتش را به دستهاش تکیه داد . زن زیر چشمی می پاییدش . چوب کبریتی را بلند کرد .

- اه تکون خورد

دوباره به مرد نگاهی انداخت .

- تلفنی چیزی ازش نداری . . . بهش زنگ بزنی

- خاموشه

- خب من که  . . . یعنی ناراحت نباش نیومد می ریم یه روز دیگه باهاش قرار بذار .

- باز شروع نکن  . . . یه روز دیگه و یه وقته دیگه نداریم  . . .همین امروزه  . . .نیاد می ریم سراغ یکی دیگه  . . .یکی دیگه  . . . تاشب می گردیم حالیته . . .دوباره رو اعصاب من راه نرو می فهمی .

چند لحظه ای خیره به زن ماند .

- من نمی خوام دوباره شک کنم . . . بفهم  . . . به خاطر خودت ، به خاطر من  . . . دیگه ادامه نده  . . . باشه

مرد صدایش را بلند کرده بود .زن سرش را رو به پنجره چرخاند طوریکه چشمش به صورت برافروخته ی مرد نیافتد . سعی کرد بغضش را فرو بدهد . با دستمال کاغذی که توی مشتش بود صورتش را پاک کرد . سر برگرداند . توی صورت مرد خیره ماند . در حالیکه دستش می لرزید کبرتها را توی قوطی کبریت چپاند و انداخت روی میز . بند کیفش را توی مشتش فشرد.

- من می خوام برم . . .

- آروم باش  . . خودت می دونی  . . .

- من هیچی نمی دونم  . . . نه از تو  . . . نه از خودم، نه از اون که می خواد بیاد  . . . من میرم

- قول دادی . . .امروز تموم شه  .  . . تو شرایط منو می دونی بااین اوضاع . . .

- نمی دونم  . . . اگه نذاری برم داد میکشم . . . اصلا مهم نیست

صدای زن بلند تر شده بود . مرد مستاصل دستش را روی میز کوبید . از روی ویلچر بلند شد . ویلچر را به طرف دیکر میز کنار صندلی زن برد . زن دستش را رد کرد . به سختی خودش را روی ویلچر کشید . نشست . دردی توی صورتش دوید .دستش را روی شکمش گذاشت . رد شد . درد توی چمهایش ماسید. ویلچر چرخید و از مرد که کنار میز ایستاده بود دور شد . و از در بیرون رفت .مرد روی صندلی زن نشست . از جیبش سیگاری بیرون کشید . کبریتی آتش زد . پک عمیقی زد . مکثی کرد . دود را بیرون داد . قوطی کبریت را روی میز خالی کرد .

- چیز دیگه ای میل دارین ؟

- می تونی یکیشو برداری ، بدون اینکه بقیه تکون بخورن؟

- چیزی گفتین ؟

- نه  . . . یه لیوان آب لطفا  . . .   

 

 نویسنده: رضا زند حبیبی

وبلاگ نویسنده:http://periskeh.blogfa.com/