نویسنده: مصطفی مولایی
تو يه روز افتابي , پشه پشت پنجره دراز كشيده بود و داشت حموم افتاب مي گرفت .
يه دفعه يه خانم پشه خوشگلو باوقار از جلوش رد شد .
با اولين نگاه قلبش يه جوري شد و سريع از جاش پريد و به سمتش پرواز كرد.
تا بهش برسه دستشو با اب دهنش خيس كردو به موهاش كشيد.
- سلام
- سلام
- ببخشيد .. ساعت چنده ؟
- ساعت نه
- ممنون ... چه هواي خوبيه .
- اره ...
- من جورج هستم .
- منم مونيكا هستم .
- خوشبختم
- منم همين طور .
- ميتونم بپرسم كجا ميرين ؟
- دانشگاه !
- چه خوب , حالا رشته اي مي خونيد ؟
- كتاب داري ! البته مقطع دكترا.... شما چي مي خونيد ؟
جورج كه ديپلمشو هم به زور گرفته بود و نمي خواست همين اول كاري دروغ بگه يكم فكر كرد و موبايلش از جيبش دراورد و الكي گرفت بغل گوشش و شروع كرد به صحبت كردن و بعد از چند دقيقه رو به مونيكا كرد و گفت : يه كاري برام پيش اومده بايد برم , ببخشيد خداحافظ .
- خوشحال شدم ...خداحافظ .
جورج همون جور كه از مونيكا دور ميشد با خودش فكر كرد , حتما تحصيلات برا مونيكا خيلي اهميت داره پس تصميم گرفت بره سراغ درس و كتاب.پس رفت پيش يكي از دوستاش كه كلاس كنكور داشت . اما زود حوصله اش سررفت و اومد بيرون .اين دفعه رفت سراغ يكي ديگه از دوستاش كه تو يكي از اين دانشگاه هاي ( بدون كنكور) برا خودشكسي بود. اما بازم پشيمون شد .اين بار رفت پيش يكي از رفقاش كه اونم يكي رو بهش معرفي كرد كه تو كار مدرك بود .
اخرش با 7 – 8 مليون تونست مدرك دكترا بگيره اونم فقط تو چند روز .زود مدركشو تو دستش گرفتو با سرعت رفت همون جايي كه برا بار اول مونيكا رو ديده بود.چند روز اونجا از صبح تا شب وايستاد تا اينكه مونيكا رو ديد كه داره مياد.هر قدمي كه مونيكا نزديكتر مي شد , قلب جورج بيشتر بزرگ و كوچيك مي شد .
مونيكا سرش تو موبايلش بود كه جورج گفت : سلام مونيكا خانم .
مونيكاسرشو اورد بالا و به زحمت عينك دودي بزرگشو رو نيشش جابجا كرد و با صداي نازكي گفت : سلام , جورج .
- حالتون خوبه ؟
- ممنون , شما چطوريد ؟
- ممنون .... و ادامه داد , ميتونم شما رو شام دعوت كنم ؟
مونيكا كه يكم جا خورده بود , اما از چشماش معلوم بود كه خيلي خوشحال گفت : بله .
- پس ساعت 8 شما رو دم ساعت بزرگ ميبينم وخداحافظي كرد و رفت.
مونيكا هم تا جورج دور شد , قيد دانشگاه زدو برگشت سمت خونه .
از ساعت 3 بعدظهر تا 8 شب مونيكا يا جلوي اينه بود يا دم خونه اين دوستش يا اون دوستش بود برا قرض گرفتن لباسو كفشو و......
ساعت 8 مونيكا و جورج باهم سر قرار رسيدن .
جورج رو به مونيكا كردو گفت :دست منو بگير وچشماتو برا چند لحظه ببند تا نگفتم باز نكن .
جورج دست مونيكا رو گرفتو پريدن.
مونيكا سنگين بود , اخه از بس به خودش از اين طلا جواهرات اويزون كرده بود و نمي تونست سريع پرواز كنه.عد از چند لحظه رو يه چيز نرم فرود اومدن .
جورج گفت : مونيكا چشماتو باز كن .
مونيكا وقتي چشماشو باز كرد , ديد رو لپ يه بچه تپل مپل اونم راحت تو رختخوابش خوابيده نشستن.
جورج سريع ميز و چيد و گفت : مونيكا خانم بفرمايد .
مونيكا از موقعي كه نيششو سربالا عمل كرده بود , خوب نمي تونست غذا بخوره اما به هر زحمت يكم شام خورد.
بعد از خوردن شام جورج بلند شد و رفت جلوي مونيكا زانو زد و از زير كتش يه حلقه دراورد و جلوي مونيكا گرفتو گفت : ايا مونيكا پشه وندي حاضري باهام ازدواج كني ؟
مونيكا كه منتظر اين لحظه بود سريع گفت : بله .
بعد هر دوشون موبايلشونو در اوردن تا به دوست و فاميل خبربدن تا همشون بيان اين جا, جشن بگيرن اما موبايل انتن نمي داد.پس تصميم گرفتن حضوري برن به دوست و فاميل خبربدن , تا اومدن از رو لپ بچه بپرن , مادر بچه رو جلوشون ديدن كه با يه مگس كش وايستاده , جورج و مونيكا سريع به طرف ديوار پرواز كردن , تا به ديوار برسن با دو سه تا مانور از دست مگس كش فراركردن .
كه جورج داد زد : عزيزم اوج بگير ! اوج بگير !
جورج با سرعت خودشو به سقف رسوند , اما مونيكا چون خيلي سنگين بود نتونست اوج بگيره .
كه يهو صداي جيغ مونيكا و ضربه مگس كش رو ديوار باهم تركيب شدن.
جورج با تموم وجودش فرياد ميكشد, تا صبح بالاسر جسد له شده مونيكا رو ديوار گريه ميكرد و تنها صداي كه ازمونيكا شنيده ميشد, صدايي بهم خوردن گردنبدنو جواهرالات مونيكا بود كه باد تكون مي داد.جورج تا صبح بالا سر جسد مونيكا گريه كرد.
تا اينكه جورج ديد مادربچه با يه دستمال تو دستش داره نزديك ميشه از جاش بلند شد وپريد رو چراغ خواب نشست , و با چشماني اشك بار و بغضي تو گلو تا اومد قسم بخوره كه بعد از مونيكا ديگه با كسي ازدواج نمي كنه,مادر بچه با دستمال جسد له شده مونيكا رو از رو ديوار پاك كرد و از اتاق رفت بيرون .
جورج ماتش برده بود.وقتي به خودش اومد تا قسم بخوره , بوي خوشي از زير چراغ خواب به دماغش خورد , سرشو خم كرد و ديد يه خانم پشه زيبا داره قدم ميزنه .
زير لب اينو زمزمه كردو پرواز كرد طرفش .تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
نویسنده:مصطفي مولائي
وبلاگ نویسنده:http://dastanekota.persianblog.ir
----------------------------------