دوستان عزیزبرای هرداستان کامنت جداگانه بگذارید و ازدرج نظرهردو داستان دریک کامنت جدا خودداری کنید. هرداستان یک کامنت جداگانه

 

                                                    خانه‌ای از پای‌بست...

زن گوشه چادرش را به دندان گرفت و سینی چای را روی زمین گذاشت.خودش را جمع و‌جور کرد و کمی دور‌تر روی زمین نشست.مدتی هردو به گل‌های چرک‌مرده‌ی قالی چشم دوختند.زن آب دهانش را قورت داد و گفت:"وقتی گفتند اوس محمود رو گرفتن تا چند‌وقت خورد و خوراک نداشتم.به هر دری زدم تا ببینمت.با یه بچه توی بغل چکار می‌تونستم بکنم؟!مردم برام حرف درآورده بودن.خودت که بهتر می‌دونی،در دهن مردم رو نمیشه بست.مجبور شدم.قرمساق ول‌کن نبود.می‌گفت تو دیگه خلاصی نداری،برات ابد بریدن."

اشک توی چشم‌هایش جمع شده‌بود.بغض گلویش را می‌فشرد.مرد در‌حالی‌که به گچ نیم‌مرده‌ی دیوار دست می‌کشید سرش را کج کردو گفت:"این خونه همه‌ی دیوارهاش کاذبند"

 و باز هردو خاموش شدند.زن استکان چایی را توی نعلبکی جلوی مرد گذاشت و بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد با عجله اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت:"بهرام الان کلاس هفته،همیشه شاگرد اول بوده،معلماش میگن اگه همینجور..."

وناگهان حرفش را خورد.مرد با ابروی درهم‌کشیده و چشم‌های تنگ کرده زل زده‌بود توی صورتش.شستش باخبر شد.سرش را پایین انداخت و گفت:"بعد عقدمون بند کرد اسم بچه‌رو عوض کنیم."

مرد،کمر باریک استکان را گرفت و بی‌آنکه به قندان توی سینی حتی نگاه کند آنرا تا نصفه سرکشید.سرش را به دیوار پشت سر تکیه داده و به گوشه سقف روبروش خیره شد.لیوان را پایین آورد و گفت:"زمینش خوبه،ولی خوب درش نیاوردن.خدا میدونه چی می‌شد جاش ساخت."

زن چادرش را جمع‌وجور کرد و به بهانه آوردن میوه خودش را چپاند توی آشپزخانه.چشم‌هایش سیاه‌تاریکی می‌رفت.کاش اصلا در را باز نکرده بود.حاضر بود بمیردو دیگر ادامه ندهد.تا همین الان هم نصف‌عمر شده بود.دیس میوه را برداشت،نفس عمیقی کشید و به اتاق برگشت.

اما دیگر مردی آنجا نبود.آنجا روی قالی فقط یک عکس از وسط پاره‌شده بود.عکس زنی با بچه‌ی توی بغل که دست مردی را توی دستش گرفته‌بود                                                                                                                                                                 نویسنده:  حامد یوسفی        

وبلاگ نویسنده:   http://roazane.persianblog.ir/

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                        شبیخون

زيرچشمي نگاهي به مامان كردم . حسابي به خواب رفته بود . ديگه موقعش بود كه يواشكي از كنار مامان فرار كنم و به كارهايم برسم . خواستم آرام بلند شوم كه متوجه شدم دستم زير دست مامان گير كرده . آهسته چشمش را پاييدم و ميلي متر ميلي متر دستم را بيرون كشيدم. ناگهان مامان گفت : بخواب . بدون اينكه هيچ صحبتي كنم بسرعت دستم را بيرون كشيدم و چشمهايم را بستم . حدود 5 دقيقه بي حركت ماندم خوب خودم را بررسي كردم . هيچ تماسي با مامان نداشتم . آرام خودم را كنار كشيدم و بدون اينكه تغيير حجم بالش حركت شديدي را زير سر مامان ايجاد كند بلند شدم .

احساس پرواز داشتم . فوراً خودم را به حياط رساندم . هوا خيلي گرم بود از پنجره ساعت توي اتاق را نگاه كردم . 20 دقيقه از ساعت 2 گذشته بود. نميدانستم چكار كنم . تا اين لحظه همه فكرهايم را روي فرار از دست مامان متمركز كرده بودم حالا با كسب اين موفقيت نميدانستم چطوري جشن بگيرم. كمي لب حوض نشستم دستم را توي آب زدم و روي گلهاي باغچه ريختم . بعد تندتند با دستهاي پر از آب ديوار را خيس كردم . اينقدر كه بوي نم و رطوبت همه جا را فرا گرفت . اما خب اينهم چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد. ناگهان چشمم به زيرزمين افتاد . بلافاصله بطرف در زيرزمين براه افتادم . از پله ها پايين رفتم و در را باز كردم .

زيرزمين خيلي تاريك بود . قرار بود هفته گذشته لامپ سوخته اش را عوض كنيم اما هنوز فرصت نشده بود كورمال كورمال به جلو رفتم . پايم به چيزهاي مختلفي مي خورد. از صداي بعضي از آنها مي فهميدم كه كاسه هستند صداي بعضي هم گواهي ميداد كه چوب يا صندوق يا مانند اينها هستند . بهرحال خودم را به كمد انتهاي زيرزمين رساندم . در كمد را باز كردم . بوي عجيب و غريب چيزهاي داخل كمد وسوسه ام ميكرد كه از محتوياتشيشه هاي كمد سر در بياورم . بارها مامان گفته بود سراغ اين كمد نروم . هيچ جوري نمي توانستم اين دروغ مامان را باور كنم كه اگر به شيشه هاي ترشي ناخنك بزنم همه ترشي خراب مي شود. (سالها بعد فهميدم كه مامان درست مي گفت). اينقدر به سر شيشه ها دست كشيدم تا توانستم يكي را باز كنم. آرام دستم را توي شيشه فرو بردم . دستم كمي خنك شد. فهميدم شيشه يك ترشي است. نمي توانستم شيشه را به پايين بياورم چون خيلي سنگين بود. يك گل كلم بزرگ شكار كردم و فوري آنرا توي دهان گذاشتم . چه جوري بگم چقدر خوشمزه بود و چقدر چسبيد. هنوز هم وقتي به اون لحظه فكر مي كنم آب از لب و لوچه ام سرازير مي شود. از خجالت دومي و سومي هم درآمدم . سر شيشه را بستم و دوباره دنبال شيشه ديگري گشتم .

باسختي سر شيشه ديگري را باز كردم . اين يكي را نفهميدم چي بود اطراف دهانه شيشه كمي چسبناك بود بمحض اينكه دستم را فرو بردم تمام انگشتانم توي مايعي غليظ فرو رفت . بلافاصله دستم را بيرون آوردم . اول دستم را بوئيدم وقتي چيزي متوجه نشدم آرام يكي از انگشتانم را ليسيدم . رب انار چسيبده به انگشتانم را با دهان پاك كردم و دوباره دستم را توي شيشه فرو بردم . بد نبود . تقريباً دلي از عزا در آوردم . با همان دست كثيف سر شيشه را بستم و به سراغ شيشه ديگري رفتم . دستم به شيشه كوچكي خورد كه كمي سنگين بود . شيشه را پايين آوردم سر شيشه خيلي محكم بسته شده بود.هر چه نيرو داشتم بكار بردم تا بتوانم سر شيشه را باز كنم. دستم درد گرفته بود اما بالاخره موفق شدم . اينبار با احتياط انگشتم را توي شيشه فرو بردم از همان لحظه اول فهميدم كه مثل يك خرس گرسنه به كندوي عسل حمله كرده ام .تند و تند انگشتم را توي عسل فرو مي بردم و عسل مي خوردم .البته كمي مزه اش فرق كرده بود و طعم عجيبي گرفته بود . مهم نبود. پيروزي اصلي اين بود كه در يك ظهر تابستان بجاي خواب نيمروز توانسته بودم هر چه را كه دلم مي خواست بخورم و كاري كه مي خواستم انجام دهم . با اينكه كمي چشمم به تاريكي عادت كرده بود اما چيزهاي بدرد بخوري نمي ديدم . حدود نيم ساعت توي زيرزمين بودم. سه چهار تا دانه گروه ، ده دوازده تا حبه قند و كمي عرق معطر كه نميدانم عرق كاسني بود يا بيدمشك يا شاطره خوردم . فقط ميدانم وقتي ظرف حاوي عرق را بالا بردم تا كمي به خيال خودم دهاني تازه كنم ناگهان حجم زيادي از عرق بطرف صورتم سرازير شد و از آنجا روي پيراهنم ريخت و باعث شد حسابي بوي عطر بگيرم . ظرف عرق را سرجايش گذاشتم و از زير زمين بيرون آمدم در زيرزمين را بستم و بمحض اينكه رويم را بطرف حياط برگرداندم خشكم زد.

مامان جلويم ايستاده بود. بدون اينكه حرفي بزند پشت گردنم را گرفت و بطرف دستشويي برد. روبروي آينه ايستاد و گفت : ريخت خودتو ببين . سرم را آرام بالا آوردم . روي بيني ، لبها و صورتم اثرات رب انار ديده مي شد تمام يقه لباسم تا روي شكم خيس شده بود از ديدن قيافه خودم خنده ام گرفت . اما خنده ام ديري نپاييد. چون دل درد شديدي به سراغم آمد. دردسرتان ندهم . كارم به دكتر كشيد. مامانم به دكتر گفت : آقاي دكتر به انباري شبيخون زده و چند تا خوراكي را روي هم خورده .در ضمن مقدار زيادي هم مورچه را همراه عسل خورده كه فكر ميكنم دل دردش بيشتر بخاطر مورچه هاي سياهي است كه توي ظرف عسل بوده و آقا بدون اينكه اونها را ببينه همشونو خورده.تازه اون موقع بودکه فهمیدم چرامزه عسل مثل همیشه نبود.

 نویسنده:مهران مقدر

وبلاگ نویسنده: http://sorooshgroup.blogfa.com/