کانال

 

به خودم كه اومدم خنده‌ام گرفت. جاي شكرش باقي بود كه فقط من اينجوري نبودم. تقريبا بيشتر بچه‌ها مثل من پتوپيچ پريده بودن تو كوچه. صداي خيلي وحشتناكي بود. گرد و خاك زيادي به پا شده بود. سرِ كوچه جاي سوزن انداختن نبود پر شده بود از آدماي ناآشنا. به نظرم هم‌محله‌اي ميومدن اما مال كوچه ما نبودن. خيلي وقت بود اهالي كوچه‌هاي ديگه‌ي محل رو نديده بودم. از درِ خونه كه پام رو گذاشتم بيرون پيرزن‌هاي خرافاتي محل رو ديدم كه مي‌گفتن: ((زخم كهنه دهن باز كرده)) . فكر كردن به اين موضوع زياد طول نكشيد سرِ كوچه كه رسيدم همه چيز معلوم شد. اثري از اون دريچه ‌بزرگ ديده نمي‌شد. انگار كه وجه مشتركِ تلخ و فراموش شده‌ كوچه‌هاي محل پس از سال‌ها به فغان اومده بود و دريچه‌هاي فلزي زنگ‌زده رو يكي يكي و كوچه به كوچه به همراه آسفالتِ دورشون از جا كنده بود و پرت كرده بود چند متر اونطرف‌تر. خبر‌چين‌ها مي‌گفتن: ((اين قضيه همونطور كه از اينجا شروع نشده به اينجا هم ختم نشده. قضيه از اين قرار بوده كه اوايل صبح نيمي از محتويات يك تانكر بنزيني در بالاي كانال به همراه آب گنديده وارد كانال شده و تا اون آخر، همونجايي كه بوي گندش امان هر كارگر فاضلابي رو مي‌بُره، ادامه پيدا كرده)) . در گير و دار خبرگيري و خبر گذاري بوديم كه يكي از بچه‌هاي خوش ذوق محل بادي به غبغب انداخت و با صدايي بلند گفت: ((سنجاقكِ سيگاري در كانال حادثه آفريد. در صبح يكي از روزهاي گرمِ... ))

و ديگه صداش رو نشنيدم. تنها چيزي كه ‌مي‌شنيدم صداي ويزويزِ سنجاقكي بود كه با افتادنش روي زمين شكل ديگه‌اي پيدا مي‌كرد. پيرزن‌ها راست مي‌گفتن، زخم كهنه دهن باز كرده بود. زخمي كه روز به روز كوچك‌تر و البته عميق‌تر مي‌شد. مثل همين كانال كه روز به روز براي من كوچكتر و حالا ماندگار‌تر شده بود. آره يادش به خير اون قديما كه بچه‌تر بودم كانال بزرگتر بود. یه کانالِ بزرگِ کثیف و البته دلخواه. دلخواه برای خار‌ها، علف‌های هرزه، آب گندیده، سنجاقک‌ها، و گهگاهی هم موش‌هایی به بزرگی گربه. البته تابستون‌ها من و بچه‌های محل هم به این گروه بی‌زبون اضافه می‌شدیم. بچه‌های مختلف از كوچه‌های مختلف همگی در کنار هم در پی هدفی مشترک. اونایی که عمر بیشتری در کانال سپری کرده بودن می‌دونستن برای زندگی توی کانال باید حال و هوای کانال رو به خودت بگیری. گاهی آرام وساکت همچون آب گندیده یا سنجاقک بر شاخه نشسته و گاهی هم پر جنب و جوش، تیزهوش ولی خاموش. بعضی‌ها اصلا عرضه پریدن از روی آب و ورجه وورجه کردن رو هم نداشتن چه برسه به اینکه بخوان سنجاقک بگیرن. بعضی‌ها هم که زیادی قدر نشناس بودن سنجاقک‌ها رو با سنگ می‌زدن. اونایی که تازه کار بودن دستِ کم روزی یه سنجاقک رو نفله می‌کردن. بعضی‌ها هم می‌ترسیدن. منم روزای اول می‌ترسیدم. نمی‌دونستم سنجاقک رو باید از بال گرفت، نه از دم. حرفه‌ای‌ها به‌ندرت سنجاقک رو از دم می‌گرفتن. آخه بعضی از سنجاقک‌ها رو که از دم می‌گرفتی از پایین بر می‌گشتن و دستت رو گاز می‌گرفتن. البته زیاد درد نداشت ولی ترسناک بود. بعضی از بچه‌ها هم که خیلی سر نترسی داشتن سنجاقک‌ها رو نه از بال می‌گرفتن و نه از دم. همه‌ي وجود سنجاقک رو توی یه چشم به هم زدن مال خودشون می‌کردن. انگار که مگس می‌گرفتن. اما همگی پیرو قانون بودیم. به‌ندرت کسی حرف می‌زد. گفتم که، ما هم جزئی از اون گروه بی‌زبون بودیم. وقتی کسی برای سنجاقکی خیز بر می‌داشت دیگرون حق گرفتنش رو نداشتن. برای گرفتن سنجاقک باید رو به آفتاب حرکت مي‌کردی که مبادا سایه‌ات کل وجودت را به سنجاقک بفروشه. اگر کسی سعی در پروندن سنجاقک‌ها داشت با این جمله روبرو می‌شد: ((گربه دستش به گوشت نمی‌رسه میگه پیف پیف)) . البته این رو نمی‌گفتن ولی منظورشون همین بود. خلاصه اینکه گرفتن سنجاقک قوانین خاص خودش رو داشت. گرچه گاهی هم قانون‌ها شکسته می‌شد ولی کمتر پیش میومد کسی از روی عمد این کار رو بکنه. مادرم همیشه میگه اونایی که دست و بالشون تنگ تره چشم و دلشون بازتره. این جمله در مورد اهالی کانال هم درست بود. اونایی که تازه کار بودن تا یه سنجاقک می‌گرفتن آزادش می‌کردن آخه دلشون نمیومد اذیتش کنن ولی اونایی که حرفه‌ای بودن، اونایی که سنجاقک بیشتری شکار می‌کردن، دل‌های کوچکتری داشتن. شاید هم اصلا تو اون سینه لعنتیشون دل نداشتن. شنیدم برای مصلوب کردن آدما دست کم سه میخ فولادی لازم هست یا طناب‌های محکمی که جايگزين میخ فولادی بِشَن اما برای بدن نحیف سنجاقک‌ها یه سنجاق* بیشتر لازم نبود. خلاصه اونایی که حرفه‌ای بودن کلکسیون داشتن. سنجاقک‌های مختلف با سنجاق‌های مختلف همگي به شکل صلیب روی دیوار اتاق. اونايي كه بي‌رحم‌تربودن هم دم سنجاقک رو با نخ می‌بستن و تا می‌تونستن زجرش می‌دادن. به مرور منم حرفه‌ای شدم اما نه بي‌رحم. دست کم روزی سه تا چهار سنجاقک سالم می‌گرفتم. یه روز ظهر به یکی از اون سنجاقک‌ها یه پروانه دادم. باورم نمی‌شد. توی یه چشم به هم زدن بدن پروانه رو تیکه تیکه کرد و خورد. بعد از اون تا مدت‌ها از هر چی سنجاقک بدم میومد. فکرش رو هم نمي‌كردم که اون سنجاقک‌های ظریف با اون همه قشنگی، پروانه‌ها رو تیکه تیکه کنن و بخورن. یادمه روی یه قسمتی از کانال که زیادی عریض بود یه میله باریک وجود داشت. کمکی بود برای رفتن آدمای پر دل و جرات به اونور کانال. البته قسمت‌های دیگه کانال زیاد عریض نبود و می‌شد با یه دور خیز و یه پرش کوتاه به اونورش رسید. خلاصه اینکه بعضی از بچه‌ها برای نشون دادن دل و جرات‌شون با آویزون شدن به میله خودشون رو به اونور کانال می‌رسوندن. منم چندین بار این کار رو کردم ولی از آویزون شدن خوشم نمیومد. یادمه توی حیاط مدرسه ابتدایی مون یه سرسره داشتیم که بچه‌های کلاس چهارمی یا پنجمی به حالت ایستاده ازش پایین میومدن ولی من کلاس دوم که بودم تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم. سرتون رو درد نیارم، شاید من از محدود کسانی بودم که بعدها تونستم وایساده از روی اون میله باریک خودم رو برسونم به اونور کانال. دیگه کار از کار گذشته بود. من معتاد شده بودم. معتاد سنجاقک. اگه یه روز سنجاقک نمی‌گرفتم استخون درد می‌گرفتم. حتی یادمه یه بار با سنگ یه سنجاقک رو زدم. یه روز یه سنجاقک خیلی حواسم رو به خودش جلب کرد. سنجاقک‌های کانالِ یا قرمز بودن یا سبز ولی این یکی با بقیشون فرق میکرد. راه راهِ سبز و زرد. درست آخرین لحظه که اومدم بگیرمش یکی از دوستام با سنگ زدش. حیف شد، رنگ خاصش باعث مرگش شد. بعدها فهمیدم سنجاقک‌های متفاوت زیاد خوب نیستن. آخه همه قشری رو به سمت خودشون می‌کِشن، هم حرفه‌ای‌ها و هم... . یه روز دست به کار بزرگی زدم. هیچ سنجاقکی شکار نکردم. حالا دیگه من معتاد نبودم ولی بدتر. من اسیر شده بودم. اسیر سنجاقک‌ها. حتی بعضی وقت‌ها سنجاقک‌ها رو از دست مزاحم‌ها می‌پروندم. کمتر کسی از من شکایت می‌کرد آخه هم حرفه‌ای بودم و هم سر نترسی داشتم. بعد از یه عمر شکار کردن سنجاقک تازه فهمیده بودم که ما شکار هستیم نه شکارچی. سنجاقک‌ها شکارچیان بی‌رحمی بودن. نه از ما می‌گذشتن و نه از پروانه‌ها. جالب بود ما شکارهایی بودیم که به سمت شکارچی حرکت می‌کردیم. حالا دیگه منم شکار شده بودم. شکار یه سنجاقک. سنجاقکی که حرف دلم رو می‌فهمید. هر وقت می‌رفتم بودش. وقتی غمگین بودم روی یه شاخه نشسته بود و به من نگاه می‌کرد و وقتی هم شاد بودم مثل من پر جنب و جوش بود. خیالم از بقیه بچه‌ها راحت بود آخه نه رنگ خاصی داشت و نه شکل متفاوتی. اون فقط باب میل من بود. با این وجود بازم اون ته ته‌های دلم می‌لرزید. می‌خواستم هر چه زودتر صاحبش بشم. می‌خواستم فقط مال من باشه.

((من سنجاقک محبوبم رو پیدا کردم. تمام قوانین کانال رو بلدم. اصول رو مو به مو رعایت می‌کنم. آرام و ساکت حرکت می‌کنم. می‌دونم بعضی از سنجاقک‌ها حس بویایی خوبی دارن شاید هم بوی عرق تن من زیادی مطبوع هست ولی این مشکل هم قابل حل هست. رو به آفتاب و در خلاف جهت باد حرکت می‌کنم. بالاخره روز موعود فرا رسیده. من دارم به محبوبم می‌رسم. دستم رو می‌برم جلو تا بال‌هاشو آروم بگیرم. نه، اون نباید اون موقع می‌فهمید. انگار دلامون یکی بود. بال‌هاشو کامل نگرفتم. صداي ويزويزِش بلند ميشه. من داد می‌زنم: ((آروم... کاریت ندارم... آروم...)) . تا میام بال‌هاشو ول کنم می‌پره. من بازم داد می‌زنم: ((... نپر...)) . کار از کار می‌گذره. دو تا از بال‌هاش تو دستم مونده. سنجاقک رو زمین می‌افته و من هم. صداي ويزويزِش تغيير مي‌كنه و من ميرم تو فکر که میتونه با دوتا بال هم بپره؟))

نه انگار تمومي نداره، تو بيداري هم دست از سر من بر نمي داره. سرِ كوچه خلوت شده و بوي نافذ گازي كه از كانال بيرون مياد به جز من و بچه‌هاي كوچه و پيرزن‌هاي خرافاتي كه خودشون رو لنگون لنگون به سر كوچه رسوندن همه رو متفرق كرده. پسر خوش ذوق محل همچنان به صحبتش ادامه ميده و من تو فكر اينم كه اگه دوباره اون سنجاقک رو ببینم می‌گیرمش یا باز هم می‌شینم نگاش می‌کنم.

*سوزن ته گِرد

 نویسنده: علی کلانتری فرد

وبلاگ نویسنده: http://www.zehnemakhshoosh.blogfa.com/

http://www.barfaraz.blogfa.com          

شيراز خرداد 85

بازنويسي آبان 88

این داستان قبل ازبانویسی آخر  دراین سایت به نمایش درآمده است. نویسنده ازاعضا درخواست دارد که درصورت امکان این داستان را هم بخوانندو تفاوت و ضعف ها وقوت ها را هم با داستان جدید بررسی کنند.

http://dibache.com/text.asp?cat=5&id=2540