دوستان عزیز برای هرداستان کامنت جداگانه بگذارید

من

 بايد بنويسم تمام چيزهايي را كه نوشته بودي . فرصت زيادي نمانده . اما تو نمي گذاري لابه لاي تمام حروف راه مي روي ، مي دوي يا يك گوشه مي ايستي . پشت ( الف ) با آن دهان نيمه باز و سينه هاي برآمده . پشت ( ت ) با آن چشمهاي تيره و اندوهگين  كه دو دل به من اشاره مي كنند . از ( ر ) سر مي خوري ، با ( م ) خم مي شوي كه خط هاي دفترم زير سياهي موهايت گم مي شوند . دوباره بلند مي شوي . مي دوي . تا چند سطر گم مي شوي . به آغاز جمله كه مي رسم از توي درياچه بيرون مي پري . گره روسريت را باز مي كني و دور دستهاي من مي بندي و با خودت مرا به سمت درياچه مي بري . دستم به هيچ چيز بند نيست . از بوي سبز چمن تهي مي شوم ، مي خندي شايد هم ناله مي كني … نبايد حواسم پرت شود . فرصت زيادي نمانده . از خانه بيرون مي زنم . به خيابان نرسيده دچار توهم مي شوم . خيابان آنقدر كج شده كه مجبورم دست از ديوار بگيرم . روي خزه هاي خيس راه مي روم صداي نفس هايشان را مي شنوم كه از ديوار هاي بيمارستان خود را روي آسفالت پرت مي كنند و زير ترمز هاي خشك ماشينها له مي شوند . از خيابانها بالا مي آييم . به خيابان مارپيچ شما مي رسم كه از شانه ات آويزان است .تاب مي خورم . خودم را بالا مي كشم . بوي نمناك موهات كه به صورتم چسبيده در پوستم فرو مي رود . قاطي خونم مي شود . دهانم بوي نا گرفته . شايد از الكل باشد كه دور تو تاب مي خورم . سر مي خورم تا ته خيابان ، ولي زود بايد بهانه اي جور كنم و برگردم .

ـ آقا كبريت … 

بايد بكشم بعضي وقتها به خودم به اين زندگي . هرچه مي گردم عجيب خسته نمي شوم . تمام خيابان و پياده رو را زير نگاه كنجكاو اين همه چشم رد مي كنم تا دوباره شب برگردم ، توي مارپيچ … شب دوباره همانها با آن چشمهاي دريده . انگار هميشه منتظر هستند . هيچ كس نبايد بو ببرد . اما حالا همه مي فهمند وقتي كه من آواز مي خوانم . تلو تلو مي خورم و اسم تو را بلند صدا مي زنم . به درك … يك مشت آدم نفهم چه چيزي را مي فهمند ، تو بايد بفهمي كه … من يك چيزي را گم كرده ام . صورتم را . داشتم توي جوي آب را نگاه مي كردم ، صورتم را آب برد ، با چشمهاي پف كرده و ريش نتراشيده . حالا خيس خيس زير پل گير كرده لا به لاي پوست هندوانه ها و قوطي هاي كنسرو . چند تايي صورت ديگر هم هست . مي ترسم دست بزنم . نمي دانم كدامش صورت من است . توي اين تاريكي اين موقع شب ، بايد از توي جويها تمام خيابان را برگردم . 

ـ ببخشيد ساعت چنده ؟

بايد امشب فقط به عقربه ها نگاه كنم . بايد تند تر بچرخند . سرم را كه بلند كنم روز شده و تو از خانه بيرون زدي . روبه نمي دانم كدام طرف فقط پشت سرت راه مي روم . من به تو نگاه مي كنم و تو به خيابانها . من اسم اين خيابانها را نمي دانم  ولي مي دانم اين همان خياباني ست كه تو گاهي مي ايستي و روزنامه مي خري يا چهار راه بعدي را هميشه توي فكر هستي …  . اه … اين لعنتي هم كه عقربه ندارد مثل چشمهاي سياه تو هي چشمك مي زند ، مرده شور اين ساعتهاي كامپيوتري را ببرد زندگي بدون عقربه نمي چرخد . عجيب خسته نمي شوم ساعتها روي اين پله ها . اين روزها كسي متوجه من نمي شود ، شكل پله ها شده ام . هر شب يك ذره از خودم را پرت مي كنم توي جوي آب .بلاخره تمام تنم بدون سايه مي ريزد آنجا . بايد به يك جاي ديگر نگاه كنم مثلا درخت جلوي خانه … در حياط يا …  چرا هميشه من بايد منتظر ياشم . اين بار خودم مي آيم كنار درياچه گره روسريت را باز مي

كنم ، دور دستهايم مي بندم و خودم را توي درياچه … اما

*

قبل از من بيرون آمده اي و گره روسريت را باز كرده اي ديگر بهانه اي نيست كه برگردم … دستهايم را دراز مي كنم  … بگير …   .

 نویسنده:رضازندحبیبی

وبلاگ نویسنده:  periskeh.blogfa.com                                                                                                                          

 ***************************************************************

                                                   عروسیت مبارک

1

همه سعی می کردند سرش رو گرم کنند تا کمتر فکر کنه. از عصر چند بار حالش بهم خورده بود. شاید طبیعی بود. شاید علم پزشکی و روانشناسی این حالت رو بهش حق می دادند. ولی هیچ علمی نمی تونست جلوی خفه شدن اون رو بگیره.

2

- دنبالم بیا

بارها صدای جیغ ها و التماس های دیگران رو در این زمانها شنیده بود و میدونست فایده ای هم نداره. حتی اگه فایده هم داشت فرقی نمی کرد چون حتی توان حرف زدن نداشت چه برسه به فریاد کشیدن. پاهاش سست شده بود. دو نفر کمکش کردند تا راه بیفته.

3

چه فرقی می کرد چه شکلی باشه. یک مرد چاق و کچل یا لاغر و پشمالو. مهم این بود که اون یک مرد بود و با یک هدف.

- نیازی نیست دستاش رو ببندی. اون رو از الان مرده تصور کن.

پس اونها هم فهمیده بودند که این یکی از الان قالب تهی کرده و حتی توان حرکت و دفاع از خودش رو هم نداره.

4

نمی دونم به چی فکر میکرد. به اینکه آخرین شب زندگیش باید به حجله هم می رفت. به اینکه به زودی پدر و مادرش مهریه رو از این مرد می گرفتند. به آخرین شب... به آخرین صبح... و شاید هم هیچکدام چون دیگه توان فکر کردن هم نداشت.

 نویسنده: بنفشه بندعلی

وبلاگ های نویسنده:

http://banafsheh-bandali.blogfa.com

http://banafshehbandali.blogspot.com/