شهلایی که هستم و نیستم                         

خیره مانده ام به کف های سفید که تا لبه ی ظرف بالا می ایند ، کمی بیرون را نگاه می کنند و بعد دوباره پایین می روند. خیال می کنم کف ها با هم و با من قایم باشک بازی می کنند و از خیالم کیف می کنم. بادام هایی که مادر یکی یکی تلخ و شیرین و خلال کرده را یک دفعه وسط کف های سفید خالی می کنم. کف ها بادام ها را در بر می گیرند. فکر می کنم حتما  بادام ها از پیدا کردن دوستان جدید خوشحالند و بهشان خوش می گذرد.

- شهلا کیه دیوونه ؟

نگاه خیره ام را به او دوختم . فکر کردم چرا این مرد را به انزوای خود خواسته ام راه داده ام؟ فقط می خواستم از قافله عقب نمانم یا ترس از تنها ماندن  وادارم کرد ؟ حرفی نزدم و نگاهم را دزدیدم و به جای دوری خیره شدم تا نگاه خیره اش را ندیده بگیرم. سکوت را نشکست تا به حرف بیایم. نگفتم  شهلا اسمی است که برای همسایه مان انتخاب کرده ام. صبح ها که من با چشمان پف کرده از خواب و مقنعه کج از خانه بیرون می روم ؛ او با ارایش خلیجی و روسری و موی درست شده به خانه بر می گردد. من در اپارتمان را قفل می کنم و او باز می کند. همیشه کمی دستپاچه است و نگاهش را می دزدد. باهم سلام و علیک نداریم . فقط من بر خلاف او نگاه کنجکاوم را تا داخل اپارتمان بدرقه اش می کنم.

 - شهلا نیستم که  جواب من نشد ، یادت باشه

بوی بادام سوخته و دود همه ی اشپزخانه را می گیرد. یادم رفت که باید تند تند بادام ها را با کف های سفید قاطی کنم. بیشتر دلم می خواهد بادام ها و کف ها سرفرصت با هم دوست شوند و بعد تصمیم به یکی شدن بگیرند. نه اینکه من هولشان کنم و تند تند قاطی شان کنم. کلید هواکش اشپزخانه را می زنم و ظرف سوخته را پر از اب می کنم تا به جوش بیاید. عسل و شکر و روغن و بادام را دوباره پیمانه می کنم. جزغاله های قبلی را توی کیسه ی زباله می ریزم تا مادر غرغر نکند که چرا مواد به این گرانی را خراب کرده ام.عسل و روغن را با شکر قاطی می کنم و ارام به هم می زنم تا برایم کلی کف سفید بازیگوش تولید کنند.

از چه چیز این مرد خوشم می اید ؟ از شیطنت و بازیگوشی  و سرزندگی ای  که خودم ندارم؟ همان که باعث شده چند هفته پس از اشنایی مان چنین درخواستی کند؟

دوباره دستور سوهان عسلی را مرور می کنم. گوشه ی دفترم نوشته ام (( شیرینی سنتی شیرازی )). مادرم هم بلد است. از مادربزرگش یاد گرفته و او هم لابد از مادرش و.... من اما کلاس رفته ام و با خودکار اب و قرمز جزوه نوشته ام. پایین جزوه ام هم نکته هایی که مادرحین کار گفته را یادداشت کرده ام . خیال کرده ام اینطوری سنت مادر را که تمام پیمانه اش،  اندازه مشتش است و جزوه اش تجربیاتش ، را با مدرنیته ی معلم مو زرد و دماغ عملیمان که هر چیزی را صدبار پیمانه می کرد و به دستانش عطر می زد تا بوی اشپزخانه نگیرد ؛ در هم امیخته ام و از کارم خوشم می امد.

چرا بهش نه نگفتم ؟ چرا نزدم توی گوشش و از ماشینش پیاده نشدم ؟ چرا به تمام شروورهایش در مورد نیاز مردانه و زنانه گوش دادم ؟ چرا هنوز حس خوبی به او دارم ؟

به موقع حواسم را جمع می کنم تا کف ها سرریز نکرده اند بادام ها را وسطشان می ریزم. تند تند به هم می زنم و التماسشان می کنم که با هم خوب باشند و با هم بسازن

- لابد دلت می خواد ازدواج سنتی کنی و ده تا بچه بیاری ؟

   ببین من هرچی بخوای بهت می دم .

  - من فقط می خوام با کسی باشم که تا ابد دوستم داشته باشه.

   - خوب من که دوست دارم!

   - تا ابد؟

شهلا بودن همین است . همه دوستت دارند اما نه برای ابد.

سینی را جلو می کشم و با قاشق سوهان ها راتویش می ریزم. معلمم می گفت باید انقدر کوچک بریزید که رژلب زنها خراب نشود. مادرم اما می گوید ((خسیس بازی درنیار و پربادام بریز.))

اخرش خودم سکوت را شکستم:

 - خوب حالا گیریم من رضایت دادم . اخرش چی ؟

  - یه رابطه خوبو تجربه کردی دیگه

به بادام ها می گویم کاش گفته بودی اگر از هم خوشمان امد باهم ازدواج می کنیم . انوقت می توانستم بگویم قواعد مدرنیته را بلد است:

- من مشکلی ندارم صیغه بخونیم ها . اما باید خودت بخونی .

  - با مهریه 

 - این مسخره بازی هارو در نیار

به کف های سفید که دیگر  چندان هم سفید نیستند می گویم سنت کلا دردسر زیاد دارد و اصلا نمی ارزد.

با کیف به سوهان های اماده نگاه می کنم. شاید به خوبی سوهان های مادر نشده باشند ، اما حاصل زحمت خودم هستند.

  - چرا با من ؟ تو می تونی با هرکس دیگه ای باشی.

 - چون خوبی ، مهربونی ، تحصیل کرده ای و بافرهنگ. مثل دخترای دردسترس خیابونی نیستی.

  - اگه این کارو بکنم که می شم؟

  - احمق نشو

خسته ام . ظرفها را می شویم و سوهان ها را توی ظرف بلوری می چینم و ظرف را جایی می گذارم که مادر ببیند و بگوید:

  - به به ، وقت شوهرش شده دخترم.

 نویسنده:سمیرا مهدی یار