نويسنده: روح الله كاملي
بارانِ گرگیس
دورتادور خانهی نیمه مخروبه، جمعیت مثل النگوی ضخیمی حلقه زده بودند. وسط حلقهی جمعیت، در زیر سقف نیمه فروریختهی خانه، مردی که تنها شلوار پاره و مندرسی تنش بود زانو زده بود. دو بازو و چشمهایش بسته بود و وقتی دستی از میان جمعیت سنگی به طرفش پرتاب میکرد که صورتش را میخراشید، رویش را به آن طرف میچرخاند. روی سینه برهنهاش چند خط خون روان بود. صدای شیپور شنیده شد و هلهلهی جمعیت آرام شد و بعد جمعیت شروع به شکافتن کرد و دختر بچهای که پاچین سرخ رنگی تنش بود و موهایش هم شرابی رنگ بود پیش آمد. شیپور میزد و آهسته آهسته پیش میآمد. پشت سرش دو مرد که صورتهایشان را با زغال سیاه کرده بودند پیش میآمدند. این دو تخت چوبی روانی را حمل میکردند که سایهبانی حصیری داشت و زیر سایهبان پیرمردی با ریش و موی انبوه سفید بر متکاهای سیاه لمیده بود. صورت پیرمرد در پشت ریش و موهای انبوهش چندان واضح نبود. سرش با حرکت تخت و با هر گام دو سیاه چرده میجنبید. جمعیت سلام کردند اما پیرمرد هیچ حرکتی نکرد. پشت سر تخت روان جوانکی که کتابی دستش بود سر به زیر میآمد. او جواب سلام جمعیت را با تکان سرش پاسخ میداد. یکدفعه پیرزنی جمعیت را شکافت، پیش دوید، خودش را پای تخت روان به زمین زد و داد زد« پیر بابا... پیر بابا... چشمام... چشمام... دیگه سو ندارن... پیربابا دست رحمتی بکش» و سرش را رو به تخت روان بالا آورد اما تخت روان از روبروی او گذشته بود. وقتی جوانک به پیرزن رسید دستی به سر او کشید و بعد پیرزن سرش را تکان داد و کتاب در دست جوانک را بوسید و عقب نشست.
...وقتی دخترک به خرابهی میان حلقه جمعیت رسید، آهسته رفت و در سایه دیوار نیمه مخروبهی خانه ایستاد و سه بار در شیپورش دمید و بعد جوانک نک پا دوید و رو به مردهای سیاه چرده گفت« مواظب باشید». از میان جمعیت چهار ریش سفید پیش آمدند و تخت را از دو مرد سیاه چرده گرفتند. دو مرد سیاه به زانو روی زمین نشستند و پیشانیاشان را به زمین چسباندند، یکی رو به شمال و یکی رو به جنوب. بعد چهار ریش سفید آهسته تخت روان را بر دوش آن دو سیاه گذاشتند. جوانک آهسته دستش را بالا آورد و کمی تکان داد، ریش سفیدها دستهایشان را از تخت عقب کشیدند و کمی منتظر ماندند تا اگر تخت لغزشی دارد بگیرندش. اما تخت همانطور آرام روی دوش دو سیاه سوار بود. ریش سفیدها پنج گام عقب عقب رفتند و بعد به زانو نشستند. جوانک آمد کنار تخت روان و کتاب در دستش را که جلدی سبز رنگ و مندرس داشت به پیربابا داد. پیربابا سرش را بالا آورد و وقتی کتاب را در دستهای رگ نمای نحیفش دید سرش را خم کرد و کتاب را بوسید و بعد با کمک جوانک کتاب را روی تخت گذاشت و سرش را تکان تکان داد. جوانک گفت« پیربابا میپرسه چی شده؟». یکی از ریش سفیدها همانطور زانو زده کمی به جلو خزید و گفت« این را دیروز برای تجاوز گرفتیمش». جوانک تند برگشت و به مرد چشم و بازو بستهی توی خرابه نگاه کرد، بعد خم شد روی سر پیرمرد، انگار که پیربابا چیزی میخواهد به او بگوید و بعد رو به ریش سفیدها داد زد« پیربابا میخواهد مفصلتر تعریف کنید». ریش سفیدی که پیش خزیده بود همانطور روی زانو عقب نشست و بعد ریش سفید دوم پیش آمد و گفت« دیروز کنار مسجد درختهای بید رو هرس میکردم که یکدفعه دختر بچهای اومد و گفت که دو نفر را نزدیک قنات دیده که با هم دعوا میکردهاند وقتی با او به طرف قنات دویدم، پرسیدم کی بودند که گفت گرگیس پسر گودرز و یک دختر که... آنوقت دستم آمد که دعوا نبوده. وقتی به قنات رسیدیم، هیچ کدامشان نبودند. رفتم پشت تپهی قنات. اما آنجا هم نبودند ولی روی سرازیری تپه روی خاکها ردی به جا مانده بود انگار کسی روی خاکها خوابانده شده». جوانک دستش را بالا آورد و بعد برگشت و به طرف گرگیس رفت. جلوش خم شد طوری که صورتش مقابل صورت گرگیس قرار گرفت و آهسته پرسید« درسته گرگیس؟». گرگیس بی حرکت ماند. جوانک داد زد« درسته گرگیس؟» و گرگیس باز تکان نخورد. جوانک انگشت اشارهاش را رو به صورت گرگیس نزدیک کرد که یکدفعه کسی از پشت سرش داد زد« دست بهش نزنید آقا، خودش که نجسه، خونی هم که هست بدتر». جوانک دستش را عقب کشید و بعد رو به جمعیت داد زد« یکی یه سطل آب بیاره». دقیقهای بعد کسی سطلی آب آورد و به دست یکی از ریش سفیدها داد. او هم سطل را برداشت و آمد کنار جوانک و گفت« بفرمایید دستها و صورتتان را بشورید آقا». جوانک همانطور که به صورت گرگیس خیره بود گفت« برای شستن نمیخوام، میخوام بپاشیش روی صورت گرگیس تا شاید خونها پاک بشه و بتونم روحش رو واضحتر بخونم». ریش سفید سطل را خالی کرد روی سر گرگیس. شرههای آب روی صورت گرگیس لغزید و بعد خونابهها روی سینهاش لغزید و دور پاهای زانو زدهاش خرمنِ خونابه تشکیل شد. جوانک که صورتش را به صورت گرگیس نزدیک کرده بود، جیغ کشید و عقب پرید. ریش سفیدی که سطل را آورده بود دوید و خم شد تا به جوانک کمک کند اما جوانک دست او را پس زد و همانطور به زمین افتاده، عقب عقب رفت و بعد پرسید« ... چی ... چی ... چی شده؟». ریش سفید به گرگیس نگاه کرد که در صورتش دو خط زخم موازی و خون آلود بود، یکی روی چشمهایش و دیگری روی دهانش. دو رشته زخم که صورتش را به سه قسمت تقسیم کرده بود. جوانک تلوتلوخوران بلند شد و از ریش سفیدها که همانطور به زانو تا کنار تخت پیربابا پیش آمده بودند پرسید« چی شده... چکارش...». یکی از ریش سفیدها سرش را بالا آورد و گفت« هر کاری کردیم آقاجان، حاضر نشد اسم دختر طرفش را بگوید، هر کاری کردیم لب از لب باز نکرد»...
... دستهای گرگیس را با طنابی بستهاند و سر طناب را به قلابی در سقف گره زدهاند و گرگیس آویزان از قلاب تکان تکان میخورد. نک پاهایش اندکی از زمین فاصله دارند. چهار ریش سفید چهار طرفش ایستادهاند و هر کدام چیزی در دستشان دارند. یکی چاقو و دیگری شلاق و سومی چند میل بافتنی و چهارمی سطلی آب. ریش سفیدی که سمت شرق ایستاده، میآید روبروی گرگیس و سرش را بالا میآورد و میپرسد« بگو کی بوده اون دخترهی ناپاک؟». گرگیس با سر و صورت خون آلود لبخند میزند و بعد ریش سفیدی که پشت سر گرگیس ایستاده، دو میل بافتنیِ در دستش را به شانههای گرگیس که حفره حفره شده و از هر حفره شرابههای خون روان شده فرو میکند. گرگیس جیغ میکشد و باز بیهوش میشود. مردی که در غرب ایستاده جلو میآید و سه ریش سفید دیگر، یکدفعه عقب میپرند و بعد سطل آب پاشیده میشود به صورت گرگیس. یکی از ریش سفیدها که عقبتر ایستاده داد میزند و با کف دست چپش قطرهای خونابه را که به صورتش پاشیده پاک میکند و همانطور که میدود بیرون داد میزند« احمق؛ مواظب باش نجس شدم». ریش سفید روبروی گرگیس دوباره میپرسد« بگو کی بوده...؟». گرگیس باز لبخند میزند و یکدفعه ریش سفیدی که قمه دارد جلو میآید و داد میزند« بگو کی بوده؟» و وقتی باز گرگیس لبخند میزند، قمه بالا میآید و تیغهاش، یک لحظه در رشته نورهایی که از روزنههای سقف تو میتابد میدرخشد و بعد جیغ کشیدهی گرگیس... .
... جوانک آمد کنار پیربابا و داد زد« احمقا، زبونشو نباید میبریدید». یکی از ریش سفیدها گفت« نمیگفت اسم اون دخترهی پتیاره را، مجبور شدیم». جوانک داد زد« پس الان چطوری اعتراف کنه» و به دیوار نیمهمخروبه لگدی زد که سقف و دیوارههایش به لرزه در آمدند و از سقف کمی گرد و خاک به زمین ریخت. ریش سفیدها برگشتند به سمت جمعیت و یکصدا داد زدند« این خواست همه بود که کمی از طعم مجازات امروزش را بچشه» و جمعیت یکصدا گفتند« ها... ها...» جوانک دست راستش را بالا آورد و آرام، انگار که چیزی را روی دیوار خیالی پیش رویش بمالد، دستش را از چپ به راست حرکت داد و جمعیت ساکت شدند. بعد گفت« خب باید همانوقت دنبال دختری میرفتید که دامن و لباسش خاکی باشه». یکی از ریش سفیدها گفت« همین کار را هم کردیم»...
... در خانهها یکی یکی با ضرب قنداق برنو باز میشود و بعد ریش سفیدی سوار بر اسب سفیدی تو میآید. ریش سفید تا حد ممکن روی اسبش خم میشود تا سرش به چهارچوب بالای در نخورد و بعد داد میزند« دخترها... دخترها ... دخترهایتان را سریع...» و دخترها میدوند و جلوی ریش سفید به صف میایستند. ریش سفید داد میزند« بچرخید، پشت به من» و دخترها میچرخند و ریش سفید پشتشان را نگاه میکند و بعد سر اسبش را بر میگرداند و میرود بیرون و بعد درِ خانهای دیگر و ... ریش سفیدِ دوم هم، سوار بر اسبی راهوار و چالاک به سمت مزارع میتازد و دخترهایی را که سر زمینها هستند صدا میکند و پشتشان را نگاه میکند... .
... اما آقاجان هیچ کس پشتش خاکی نبود. جوانک داد زد«آخر احمقها... فکرش را نکردید که شاید جلوش خاکی باشد...» ریش سفیدها به هم نگاه کردند و یکیشان با کف دستش به پیشانیاش کوبید و بعد رو به جمیعت داد زد« کسی دختر خودش یا دختر همسایهاش را ندیده که جلوش خاکی باشد؟». جمیعت به همدیگر نگاه کردند و بعد یکصدا گفتند« من نبودم... من نبودم... من...». جوانک به سمت جمعیت رفت، به چهره تک تکشان خیره میشد و میگذشت. همه سرشان رو به بالا بود و خبردار ایستاده بودند. وقتی جوانک به چهرهی دخترها و زنها خیره میشد آنها سرخ میشدند و قطره اشکی روی گونهاشان میلغزید. یکدفعه جوانک بر گشت و دوید کنار تخت پیربابا و از ریش سفیدها پرسید« خب پیدایش کردید؟» ریش سفیدها شانه بالا انداختند. جوانک پا به زمین کوبید و داد زد« ایما و اشاره نه، داد بزنید تا پیربابا هم بشنود، آن دختر را پیدا کردید؟». ریش سفیدها و جمعیت یکصدا فریاد کشیدند« نه پیربابا... نه پیربابا» و ساکت شدند، اما پسرکی از لای جمعیت هنوز داد میزد« نه پیربابا... نه...» و جمعیت قهقاه خندیدند. جوانک باز دستش را حرکت داد و جمعیت که ساکت شدند، یکدفعه پرید و یقهی یکی از ریش سفیدها را گرفت و داد زد« پس برای چی پیربابا را از خانهاش کشیدید بیرون، نمی دانستید که آفتاب، دشمن دانایی پیرباباست» ریش سفید گفت« بله آقاجان، قربانت...» جوانک داد زد« وقتی طرفش پیدا نشد خودتان باید حلش میکردید... اینطور که...». « ولی آقاجان، باید طرفش پیدا میشد. نمی دانید چند ساله که باران و برفی نیامده، چند ساله ... فکر کردیم شاید برای همین گناه باشه... شاید اون دختر مردهای دیگهای رو هم آلوده کرده باشه...» جوانک دستی به صورتش که ته ریشی خرمایی رنگ داشت کشید و بعد رو به جمعیت که آهسته با همدیگر پچ پچ میکردند داد زد« ساکت... ساکت تا...» و جمیعت ساکت شدند و همه سه قدم عقب رفتند، ریش سفیدها هم. جوانک دست در جیب شلوار سیاهش کرد و چند تکه پارچه سیاه و چرب را در آورد و به طرف دو سیاه زیر تخت پیربابا رفت و در گوشهای هر یک تکهای از آن پارچه چرب را فرو کرد و داد زد« میشنوید؟». اما سیاهها اصلاً تکان نخوردند. جوانک گفت« باید یکی از این سیاهها را هم بکشیم». اما باز آنها تکان نخوردند. بعد جوانک جلوی سیاهی که رو به جنوب نشسته بود، زانو زد و گفت« میشنوی؟» سیاه سرش را به علامت نفی تکان داد. بعد جوانک بلند شد و آمد کنار پیربابا و خم شد روی سر او و بعد که برخواست، کتاب روی تخت را برداشت و با نک انگشتهایش آهسته کتاب را گشود و کمی سرش را روی کتاب تکان داد و بعد کتاب را بست، بوسیدش و روی تخت کنار پیربابا گذاشت و داد زد« آن دختر از اجنه بوده». جمعیت یکصدا آه کشیدند و بعد جوانک دستش را تکان داد انگار چیزی را به سمت خودش بکشد و ریش سفیدها پیش آمدند اما جمعیت همانطور در دوردست ماند و جوانک رو به ریش سفیدها گفت« کار اجنه بوده تا پیربابا را به اینجا بکشانند، باید سریع قربانی کنیم». یکی از ریش سفیدها بلند شد و داد زد« قربانی» و یکی از بین جمعیت جدا شد و در سرازیری کوچه دور شد. بعد جوانک رو به ریش سفیدها گفت« باید پیربابا را از اینجا دورش کنیم تا اجنه پی نبردهاند». یکدفعه پیربابا تکان خورد و جوانک داد زد« یالا، دارند میآیند، یالا آتش درست کنید و دود راه بیندازید». کمی بعد آتش درست شد و چنان دودی راه افتاد که هر کس فقط طرح محوی از اندام کناریاش میدید. بعد صدای خِرخِرِ سر بریده آمد و جمعیت صلوات فرستادند و کمی بعد رعد و برق زد و باران گرفت. نم نم باران دود را برد و جمعیت متوجه شدند جایی که تختِ روان و جوانک بودند، خالی است. جایشان جسد سراسر خون آلود و بیسری افتاده بود و کمی آنطرفتر سرِ گرگیس که هنوز از رگهای گردن بریدهاش خون میچکید. جمعیت باز صلوات فرستادند، یکدفعه صدای جیغ کسی آمد و جمعیت شکاف برداشت و زنی که تکه چوبی در دستش بود و تکه چوب را مدام جلوی رویش تکان میداد و دست دیگرش را مداوم جلوی صورتش تکان میداد پیش آمد. چشمهایش بسته بود و پیش میآمد و وقتی به جسد بیسر گرگیس رسید. چند بار بو کشید و داد زد« لعنتیها... دیوونهها... باز آدم کشتید... باز...». یکدفعه سنگی به سر زن خورد و بعد سنگی دیگر. یکی از ریش سفیدها پیش دوید و دستهایش را باز کرد و داد زد« نزنید... نزنید... بر دیوانه حرجی نیست» زن گفت« کبلایی صولت... این گرگیس نیست؟... این که آزارش به ...». ریش سفید گفت« درسته حنانه... تو با اینکه... خوب... خیلی بهتر از ما میبینی، ولی اون گناهکار بود» و خواست دست زن را بگیرد« بیا برسونمت خونه حنانه... اگه مردم و بچهها تنها ببیننت سنگت میزنند». حنانه دستش را کشید و گفت« چرا... چرا...» و زانو زد. ریش سفید به آسمان نگاه کرد که باران قطع شده بود و گفت« حنانه موندم چرا فقط وقتی قربونی میکنیم چند چکه بارون میآد و بعد قطع میشه». حنانه همانطور که شانههایش میلرزیدند گفت« بخاطر قربونیاست، قربونیا کبلایی، این چند چکه بارون میاد تا خونا رو بشوره، بارون برای...» صولت قهقاه خندید و داد زد« دیوانهای حنانه... به پنج تن دیوانهای...» و بعد کمی عقب رفت. سنگی به سر زن خورد... .
نویسنده: روحالله کاملی