نويسنده: بهروز انوار
سازگاری با دردی عمیق در کنار شومینه
«تابلوی جدیدت همچون لکه ای ناسازگار بر روی یک لوح صیقلی چشم را می آزارد و تو امشب با درد به سان یک مونس کنار خواهی آمد» در ساعات پایانی شب چهلم مرگ همسر ملا حسن درد آرام به کنار شومینه خزید و چنان در روحش رخنه کرد که گویی قرار است روح او با درد, محلولی جادویی برای کشف احساسات ناشناخته بشر درست کنند.
ملا حسن کنار شومینه همینطور که به تابلوی جدیدی که از یک آدرس ناشناخته و یک آدم غریبه ارسال شده بود نگاه میکرد با وسواس تمام دوست داشت همه جزییات دردی که به جانش افتاده بود را بررسی کندتا شاید راهی پیدا شود و او دوباره مثل هرروزو همیشه از کنار صندلی راحتی عبور کند و به خودش گوشزد کند که هنوز سالها با روزی که قرار است به این صندلی نیاز پیدا کند مانده و بعد برود از پنجره به گلدانهای همسایه ها نگاه کند و زیر لب بگوید هنوز مانده به روزی که سرگرمی ام بشود آب دادن گلدانها و نگاهی به پیرهای تو پارک بیندازد وبه خیلی کارها فکر کند که هنوز برای او زود است.
اما اکنون درد روبروی او نشسته و او را مواخذه میکند.نه به خاطر کارهایی که کرده بلکه برای کارهایی که نکرده.
«به خیالت آردت را بیخته ای والکت را آویخته ای.»
و ملا حسن به تصویر تابلو توجه میکند که طرحی از زنی است که به طرز غریبی دارد سیگار میکشد مثل هیپی های هرزه دهه شصت امریکا.و در کنارش یک سگ پشمالو نشسته که زیاد راغب نیست نقاشی اش کشیده شود.
گمان میکند باید از روی صندلی بلند شود و کاری بکند.حتی در حد روشن یا خاموش کردن یک چراغ .اما درد چنان سخت جان و موذی بر روی پاهایش همچون طفلی گوشت تلخ و تخس نشسته ومجال حرکت نمیدهد.
دوباره میخواهد بعد از چهل روز برگردد به قبرستان پیش همسرش و سعی کند ازراهی وارد دنیای پیچیده یک قبر زنانه بشود و به کالبد در حال تجزیه زنش فکر کند ویا به موشهای بزرگ و چقر فاضلاب شهری فکر کند.به حس و حال خوردن روغن کرچک.به بوی خون ماهانه زنانه.به هر چیزی که بتواند او را از شر درد که در این شب سرد زمستانی چنان به خانه او پناه آورده که گویی با کمال میل قصد دارد تا ابد با او زیر یک سقف زندگی کند و بشود همدم روزهای پیری اش.به خودش میگوید دیگر وقتش رسیده که دو تا گلدان بخرم و دیگر وقتش رسیده روی صندلی راحتی بنشینم و کتابهای قدیمی بخوانم.شاید هم عصرها روی نیمکتی در پارکی.
بهتر است برای درد توضیح بدهم و او را مجاب کنم که هنوز زود است که پرستار بیاید و کمکم کند که بروم توالت و هر روز دو وعده سطل را بگیرد تا هُخ بزند توی آن. و بعد گلدانها را برایش آب بدهد و گاهی هم روی ویلچر در کنار نیمکتی در پارکی.
ملا حسن تاب اینهمه درد را نداشت.برای همین غافلگیر شده بود و همینطور که سعی میکرد تا از جایش بلند شود درد را میدید که چنان غش غشه میخندد و او را ریشخند گرفته.روحیه اش را باخته بود و چاره ای جز تسلیم شدن در خود نمیدید.
«صندلی جدیدت مبارک ملاحسن.من درد هستم همان که سالها دنبالش بودی.در تمام سالهای خوشی وقتی روزهایی را دل از همه میکندی,حتی از زنت و میرفتی بالای کوه ها یا مینشستی گوشه ای و به جای استراحت مطلق و همبستری با زنت, کتابهای قطور و سنگین میخواندی و گاهی حتی تا نیمه های شب خوابت نمیبرد تو به دنبال درد بودی اما حالا که آمده پیشت واز سایه ات هم به تو نزدیکتر شده همچون مردی ارضا شده از فاحشه ها رو برمیگردانی.»
ملا حسن به روزهایی که میتوانست همچون شاهزاده ها زندگی کند و نکرده بود فکر میکرد به روزهایی که میتوانست به گشت و گذار برود وهر طور که دوست دارد خرج کند اما نکرده بود و به جایش تا توانسته بود قوز کرده بود روی میز مطالعه و شب وروز خمیده کتاب خوانده بود.
«وضع مالی ات که خوب است.تو را چه به درد؟.(این را با طعنه وکنایه میگفت.به طوری عمدا بخواهد ماتحت ملا حسن را بسوزاند)تلفنت را بردارو درخواست یک پرستار جوان کن.یک پرستار خشگل تا ترو خشکت کند.لباسهایت را عوض کند و هر روز حمامت ببرد.میفهمی که؟(و بعد نیشخندی زد و دستش را دور گردن ملا انداخت)
بله حمامت ببرد.از او میخواهی تا تمام جاهایت را با دقت بشورد.گلدانهایت را آب بدهد برایت غذا بپزد و روی تابلوهای خانه ات دستمال بکشد.مخصوصا روی آن تابلو که معلوم نیست از کجا به دستت رسیده.شرط میبندم تا جا داشته به زنت خیانت کرده ای.اگر او هم به تو خیانت کرده باشد چه؟»
ملا حسن فکر کرد و بعد به خودش گفت هرگز.من در تمام عمرم با تمام موقعیتهایی که داشته ام حتی نگاه کج هم زن دیگری نینداخته ام.این تابلو معلوم نیست از کدام گوری آمده.شاید اشتباه ارسال شده و الان صاحبش دربه در دنبالش میگردد و از کجا معلوم که کارمند اداره پست به خاطر همین تابلو از کارش اخراج شده.میخواست فردا صبح تلفن را بردارد و زنگ بزند به اداره پست و خودش را از شرّ این تابلو و نیش و کنایه های درد راحت کند.
«پیراهن سفیدت مبارک.خیلی سخت است چهل روز بی دلیل پیراهن مشکی بپوشی و صورتت را اصلاح نکنی.از پرستارت بخواه هر روز صورتت راهم اصلاح کند.»
ملا حسن نفهمید که کی خوابش برد و از وراجی های درد ویاوه گویی های بی اساسش راحت شد.اما صبح که از خواب بیدار شد تلفن را برداشت و درخواست یک پرستار تمام وقت کرد.آز آن روز هر روز یک بار به پارک میرفت و دو باربه پرستار میگفت تا گلدانها را آب بدهد.هر روز یک بار به حمام میرفت و از پرستار میخواست که شانه هایش را بمالد.گاهی از او میخواست که در گوشش چیزی بگوید و با این بهانه لبهایش را به گوش و صورت پرستار میمالید.او درد را پذیرفته بود ودر کنار شومینه جایی امن را برای او اختصاص داده بود.
«حسن آقا زندگی جدیدت مبارک»
نويسنده: بهروز انوار
وبلاگ نويسنده: