نویسندگان:فرهنگ شهبازی - فریبا محدث
لطف کنید برای هرداستان کامنت جداگانه درج کنید و به اسم داستان هم اشاره کنید چون گاهی بعضی نقد ها جابه جا تلقی می شود و نویسنده را دچار مشکل می کند.
آرامش
مرد گوشي را دست به دست كرد و ادامه داد: ببين..هرغلطي مي خواي بكن...فقط اسم بچه رو نيار...خودت رو هم بكشي بچه رو بهت نمي دم.
- وقتي دادخواستم رفت دادگاه همه چيز معلوم مي شه
- منو از دادگاه نترسون...صدبار گفتم باز هم مي گم...اين فكر رو از سرت بيرون كن...هيچ وقت نمي ذارم بچه ام زير دست تو بزرگ بشه.
- چنان بچه ام بچه ام مي كني كه انگار من مادرش نيستم.از كي اينقدر احساس مسئوليت مي كني؟
- وقت جر و بحث و توضيح ندارم..حرف آخرم اينه يا مي موني سر زندگيت يا مي ري به سلامت.. البته بدون بچه.
مرد چنان گوشي را روي ميز كوبيد كه صداي به هم خوردن وسايل روي آن بلند شد.تنش داغ بود و دستهايش مي لرزيد.
چشمهايش را بست و دستش را توي موهايش برد.نفسش را بيرون داد و لحظاتي در همان حال ماند.ساعت ديواري روبرو را نگاه كرد.مكثي كرد . شصتي زنگ روي ميز را فشار داد.
لحظاتي بعد در اتاق باز شد. زن و مرد جواني وارد شدند.سلام كردند و با اشاره مرد روي صندلي هاي جلوي ميز نشستند.مرد نفس عميقي كشيد. لبخندي زد و گفت:- بفرماييد..امرتون
مرد جوان خواست حرف بزند كه زن ميان حرفهايش پريد و گفت:- آقاي دكتر..اومديم تا تكليف ما رو با هم روشن كنيد...
دكتر دستهايش را به علامت سكوت تكان داد و با لبخند گفت:- آروم باشيد . لطفا دقيق مشكلتون رو بگيد...
وبلاگ نويسنده: http://delsokhan.persianblog.ir
نویسنده:فرهنگ شهبازي 23/09/88
************************************************************
ناقوس ها و حفره ها
هفت ،هشت سالم بود .سه شب تو هفته من و خواهرم حق نداشتیم در خونه رو باز کنیم .مامان در رو باز میکرد و اون مردک نیمه مست تنه لشش رو مینداخت رو ی مادرم.من عاشق مادرم بودم ،اما تواون لحظه ها دلم میخواست خفش کنم.ما،خودم و خواهرم رو میگم همدیگر رو بغل میکردیم و پشت به اونا رو به دیوار میشستیم خواهرم گریه میکرد.چی؟یه جای دیگه؟نه نمیشد اون موقع ها فقط همون یه اطاق دست ما بود.آره هیچی نمیدیدیم اما صداهای لعنتیشون رو میشنیدیم.هنوز هم اون صداها تو گوشمه عین یه ناقوس مرگ.
12 سالم بود که دیگه از همه چی سر در میاوردم.وقتی زنی رو میدیدم تو ذهنم کلی تصویر دیگه ازش میساختم آخرسر هم خفش میکردم.همون موقع ها فرار کردم.هیچ وقت از دخترا خوشم نمیومد اما عاشق زنا بودم خصوصا اونایی که بچه داشتند.
بله؟آها اولین بار کی بود.خوب زن سابق صاب کارم بود توی یه چاپخونه کار میکردم و چون کس و کاری نداشتم همون جا میخوابیدم.یه شب خودش اومد پیشم .یه چند ماهی با هم بودیم مامانمو یادم مینداخت .اونم 2 تا بچه داشت یه دختر و یه پسر.
وقتیکه یه شب صورت تو صورت بودیم،صداهایی که گفتم عین ناقوس مرگ اند.اومد تو گوشم،داشت از بچه هاش حرف میزد .
دستم رو گذاشتم دو طرف گردنش،اونم به خیال اینکه می خوام نوازشش کنم چشماشو بست،همین جور فشار دادم و اونم دست و پا زد و بعد کبود شد .وقتی مرد صورتش منو یاد مادرم انداخت وقتی اون مردتیکه از خونمون میرفت .صدای ناقوس قطع شد.
آره جناب از همون موقع شروع شد .میدونید چیه!تو روح من حفره هایی اند که میجوشن .موقعی که ناقوس مرگ شروع میشه بدتر میشن اما با کشتن کمی آرومتر میشن.
همشونو همون دفعه ی اول وقتی کارم تموم میشد خفه میکردم.از کجا پیداشون میکردم؟خوب اگر اهلش باشی پیدا میکنی.منم که جا و مکان نداشتم .خیلی نگران نبودم.
ولی هفته پیش یاد مادرم افتادم،دوباره حفره ها شروع کردن به جوشیدن .رفتم خونه قدیمی،در زدم .مادرم در رو باز کرد ،منو نشناخت.فکر کنم همه ی خونه رو گرفته بود.پیر تر شده بود و پر آرایش تر.فکر کرد مشتریشم .وقتی دستمو گرفت و برد تو اطاق ،ناقوس مرگ شروع شده بود.منم دست انداختم دور گردنش .اونم به خیال نوازش چشماشو بست .هر چی بسشتر فشار میاوردم ،ناقوس ها آرومتر میشدن.بعدشم که خودتون میدونید .دخترش رسید،بله همون خواهرم.با دو تا مرد بود ،که یکیشون دستش لا بلای یقه خواهرم بود.
نويسنده:فريبا محدث
وبلاگ نويسنده: www.hichestaan.blogfa.com