نويسنده: علي كلانتري فرد
![]()
![]()
سلام به همه دوستان و همراهان هميشگي انجمن داستاني چوك![]()
![]()
![]()
عيد باستاني نوروز بر همه شما مبارك باد
سومين عيد چوكي را كنار يكديگر دراين فضاي مجازي به جشن مينشينيم. سالي دگررفت و سال و سالياني ديگر در پيش است. اميدوارم كه همه دوستان عزيز اين سال نو را با انديشهاي نو آغازكنند.اين روزها تقريبا هيچ محفل ادبياي نيست كه از انجمن داستاني چوك و اعضاي انجمن حرفي به ميان نباشد. پس ما نشان دادهايم كه همدلي چه درفضاي مجازي و چه درفضاي حقيقياش ميتواند به يك اندازه موثرواقع شود وامروزانجمن داستاني چوك به عنوان يكي ازپرچمداران همدلي ادبي شناخته شده است كه همهاش را مديون دوستان و اعضايي است كه صبورانه وعاشقانه درطي روزها ياريگر اين انجمن بودهاند. دوست ندارم درآغازاين سال نو گلهمند بعضي موارد باشم اما فكرنميكنم زماني بهترازحالا پيدا كنم. اميدوارم پس ازيك سال حرف شنيدن ازشما عزيزان حالا به حرفهاي من هم گوش كنيد.
1- بسياري ازدوستان كه بنده را مفتخر مي فرمايند كه داستان هايشانرا دروبلاگ شخصيشان نقد كنم و اين افتخارنصيبم نمي شود، گله مند هستند كه چرا به وبلاگ ما سر نميزنيد و چرا داستانهاي ما را نقد نميكنيد. من فقط يك سوال ميپرسم وجوابي ندارم. من به تنهايي چطورميتوانم با مشغلههاي فراوان به چيزي نزديك به پنجاه درخواست درهفته جهت نقد و خواندن وبلاگ هاي شما پاسخگو باشم؟
2- اين انجمن يكي ازشرايط عضويت آن همدلي و نقد اصولي است كه متاسفانه بعضي دوستان رعايت نميكنند و اين موجب اعتراض به من ميشود. اگر نقد غيراصولي را پاك كنيم منتقد ناراحت ميشود و اگر پاك نكنيم نويسنده ناراحت ميشود. تنها راهي كه دارد اين است كه سعي كنيم با لحني دوستانه و ادبي نقدهاي خود را ارائه كنيم و ازدرج نظرات شخصي خودمان بپرهيزيم. ما اگر داستاني رادوست نداريم عنوان كردن اين مسئله به صراحت كاري كاملا اشتباه و خارج از اصول نقدحرفه اي است.
3- بعضي دوستان ميگويند اين انجمن توانايي فعاليتهاي بيشتري دارد و بايد انجام بگيرد. بايد عرض كنم متاسفانه درحال حاضرمسئوليت سه وبلاگ انجمن و خبرگزاري و نقدادبي به عهده من ميباشد كه به سختي تمام به دوش ميكشم. هركدام ازاعضا كه توانايي اداره وبلاگ خبرگزاري يا نقد ادبي را دارند اعلام بفرمايند تا مسئوليت آن وبلاگ به آنها سپرده شود. اين درخواست براي چند بار در اين سال عنوان شد، اما متاسفانه كسي اعلام به قبول مسئوليت نكرده است.
4- بعضي از دوستان به دليل مشغله كاري يا تحصيلي از فعاليت درانجمن انصراف دادهاند كه برايشان آرزوي سلامتي ميكنيم و بعضي دوستان هم اين انجمن را يك تفريح گاه فرض كردهاند كه نامشان باشد و هروقت كه دلشان خواست سر بزنند. نويسنده هميشه به بهانه آن اسامي كه اعتباراين وبلاگ ميباشد داستانش را به معرض نقد ميگذارد. متاسفانه بايد عرض كنم كه تعداد ده نفراز دوستان درسال جديد ازفعاليتهاي انجمن حذف خواهند شد و هركدام كه توانايي همكاري مستمر و مطابق با قوانين انجمن را دارند ميتوانند دوباره درخواست عضويت كنند و فعاليت خود را آغاز كنند.
درانتها سالي خوش وخرم همراه با موفقيتهاي بيشمار براي تك تك اعضا و دوستان عزيز آرزومندم.
مانا و كوشا وپاينده باشيد
باتشكر- مهدي رضايي
*************************************************************
پنجره
براي اولين بار نبود، خانه هم كه بود خواب درست و حسابي نداشت. ميگفت: ((بهترين حالت خواب روياست كه من اصلا اون رو دوست ندارم.)) راست ميگفت، هميشه دوست داشت با واقعيتها روبرو شود. حقايق تلخ را بيشتر از روياهاي شيرينش دوست داشت اين را از نگاهش هم ميشد فهميد مخصوصا آن روزي كه كارنامهاش را به خانه آورد. خيلي خوشحال بود. مادرم بيچاره فكر ميكرد حتما شاهكاركرده بيخبر از اينكه براي اولين بار يك نمره تك هم در كارنامهاش بود. ميگفت: ((خوشحالم از اينكه بالاخره يه دبير تو مدرسه پيدا شده كه نه با چاپلوسي ميشه ازش نمره گرفت و نه... .))
حالا ديگر همان روياهاي شيرين را هم از او گرفته بودند. هر شب تا صبح من يا مادرم بالاي سرش ميمانديم كه مبادا خوابهاي به قول خودشان مشوش ببيند ولي با اين وجود انگار نه انگار روي تخت بيمارستان هست و هزاران نفر منتظر خوب شدنش هستند. اصلا دوست نداشت جدا از ديگران باشد، دوست داشت با همه بجوشد با همه نشست و برخاست كند، با همهي عقيدهها آشنا شود. چندان هم در كارش ناموفق نبود براي همين هم بود كه همه نوع رفيقي داشت. خيليها ميگفتند به خاطر همين هم هست كه الان اينجاست. ولي به نظر من او نه اهل دود بود و نه اهل كثافت كاري.
اصلا دوست نداشت يك جا بماند. ميگفت: ((من از تكرار بيزارم)) . عاشق تنوع بود. هميشه از آسمان صاف بدش ميآمد. ميگفت: ((حالِ زندگي به اين هست كه نفهمي چطوري ميگذره)) . همين طور هم بود، وقتي با او بودي اصلا نميفهميدي چطور وقتت ميگذرد، چشم روي هم ميگذاشتي ميديدي تمام شهر را زير پا گذاشتي بدون اينكه احساس خستگي كني. من او را خوب ميشناختم. هميشه وقتي ساكت بود معلوم بود از غم و غصه به دور هست، ولي وقتي ميخنديد ناراحتي در نگاهش موج ميزد. بيمارستان كه بود همش ميخنديد. شايد ميخواست مامان و بابا اميدشان را از دست ندهند.
آن شب نوبت من بود، نوبت من بود اين عقده ديرينِ دل او را به هر نحوي كه شده باز كنم. دكترها ميگفتند بيشتر از بيمارياش، غم و غصههاي درونش هست كه دارد او را از پا در ميآورد.
طبق عادت معمول تا از خواب پريد تنها پنجرهي اتاق را باز كرد و اين شعر را با خودش زمزمه كرد: ((در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.))
- باز هم كه پنجره رو باز كردي. مگه دكترا نگفتن هواي بيرون برات خوب نيست؟
- ولي من فكر ميكنم هواي اين اتاق آلوده تر از بيرون هست.
- بازم كه دو پهلو صحبت كردي، ديگه داري به چي فكر ميكني؟
- داشتم فكر ميكردم همهي مردمي كه ميگن آدم هيچي نداشته باشه جز سلامتي، طعم خوب اسارت رو چشيدهاند؟! داشتم فكر ميكردم اين همه كه از هواي بيرون صحبت ميشه از هواي درون هم صحبت ميشه؟
تنها ارتباطش با بيرون همان پنجرهي روبرويي بود. من مطمئنم اگر خودكشي را گناه نميدانست حاضر بود خودش را از آن پنجرهي لعنتي با آن دورنماي قشنگ پرت كند پايين. نه، نه براي اينكه زودتر بميرد و راحت شود. براي اينكه آزاد باشد، براي اينكه نفس بكشد. فكر كردن به خودش را يك جور خودخواهي ميدانست. هميشه ميگفت: ((من غم و غصههام رو دوست دارم. من دريا رو به خاطر ناهمواريهاش دوست دارم. من آدما رو به خاطر صبرشون دوست دارم. همه كس نميتونن از ناملايمات زندگيشون دم نزنند)) .
من، حتي من كه شايد از همه بيشتر به او نزديك بودم نميدانستم چرا اين كار را ميكند. با وجود اينكه هميشه از دروغ متنفر بود ولي هميشه مسايل و مشكلات درونش را يا به كسي نميگفت يا اگر مجبور ميشد جور ديگري نشان ميداد، انگار كه هيچ مشكلي ندارد. شايد اگر اين بيماري هم پيش نيامده بود هيچكس ازغم و غصههاي درونش خبردار نميشد. اصلا شايد هيچكس نميفهميد كه او هم بلد است گريه كند، مثل همهي آدمهاي ديگر. مگر او چه فرقي با ديگران داشت بالاخره هرچه باشد او هم آدم بود، دل داشت.
آن شب هرچه زدم به درِ بسته زدم. اين عقده بازشدني نبود كه نبود انگار اصلا آزار را دوست داشت، رنج و سختي را دوست داشت. با ديگران كه خوب است حتي با خودش هم لجبازي ميكرد. ديگر هرچه باشد اين اخلاقش براي من آشنا بود. بعد از بيست سال زندگي واقعا زشت بود با اخلاق هم آشنا نباشيم. ميدانستم اين را كاملا ميدانستم كه نگفتنِ دردش باعث تسكينش ميشد. ميدانستم سعي دارد با نگاهش با من حرف بزند. عادت كرده بود، هيچ وقت هيچ چيزي را به زبان نميآورد. هميشه او آخر راهي ايستاده بود كه من شروع كرده بودم ولي با وجود اين هر وقت از او تعريف ميكردم ميگفت: ((فكر ميكني)) . هيچ وقت نفهميدم اين يعني چه.
همينطور داشتم با خودم فكر ميكردم كه از من پرسيد: ((ميدوني دلم چي مي خواد؟))
- نه
- دوست داشتم الان به جاي تو لبِ اون پنجره يه خواهر خوشگلِ دوست داشتني بود.
- خُب كه چي بشه؟
- اون وقت تا خودِ صبح نگاش ميكردم.
- بدون حرف؟
- بدون حرف.
- اگر اون حرف ميزد چي؟
- نه اون حرف نميزد.
- خُب اين كه كاري نداره فكر كن من اون دخترم، تا صبح بشين نگام كن.
- ها ها. قيافهيِ زمخت تو كه آدم رو يادِ شب اول قبر مياندازه!
ميدانستم دارد شوخي ميكند براي همين ادامه دادم: ((حالا چرا دوست داري فقط نگاه كني؟))
- آخه ميدوني بر عكسِ هميشه تو اين يكي خطايِ ديد كمتر هست.
- منظورت چيه؟
- ميدوني، وقتي من با زبونم حرف ميزنم تو بايد با گوشِت بشنوي ولي وقتي من با چشمام حرف ميزنم تو هم بايد با چشمات بشنوي، ميفهمي كه؟
- آره كاملا.
- آره ميدونم، البته اگه مثل الان حواست به اون پنجرهي روبرويي نباشه.
اين آخرِ عمري هم دست از شوخطبعياش برنداشته بود. خيلي براي من عجيب بود، آن شب هر چه بيشتر نگاه ميكرد بيشتر شاد ميشد، اصلا انگار خستگيناپذير بود. البته همچين بيكلامِ بيكلام هم نبوديم گهگاهي حرف هم ميزديم ولي خدا را شكر كه حرف زدنمان زياد طول نكشيد، آخر نگاهش را هروقت كه اراده كنم ميتوانم تصوير كنم ولي كلامش را آنچنان كه بايد نميتوانم در ذهنم تداعي كنم. حتما يك چيزي ميدانست كه نگاه را به صدا ترجيح ميداد، هرچه باشد او دو سال از من بزرگتر بود. ديگر داشت حوصلهام را سر ميبرد. حيف، حيف كه او برادر بزرگترم بود اگر نه، ميكشيدم توي گوشش و ميگفتم هر چه در دلش هست بريزد بيرون ولي افسوس... .
آرام آرام داشت صبح ميشد، ديگر نگاه كردن به آن پنجرهي روبرويي هم لطفي نداشت. انگار كه چيزي افتاده بود توي خونم و داشت تمام وجودم را چنگ ميزد. اصلا حال خودم را نميفهميدم. صداي قلبم آنقدر بلند شده بود كه حتي پنكهي سقفي با آن صداي ناهنجارش نميتوانست خودنمايي كند. دوست داشتم ميبردمش توي يك جاي بزرگ وادارش ميكردم اينقدر داد بزند تا از نفس بيفتد ولي حيف، حيف كه ناي حركت را هم ديگر نداشت. بالاخره آن روزهاي زجرآور داشت فراميرسيد. همان روزهايي كه هميشه ازش متنفر بودم. همان روزهايي كه سرشار از پند و نصيحت هست. ميدانستم او، حتي او كه از شعار و پند وموعظه و اين جور چيزها متنفرهست بالاخره يك روز مجبور ميشود خودش اين كار را بكند. خُب ديگر، مثل يك رسم بود. هروقت اين حرفها را ميشنيدم ياد مرگ ميافتادم. حرفهايي مثل ((مامان و بابا رو دست تو ميسپارم و مواظب برادرمون باش و...)) . ولي با اين حال دوست داشتم دستِ كم، دستِ كم اين حرفها را هم كه شده با زبان به من بزند اما نه، او دست بردار نبود همين طور نگاه ميكرد.
اخلاقش خيلي شبيه بابا بود، آخر او هم وقتي از دستم ناراحت ميشد فقط به من نگاه ميكرد، نميدانم ولي شايد نگاه او به من چيزي شبيه وجدان بود كه به شيشه ذهن تلنگر ميزد. خُب ديگر منم چارهاي نداشتم مجبور بودم تا صبح پايِ او بنشينم و نگاهش كنم. درست است كه او چيزي نميگفت ولي خوب مشخص بود از چه چيزي بيشتر از همه ناراحت است. البته به نظر من اين طور بود. به نظر من بيشتر ازهمه سادگيِ مردم باعث ناراحتياش ميشد. همه فكر ميكردند من نسبت به اوضاع و احوال او بيخيالم ولي اصلا اين طور نبود من فقط ميخواستم مثل قبل باشم. از اينكه ميديد از وقتي افتاده رويِ تخت بيمارستان ديدِ مردم نسبت به او عوض شده زجر ميكشيد. دوست داشتم براي يك بار ديگر هم كه شده با هم دعوا كنيم. اينقدر همديگر را بزنيم تا از پا بيفتيم . آخر عصبانيتش را كه ميديدم كِيف ميكردم. درست است كه يك جور بيرحمي بود ولي دوست داشتم اين دم دماي آخر هم كه شده عصبانياش كنم ولي افسوس، افسوس كه تا به مقدساتش توهين نميكردي عصباني نميشد.
هميشه فكر ميكردم اين مرگ است كه در برابر او كم ميآورد ولي انگار اين طور نبود، بدجوري ترسيده بود. خُب ديگر هر آدمي هر چقدر هم سر نترسي داشته باشد بالاخره يكجورايي از مرگ ميترسد. اين طبيعت آدم است، هميشه از چيزهاي غريب ميترسد. حاضر بودم همه چيزم را بدهم ولي ضعفش را نبينم. حرف زدنش يك جور نشانهي ضعف بود. انگار ديگر با نگاهش به من نميتوانست حالي كند كه نبايد بعد از رفتنش گريه كنم. دقيقا يادم هست چي ميگفت...
- ميبيني، پنكه ميچرخه، سر و صدا ميكنه، انگار كه ميخواد رازِ دلش رو به همه بگه ولي همه صداي اونو نميشنوند. ميدوني اين پنكه چي ميگه؟
- نه.
- داره دردِ دلِ كسي رو كه قبل از من روي اين تخت مرده به من ميگه.
- چي ميگي؟
- صداي مرگ قشنگه.
- حالت خوبه؟
- آره خيلي قشنگه.
اينقدر سرگرم صحبت بوديم كه شايد اگر بابا و مامان هم از راه نميرسيدند از آمدن صبح خبردار نميشديم. تقريبا ساعت 9 بود كه ناگهان صداي پنكهي سقفي در فضاي كوچك اتاق گم شد. اين بار صداي قلبم نبود كه مانع از شنيدن صداي ناهنجار پنكه ميشد بلكه صداي جيغ و فرياد بابا و مامان بود كه اتاق را مملو از اندوه كرد.
پنكهي سقفي ميچرخيد و من همچنان غرقِ تماشاي پنجرهي روبرويي بودم.
شيراز- آذر 82
نویسنده: علی کلانتری فرد
وبلاگ نویسنده: http://www.zehnemakhshoosh.blogfa.com/