تاوان سنگین خودکشی روی خط 

-  جلو نيا... خودمو آتيش می زنما !

پیرمرد پس رفت. صدای لرزانش با گریه همراه شد ، رو به زنی كه کنار خط راه آهن غش كرده بود :

-  ننه ... ننه ...

قطره اشکی نفتی سُرید توی دهانش ، با صورتی کش آمده روی زمین تـُف کرد. بوی نفت توی هوا پیچید. پيرمرد چشم غـُرهّ ای رفت و برگشت طرف پیرزنی که روی زمین ولو شده بود

-  آبجی يه كم آب بپاش صورتش.

زنی که داشت بادش می زد گوشۀ چادرش را به دندان گرفت و به ترکی گفت ؛

-  آخه از کجا آب بیارم حاج آقا ؟! یه چیزی می گی یا !

پيرمرد دست به کمر چرخی دور خودش زد

-  خجالت بكش بچه ... نمي بينی ننه ات به چه روزی افتاده ؟ ... بده من اون كبريتو ...

و قدمی جلو رفت .

نوک لرزان کبریت را گذاشت روی سمبادۀ کنار قوطی

-  گفتم جلو نیا حاجی !

صداش توی گریه می لرزید. زنی که باد می زد برگشت و به ترکی گفت ؛

-  خاک تو سرت ، تو عـُرضه نداری خودتو بكشی ، فقط ننه تو دق می دی .

با تن خيس از نفت ، وسط ريل این پا آن پا شد ، قطره های درشت نفت از موهاش پايين سرید و قاطی اشک شد. دستش مانده بود بکشد یا نکشد. می لرزید. یک دو جین بچۀ قد و نيم قد لای جمعیت ووُل می خورد ، عده ای هم روی ريل نشسته بودند به تماشا ، انگاری به پردۀ سینما زل زده باشند. صدا نازکی از بین آنها گفت :

- بکش ... روشن کن

یکی دیگر

- نترس سیا ...

- رووش اَن کن نترس فووقش می سوزی...

هـِر هـِر خنده توی هـوا پیچید

- روشن کن روشن کن...

دست های لرزان پیرمرد پی چیزی گشت ، پاره سنگی دست گیرش شد ، به هوا پراندش ، سوی جمعیت ، سمت صدا نازک ها

- توووولــّه سگای مادر...گــُم شید ، تخم نابسم لاها...

پيرمرد مي لرزید ، دست به کمر باز دور خودش چرخید

صدا نازک ها هو کشیدند و رفتند دورتر ایستادند به تماشا

- گــُه به گـُور باباتوون... بی تربیتا

 از ميـان لـب های لـرزان زن غـش کرده نـاله های خفيفی بیرون ریخت. زنی که مرتب باد می زد دست کشید.

-  زهرا خانوم ... زهرا خانوم ... حالت خوبه ؟

کلمات توی ناله قاطی شد

- ننه... قدرت ... دست وردار...باشه می رم با مادرش حرف می زنم

- زهرا خانوم چشاتو وا کن ببین قـُدی هیچیش نیست فقط خواست تورو بترسونه ، خودکشی مگه الکیه ، گـُه خورده بخواد خودکشی کنه

صدای زمخت الکني از توی جمعیت تن خیس از نفت را از جا پراند

-  روووش...انش كن قـُ ... ـُدی سيا دِ چرا اااا مـَعطلي !

يكی از بينشان گفت ؛

-  می خوای من برات روووش اَن كنم ؟!

و دوباره شلیک خنده ...

تن خیس از نفت روی زمين تــُف كرد.

صدا زمخت الکن جمعیت را شکافت آمد جلوتر ، سه دكمۀ بالای پیراهن گل درشتِ تنگ اش باز بود. تصوير نيم تنۀ زنی روی سينۀ پشمینش خالكوبی شده بود ، با زبان الکنش گفت ؛

- تـُ تـُ ... تـُف نـَ .ََ.َ.َه كن بَبَچه !

شليك خنده باز تن خیس از نفت و پیرمرد را از جا پراند

هـِــر هـِر خنده توی بوق کشدار و بلندی قاطی شد

-  لال بشيد هی ... پسر جان  خر نشو ... حال ننتو ببين .

صدا نازکی گوشش را روی ريل گذاشت ، بعد داد زد ؛

-  اُه اُه داره قطار مياد !

تن خیس از نفت نگاهی به آن سو كرد ، امتداد خطوط ريل در نقطه ای  دور به هم می رسيد ، چیزی توی دید رس نبود.

زن غش كرده به هوش آمد ، نگاهش توی پردۀ اشک محو می دید ، با مشت به سينه اش كوبيد. نگاهش محو تر شد

-  نـنه ، قـدرت جـِـزِّ جيگر بزنی ، دست وردار ، به ارواح خـاك بابات ميرم با مادرش حرف می زنم راضيش می كنم. اون اگه تورو می خواست که نمی رفت با یکی دیگه دوست بشه.

الکن صدا زمخت به جوان نزديك شد. آنقدر که زن ها نشنوند

-  تو كه تـُ تـُ تـُخمشو نـَ ..... داری  زری رو می ی ی .... خوای چيكار ؟  

دست ها لرزید ، لب ها هم ، سر چوب كبريت روی سنبادۀ كنار قوطی كشيده شد ، گوگرد خيس از نفت کنده شد ، دست های لرزان کبریتی دیگر کشید و باز هم.

زن جيغی كشيد و دوباره غش كرد .

زنی كه او را باد می زد به ترکی گفت ؛

- چی گفتی بهش آقا ، این زنو می کشیا !

- کِ كبريتش بی بی خـَ....طره آااابجی

دوباره رفت بیخ گوش جوان بوی نفت توی مشامش خورد ، ادای بو کشیدن در آورد

-  قــَ.... بلش باس يـ .... يه  پنج سيری می می زَ ....دی تا تـُ تـُ تـُ ...

ادامهً حرف هاش توی بوق ممتد قطار محو شد .

چشم ها گرد شد. سرها برگشت به آن سو. جمعیت چسبیده به هم از ريل فاصله گرفت. پا های خیس از نفت لرزيد. صدا زمخت الکن همچنان سر حرف تُ گير كرده بود و پوز خند می زد. باز يك قدم نزديك تر شد ، آنقدر که زن ها نشنوند

-  تـُ تـُ تـُخم داري واااااايسا !

پيرمرد ، صدا زمخت را كشيد

-  بيا برو می خوای جَـووُن  مردومو به كشتن بدی ... دِ بيا برو ...

و او را هُـل داد .

حجم سنگین نزدیک شونده زمین را لرزاند. لرزش پاهای خیس از نفت توی لرزش زمین و بوق ممتد محو شد ، قد و نيم قدها و صدا نازک ها كف مي زدند و فرياد مي كشيدند ؛

-  قدرت ، قدرت ، هی هی ، قدرت ، قدرت ، هی هی ....

زنی که باد مي زد ، با لنگه دمـپایی به سمت شان حمـله كرد. ننه روی زمين ولو شده بود. پيرمرد التماس می كرد. زن به زبان تركی ناسزا مي گفت ، حجم سنگین آهنی خيلی نزديك شد. بوق زد ، بوق زد ، بوق زد ، صداها توی بوق ها گم شد. صدا زمخت الکن دوید طرف ريل. صدا نازکی دستش را روی چشم هاش گذاشت. بادِ حجمِ سنگینِ آهنی چادر گلدار ننه را با خود برد. جا نفتي رنگ و رو رفته زير حجم آهنی غـَـلت زد ، چند بار توی چرخ ها پیچید پاره شد. جیغ اصطکاک آهن روی آهن توی صداها آشوب کرد. حجم سنگین گذشت و توی جیغ های مقطع ترمز و جرقه ، کمی دورتر از صدا افتاد. ایستاد. صداها قطع شد. نه التماس ، نه ناسزا ، نه جیغ ، نه بوق ، نه هورا. گردیِ چشم های گرد شده ، توی پس ماندِ غبار جا مانده از بادِ حجم سنگین آهنی ، دنبال چیزی می گشت انگار ، سمت ديگر ريل ، صدا زمخت الکن كنار تنِ خیس از نفت روی زمين افتاده بود. پاهاش از زانو به پایین نبود و از جای آن خون شَـتـَک می زد .

 نویسنده: سید احمد موسوی

وبلاگ نویسنده: http://www.naaneveshteh.blogspot.com/