نویسنده: مهدی رضایی
سلام به همه دوستان عزيز
1- داستان ،چه قوي ترين داستان دنيا و چه ضعيف ترين داستان دنيا هميشه قابل نقد كردن و قابل تحليل است. بدون دليل داستاني را ضعيف خواندن و يا قوي خواندن نهايت خلا دانش نويسندگي است. هزاربار گفته ام و اين بارهم مي گويم و البته درابتداي داستان خودم مي نويسم تا به كسي هم برنخورد. اگر داستان ضعيف است چرا؟ اگر داستان قوي است چرا؟
اگر قرارنباشد كه چرايي بابت حرف هايمان ارائه كنيم ، من به تنهايي مي توانم تمام آثاربزرگان دنيارا مزخرفات بي نظيربخوانم و وقتي كسي پرسيد:چرا؟ بگويم: خوب ديگه.
مسخره ترازاين هم مي شود؟
2- دراين يكي دوهفته اخير دوستاني ازجمع ما حذف شدند و دوستاني به جمع ما پيوستند. قصد ما ازحذف كردن اعضاي غيرفعال، نشان دادن ارزش و احترام جمعي به اعضاي فعال و نقد هايشان مي باشد. ازتمامي دوستاني كه به طورمستمرحضوردارند و باعث پربارترشدن اين انجمن هستند سپاسگذاريم.چوك جاي پيشرفت است كه پيشرفت آن بستگي به خود شما دارد نه به كسي ديگر.
چوك جاي تفريح نيست.
باتشكر- مهدي رضايي
***************************************************
کسی اینجا زندگی نمی کنه
به محض این که دررا بازکرد وحشت کردم. تا آن موقع قیافه ای به آن شکل ندیده بودم. بعد ازآن هم ندیدم. گاهی با خودم می گویم نکند اصلا من چنین کسی را ندیده ام و همه چیز درخیالم گذشته. اما نه اگر اینطور بود پس این تلوزیون ال سی دی که الان نشستم جلویش را ازچه کسی گرفتم و حالا فیلم نگاه می کنم.
اما چرا فردای آن روزهمان زن با تمام اسباب هایش درجای خودش نبود. چرا پیرمرد طبقه پایین گفت که سال هاست کسی دراین طبقه زندگی نمی کند. من که روزقبلش این تلوزیون را ازهمان زن خریدم که چهره اش به رنگ آبی بود. آبی آبی که نه. یه جورهایی آبی روشن. مثل اینکه گرد مرگ را در سرمای زمستان به صورت کسی پاشیده باشی آنطوری بود. اما با وجودسن زیادش که تقریبا هشتاد،نود ساله نشان می داد رفتارش خسته کننده نبود و با وجود آن رنگ آبی مرگ، نشاط و شادابی عجیبی داشت. غیرازهمان لحظه اول که واقعا ازدیدنش ترسیدم دیگر ترسی دروجودم نبود. شماره تلفنش را زنم ازروزنامه قسمت فروش اثاثیه منزل پیدا کرده بود وآدرسش را گرفته بود و به من گفته بود من دیگه حوصله این تلوزیون مسخره رو ندارم. میگی پول نداری باشه. بیا این همه آگهی فروش اثاث منزل که خیلی ارزون هم می فروشن. دور یکیش خط کشیدم سوال هم کردم گفت که نصف قیمت می فروشه می فهمی نصف قیمت. به جای اینکه ولو شی توی خونه برو این تلوزیون رو بخر.
من هم که حوصله جروبحث نداشتم ازخانه زدم بیرون تا روز تعطیلی ام را درخیابان ها بگذرانم. روزنامه ای که دور شماره تلفن را خط کشیده بود دردستم گرفته بودم و قصد داشتم الکی وقت بگذرانم و بعد برگردم خانه به زنم بگویم که تلوزیونش به درد نمی خورد و بعد او می گفت زر می زنی و بعد دوباره من عصباني مي شدم و ...
اما آنطورنشد. من به خانه آن پیرزن رفتم و کمی کپ و گفت کردیم و حالا من دست دردستهای آن زن داشتم و با آهنگی آرامی باهم می رقصیدیم. درمقابلش احساس پیری می کردم. لبخند از لبش محو نمی شد. آنقدرمحترمانه درخواست رقص کردکه درجوابش چیزی نداشتم بگویم جراینکه : بله حتما چرا که نه؟
لباس بلند آبی به تن داشت و چه می دانم شاید منشوررنگ همان پیرهنش بود که به چهره اش هم می تابید. اصلا چه فرقی می کند که چه رنگی بود. مهم این بود که وقتی دستم دردستهایش بود و می رقصیدیم من احساس خوبی داشتم وعمیق نفس می کشیدم. صدای تپش قبلم را می شنیدم وهوای خانه هرچند راهی به بیرون نداشت اما برایم مطبوع بود.
همچنان می رقصیدیم که نگاهمان درهم گره خورد وپیرزن که یک سروگردن ازمن کوتاه تربود طوری که انگار دوست داشته باشد ببوسمش سرش را به سمت لبهای من گرفته بود و من به چروک دورلبهایش که مثل فروکردن چند چوب کبریت درکیکی قرمز،نمود می کرد نگاه می کردم. بعد ازچند لحظه ای که همانطوردست دردست هم می رقصیدیم دست هایش را شل کردو گفت: برم قهوه اماده کنم و من تشکر کردم وگفتم زحمتتون میشه و او گفت یک بارکه هزار بار نمی شه. درآشپزخانه بود که تلفن زنگ خورد. بیرون آمد و تلفن را جواب داد: بله سلام. نه خیر فروختمش. بله همین چند دقیقه پیش.
و همین جواب ساده او ضربان قلب من را چند برابر تندتر کرد و به خودم آمدم و پرسیدم: برای چی اومدی؟ توکه پولی نداری اصلا ازکجا معلوم که تلوزیون به درد بخوری باشد که بخواهی بخری. همین فکرها را می کردم که با یک سینی وسه فنجان قهوه وارد اتاق شد و من ازاینکه سه فنجان قهوه آورده تعجب کردم. اما چیزی نپرسیدم. نشست و یک فنجان قهوه جلویم گذاشت و یک قهوه روی میزعسلی سمت چپ و یک قهوه هم روی میزعسلی سمت راستش. انگارکه کسی روی ان صندلی نشسته و او برایش قهوه آورده. ضربان قبلم بازهم تندتر شد. لحظه ای با خودم فکرکردم اگر من آدم بدی بودم و شاید هم الان به همان بدی بشوم و بخواهم اورا بکشم و تمام وسایل خانه اش را ببرم او چطور می خواهد ازخودش دفاع کند؟ لحظه ای هم به فکرم رسید اگر من همانقدربد بشوم که او را بکشم چه می شود؟نمی دانم چرا یکباره به سرم زد که اورا بکشم. اگر می کشتمش ... نه نه من که اصلا اهل این حرف ها نبودم اصلا ازکجا معلوم که درآن خانه تنها بود. شاید قهوه سوم برای نفرسوم بود. درهمین فکر بودم که پرسید: به چی فکر می کنید؟
من که ترسیده بودم نکند فکرم را خوانده باشد گفتم: چی؟ من؟ هیچی به چیزی فکر نمی کردم.
لبخندی زد و گفت: خوب تلوزیون مبارکتان باشد. همانطورکه تلفنی هم گفتم این تلوزیون نوی نوست واصلا اشتباه کردم که خریدم. من هیچ وقت تلوزیون نگاه نمی کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم: می دونید من پول ندارم. فکربد نکنید. پول دارم ولی... ولی همراهم نیست. قصدم این بود که فعلا تلوزیون را ببینم. همین. یعنی حتی قصدم اومدن هم نبود ولی وقتی دیدم که نزدیک آدرس شما هستم همینطوری اومدم. همینطوری که یعنی اومدم تلوزیون رو ببینم اگر خوشم اومد بعدا بیام ببرمش.
چندلحظه ای بی حرکت ماند و بعد دوباره لبخند، مثل پرت کردن سنگی دروسط برکه ای راکد، درچهره اش نشست و گفت: هیچ ایرادی نداره. حداقلش این بود که من ازتنهایی دراومدم. حتی شما می تونید تلوزیون را هم ببرید و فردا برام پولش رابیارید ازنظرمن اصلا مشکلی نیست.
وقتی فهمیدم تنهای تنهاست واقعا بین کشتن و نکشتنش تردید کردم و چند لحظه بعد به فکر کشتنش نبودم و حتی دوست داشتم دفعات بعد هم ببینمش.
وقتی به خانه برگشتم زنم صورتش را با کرمی سفید رنگ لعاب داده بود وروی گلویش چند پوست خیارچسبانده بود و به محض دیدنش کمی ترسیدم و فکرکردم زن غریبه ای را می بینم. بعدازچند لحظه که مات نگاهش کردم گفت: چیه جن دیدی؟ خوب منم دیگه.
تلوزیون را نشانش دادم و گفتم: خریدم.
- سالمه؟ قشنگ نگاه کردی؟ مشکلی که نداره؟ کنترلش رو که یادت نرفت؟
نگاهش کردم و حرفی نزدم.
- ببین اگرخواهرم اومد یه وقت نگی نصف قیمت خریدیم آبروریزی کنی بگو رفتیم ازخود نمایندگیش خریدیم. باشه ؟ شنیدی چی گفتم؟ با توام.
- شنیدم.
تلوزیون را وصل کردم و زدم شبکه رقص. زن ومرد جوانی دست دردست هم می رقصیدند یاد پیرزن افتادم . احساس دلتنگی کردم.
زنم جلوی میزتوالت نشسته بود وبه ناخن هایش لاك صورتي می زد. به سینه های شق ورق وصافی پوست پایش که تازه اصلاح شده بود نگاهی کردم وگفتم: دوست داری با هم برقصیم؟
اول پوزخندی زد و بعد خواست خودش را کنترل کند،که یکباره قهقهه زد. طوری که پیچ و تاپ خورد و ازشدت درد، دستش را روی شکمش گذاشت و من لحظه به لحظه عصبانی ترمی شدم.
بعد گفت: آفرین خیلی خوبه. ببينم رفتی تلوزیون بخری یا رفتی کلاس رقص؟
بعد چندلحظه ای سگرمه هایش رادرهم کرد وگفت: ببینم تلوزیون رو ازکی خریدی؟
دندان هايم را به هم فشاردادم و بي آنكه ازهم بازشان كنم گفتم: ازمادرتو.
- پرسیدم ازکی خریدی درست جواب بده.
- ازهمون زنی که که شماره و آدرسشو دادی.
- چندسالش بود؟
- چه ربطی داره؟
- پرسیدم چند سالش بود.
- چه می دونم هشتاد. نود. شاید هم بیشترمن چه می دونم.
با قدم هایی کوتاه و سریع به سمتم آمد و از فاصله ای چند سانتی پیراهنم را بو کشید و نگاهی به چشم هام کرد و گفت: مطمئنی هشتاد نود سالش بود؟
خشی درصدایم انداختم و گفتم: متاسفانه یادم نبود شناسنامه اش را ببینم.
وقتی عصبانی شدم دیگر سوالی نکرد و کرم سفید روی صورتش به رنگ کدردرآمده بود.
شب موقع خواب بازبه آن پیرزن فکر کردم و به این فکر کردم که فردا پول تلوزیون را برایش ببرم یا نه و به این فکر کردم که چرا به کسی که نمی شناسد، اعتماد کرد و تلوزیون را داد و خواست که فردا پولش را ببرم.
فردای آن روز رفتم تا پول تلوزیون را بدهم. وقصدم این بود که بنشینم و با هاش قهوه دیگری بخورم. قصدم این بود که اگر بازهم درخواست کرد با هم برقصیم، بازهم قبول کنم واگر مثل روز قبلش لبهایش را به سمتم لبهایم نشانه گرفت، شاید لب هایم را روی لبهایش هم بگذارم. قصد داشتم بهش بگویم که روزهای دیگر هم برای دیدنش می روم و شاید هرروز باهم برقصیم اما...
اما هرچه زنگ درخانه اش را زدم کسی باز نکردو بعد با مشت به درکوبیدم تا همسایه روبه رویی اش که پیرمردی بود بیرون آمد و گفت: کسی اینجا زندگی نمی کنه.
- یعنی چی؟ من دیروزاینجا اومدم ویه خانم مسنی بودند که ازشون تلوزیون خریدم.
پیرمرد شانه بالاانداخت وچند لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت: حتما اشتباه می کنید سال هاست که کسی اینجا زندگی نمی کنه.
ازساختمان بیرون رفتم. شک کردم که آدرس را درست رفته بودم یا نه. به دورو اطراف نگاه کردم. به پلاک خانه هم همینطور. همه چیزدرست بود.دستم را روی جیب بغلم گذاشتم وقلنبگی اسکناسها را حس کردم و با خودم گفتم: نه من اشتباه نمی کنم همین خونه بود.
و حالا زنم از آشپزخانه داد می زند: اه گندش بزنه. پایه این میزناهارخوری شکست. فکر یکی دیگه باش.
من همانطورکه به دنبال یک شبکه رقص می گردم زیرلب می گویم: کسی اینجا زندگی نمی کنه.
نویسنده:مهدی رضایی