نویسنده: ایوب بهرام
شوروشیرین
علی والبرزبه پشت روی سنگ ها دراز کشیده وکف پاها را رو به آسمان بلند کرده بودند.همیشه وقتی از زورسرما پاهایشان یخ می زدو سوزن سوزن می شدبه پشت می خوابیدند پاهارا روبه خورشید بلند می کردند.
البرز:اگه بگیرمون چی؟؟
علی نگاهی به او کردوگفت:فعلا که نگرفته.تازه بگیره،ببنده،بزنه بازهم سوزشش کم نمیشه !!ارزششوداشت.اون حالا حالا باید بشین توآب یخ.
البرز قاه قاه خندید وگفت:ها بشینه توآب یخ براش خوبه....
علی نگاهی به البرزکرد:عین خر براش کار می کردیم،جون می کندیم،توی سرمای بره میرون که برف خداهمه چیزو سنگ می کنه براش آب میاوردیم اون و بچه هاشتنگ آتیش کرکرخندشون بود.سالی یه جفت گالش لاستیکی،شلوار پلاستیکی بشوربپوش سهممون بود از عمارت کل مرتضی.نه، نه دیگه بر نمی گردم.
هی علی بلند شو سرظهر،مگه نون نمی بری برا ای بی پدرا.بلند شو.البرز، یتیم شده مگه اوومدی مهمونی ایجور کپه مرگتو گذاشتی.پاشوخواب به خواب بری.
زن باسیخ کباب دسته چوبی به بچه های مچاله شده زیر پتو حمله می کند.
هواگرگ ومیش بود.بچه ها با شلوارهایی که به زور تابالای قوزک می رسیدوساق هایی لخت وتراشیده وکفش هایی که نوک انگشتان ازآنها بیرون زده بود وکُتی که برای آنها بزرگ بود.کُت های رنگ ورو رفته ی کل مرتضی .
بقچه ی نان در دست البرزووسبد غذاکه گوجه وپیاز ونمک بوددر دست علی.
البرزبقچه را روی سرگذاشته بودبادست چپ آب دماغش را پاک کردوگفت:هی علی گشنمه.شکمم بدجوری به قارقور افتاده.چه کنم؟یه خورده نون در بیارم بخورم.
علی نگاهی به او کرد وگفت:ایناکمه همون بدبختای سرزمینه.تاظهر بایدشکم شون با همیناسیرنگه دارن وکار کنن.بذارتا برگردیم یه چیزی می خوریم.
البرز نگاهی به علی کرد وگفت: کاش می شد یهکِت(خوشه)انگوربخورم
دیگه تا دوروز هیچی نمی خوردم.بی انصاف مال خداس،وحشیه تو دره ی خداسبز شده ماهم چیدیمشون به خودمون هم نمی ده!!!بعد نگاهی به علی کرد وگفت:ها راسی علی چرا؟؟؟
علی که دهانش آب اقتاده بودنگاهی به البرز کرد وگفت:پاشوکم کم داری خل وچل می شی.گشنگی زده به سرت.اگه می داد که دیگه کل مرتضی نبود.
البرز ساکت شد وگفت ها راس می گی .
نگاه که کرد علی داشت ازاودورمی شد.جستی زد بقچه را برداشت وگفت ها علی وایسا.
وقتی رسیدند سرزمین کارگرها داشتند شخم پاییزه می زدند.پیرمردبه زوزبه دنبال گاوکشیده می شد.
کل مرتضی:دیدی پیری آخر کارته.زورت بزن.دوروغ نگم باید دیگه ریق رحمت سر بکشی.الفاتحه..بعد هِ هِ هِ شروع کرد به خندیدن شکم بزرگش تکان می خورد پیرمرد نگاهی سرد به او کردناگهان گاو که جهتش راعوض کرده بود پیرمرد را به دنبال خود کشیداوکه توان کنترل گاوآهن را نداشت به پشت روی زمین افتادکارگرها همه زدند زیر خنده.کل مرتضی که هنوز داشت می خندید گفت :نگفتم
دیدی دیدی نگفتم!!
بعد نگاهش را برگرداند به جاده که بچه ها را دید،خنده اش را خورد.وگفت:
تخم حروما اومدن.خونه باباشون ایقدِمی خوابن؟؟سرزارفته ها.کارگر ها که بچه هارا دیدند شل شدندونگاهی به هم کردند.کل مرتضی نگاهی به آنها کرد کلاهش را جابجاکرد وگفت:
ها چی شد تمبونتون شل شد.بزار خبرمرگتون برسید بعد فین فین کنین.پول که علف خرس نیس .اهل وعیال خرج دارن.
بعد نگاهی به آسمان کرد وگفت:دیدی دیدی خدا ایروزا صوابم به خلق الله نمی چسبه.خودت شانس بده ملت کار گردارن منم کارگر دارم.
بعد نگاه به پیرمرد کرد:هِ هِ هِ مارئیس داریم.
علی نوک دماغش سرخ شده بودواز دهانش بخار بیرون می زد.هنوز سبد اساس
ها را زمین نگذاشته بودکه کل مرتضی با دست های گوشتی وسنگینش یک کشیده خواباند پشت کله ی علی وگفت:دیدی سگ زاییده تاکی باید می خوابیدی..پدر پدرسگت التماس می کنه که بیای وردستم بشی اونوقت تو بلای جونم شدی.
علی که با صورت به جلو پرتاب شده بوداز درد گردنش را گرفت.می شد صدای چکاچک دندانهایش را که نه از دردکه از حرص روی هم کشیده می شدشنید. کارد به استخوانش رسیده بود.به هر بهانه ایی کتک می خوردوفحش.کل مرتضی برای او خیز برداشت وگفت:ریقو برام دندون قروچک می کنه!چوسو!
علی پا به فرار گذاشت البرز هم به دنبال او.نرسیده به ده علی با یک تکه چوب داشت روی زمین خط های نا مفهومی می کشید.البرز که دقیق شدقطره های اشک را دید که از نوک دماغ علی می چکید. آمد کناره علی نشست وگفت:
ناراحت نشو دیروزم منوزدعادتش.دیدی دیدی.بعد به زور خندید.علی از جادر رفت وداد زدگوه می خوره فحش به ننم می ده.مردیکه ی کون گنده.باشه کل مرتضی بزن فحش بده اگه داغ به دلت نذاشتم از خودتم.فردا باید رو به آسمون نعره بزنی کل مرتض!!!!.البرز درحالی که به تته پته افتاده بود گفت: هاآرومتر به بعدش فکر کردی کجا بریم ؟علی با پشت دست اشکهایش را پاک کرد وگفت:به توچه
تند تند حرف می زنی.مگه تو دُم منی هرجا برم بیای.اصلا کی با توحرف زدخودتو قاطی می کنی!
البرز که جا خورده بود بلند شد نگاهی به علی کرد بعد در حالی که بغض کرده بود به طرف خانه کل مرتضی دوید.علی که داشت رفتن البرز را نگاه می کرد
گفت توهم برو بابامم بره همه تون برید.ای خدااا!!بعد سنگی برداشت وتا قدرت داشت بی هدف پرتاب کرد وبه طرف کوه دوید.
عصر آرام خزید وداخل شد.حیاط آرام بود فقط گاهی زنها در حیاط دیده می شدند.
درگوشه ی حیاط پاتیل(قابلمه) برنج روی چاله(اجاق)گذاشته بود، بوی برنج چمپاحیاط را برداشته بود.علی مثل سایه به طرف انبار که محل خواب آنها بود دوید.دید که البرزدر گوشه ی انبار روی زیلوی نیمدار نشسته.رفت وآرام کنار اونشست. البرزساکت بود آرام دست روی شانه اش گذاشت وگفت: البرزازم دلگیری؟تودیگه غصم نده که ازایی همه آدم توایی غریبستون فقط تو ،کاکا
رو دارم.توروزای اول که ای روستا با ایی بزرگیش برام عین زندون بوداگه تو نبودی یه روزم اینجا نمی موندم!سربه کوه می ذاشتم می رفتم گم میشدم شایدم دق می کردم می مردم.به جون هوری راس میگم.اما حالا دیگه تموم شد!همه چی تموم شد!امشب می رم .ولی قبلش یه داغ رو دل کل مرتضی می زارم.توهم غمت نباشه بگو منو تهدید کرد، بگوترسوندم .نمی دونم یه چیزی بگو که ولت کنن.
البرزسربلند کرد نگاهی به علی کرد وگفت:
بزرگ شدی ها،حرفای گنده گنده می زنی.فس فس نکن ها اگه می بینی گریه کردم یاد بابا ننم افتادم.تازه مگه من چیم از تو کمتره؟ها؟
علی خودش رو جمع کرد وبا خنده گفت:البرز به خدا دلم داشت می پکید هرچی تو بگی.ول کن ایی قهرلامصبُ.بیا باهم حرف بزنیم. البرز نگاهی به او کردوگفت خاک بر سر خُلت کنم .بدبخت په اینا که بت گفتم چی بود!؟حیف که فردا می خوایم بریم اگه نه تا یه هفته با هات حرف نی زدم ها!علی نگاهی به او کردوبا خنده گفت:اودفعه هم گفتی تا قیامت باهات حرف نمی زنم فرداش حرف زدی.البرزنگاه تندی به او کرد وگفت:باشه حالا که ایطوره تاقیامت باهات حرف نمی زنم حالاهم می رم پیش کل مرتضی همچی رو بش می گم!!
علی نگاهی به او کرد ویه دفعه از جا پرید وگفت:هی البرزغلط کردم خرنشو
هرچی تو بگی .البرز نگاهی به او کرد وگفت انگار باهاش شوخی دارم .خره اگه توبری منوایقدمی زنن تابادکنم.بگو من خبر ندارم!تازه مگه خونمون بلد نیسن.
علی گفت من که فکرامو کردم حالا تو خودت می دونی می خوای بیای بیا.فردا شرنشی برام.البرز گفت:نگا علی باهم اومدیم اگه قرارکاری کنی باهم می کنیم ها تازه اگه قرارفتن من ازتوآتیشم تندترمنم خسه شدم.خیالت راحت من خودم دلم پرتره ها!!!
هرسال موقع چیدن انگورهای وحشی که می شدپسر بچه ها ودختر بچه های ده رو جمع می کرد ،چندر غاز به آنها می دادتا از کله سحر تا غروب کار کنن وانگورای وحشی روبچینن.اگه کار خوب پیش می رفت کارگر پولش را می گرفت ومی رفت پی کارش،اما وای به روز کسی که یه دانه انگور می خوردواومی دیدآنوقت هم مزد آن روزش می سوخت هم ترکه بود که بر سروصورت وکول اومی نشست.
:بدبختم کردید،بیچارم کردید،مگه شما مسلمون نیستید؟!مال مردم خوردن خوبه؟!دزدی خوبه؟! مگه شما حلال وحروم سرتون نمیشه؟!ای خدا آخرزمونه؟!
پدرتون تخم تون میندازه من باید نون تونوبدم؟!مگه گناه کردم؟؟
دست های ترَک خورده ی بچه ها خوشه ها رو می چید ویکی یکی توی سبد ها می گذاشت.یاقوت روی یاقوت.برق دلربای انگورها،شکم گرسنه ی بچه ها.بچه ها بارهادهان باد کرده وپرازخون وگرده های ترک خورده ی زیادی رادیده بود.
دهان آنهاشیرینی انگوررا باشوری خون تجربه کرده بود.باغ انگور کل مرتضی شده بود باغ ارم شداد وبیدادوچشمه ی بنی اسراییل.
کل مرتضی همیشه بعد از برداشت محصول انگورها راداخل سبدهای حصیری خوشه خوشه می چید ومی گذاشت داخل انباروهنگام سرما می فروخت به کسی که به قول خودش: قدرشو بدونه.بدونه یاقوت به چه درد می خوره !!هروزمی رفت در انبارانگوری رو باز می کرد بین سبدهای انگورراه می رفت.عین قارون بین صندوق های طلا.
چند روز پیش پدرعلی آمده بود که حال آنها را بپرسد وشاید چیزی از دستمزدعلی را بگیرد.وقتی به دیدن علی رفت،علی بد جوری دلش گرفته بود.حتی نگاهش هم نمی کرد
:چطوری بابا.چرا حرف نمی زنی.بابات اینهمه راه رو بریده اومده پیشت اونوقت تونگاشم نمی کنی.هوری دیگه راه می ره.ایقد خوشگل شده.از بس پیشش حرفتو زدیم همش اسم توروصدا می زنه.یه روز میام پیش کل مرتضی چند روزی مرخصیتو می گیرم می ریم ده.باهم مثل اوون رووزا می ریم کوه بلوط میاریم.
از بالای کوه ده رو نگاه می کنیم.یادت می گفتی چرا از اینجاایقد ده کوچیکه کوچیکه؟!ولی وقتی ما تودهیم کوه هنوز بزرگه.اون روز نگفتم اما حالا میگم.می دونی چرابابا؟؟چون اون کوهِِ،سفتِِ.ازهرجانگاش کنی بازم بزرگ کوچیک نمیشه.آدما هم اگه دلشون بزرگ باشه،قرس باشه،اونوقت ازهرجانگاشون کنی بزرگن.اصلن کوچیک نمیشن.اونوقت عین اوون کوه همه به اون تکیه می زنن.
یک دفعه علی پرید توی بغل پدروشروع کرد به گریه کردن.پدر هم اورا در آغوش فشرد.علی گفت:
بابا نمی خوام کوه باشم.می خوام کوچیک باشم.بزرگی سخته.می خوام با هوری بازی کنم.می خوام اوونو بغل کنم.می خوام شبا سرمو بذارم روپای مامان سوگل وبخوابم.
پدر که بغض امانش رابریده بوددر حالی که صدایش می لرزیدگفت:
بابا گریه کن هرکس توایی دنیا یه تقدیری داره ،یکی باید کوه باشه...
بغض امانش را بریدعلی را ازآغوشش جدا کردپیشانیش را بوسیدورفت.
البرزکه پشت گونی های گندم کز کرده بودسعی می کردآرام گریه کند تاعلی صدایش رانشنود.
شب تاریکی بود.چشم چشم رانمی دید.انبار گندم ساکت بود.گاه گاهی صدای موش ها کی از میان جستی می زدند شنیده می شد.
علی:البرزالآن وقتشه همه خوابن.
البرزمحلی نگذاشت وبادست پتو را روی سرش کشید.علی دوباره آهسته گفت:
البرز باتوهم داره دیر میشه.
البرززیر پتو تکانی خوردومانندکسی که هزیان بگوید گفت:بذار بخوابم...کدوم بیل...مال.. من نیس..!
علی پتو را از روی البرز کشید وگفت:
بیل چیه باز خنگ شدی، بلند شوجون هوری اگه بلند نشی رفتما؟؟
یکهوالبرز با پتوبلند شد.نگاهی از روی غیظ به علی کرد وگفت:چه گوهی خوردم باتو.....
علی که بانفس حرف می زد گفت ها چیه؟؟من که بهت گفته بودم تو نمی خواد دخالت کنی خودت پا پیَم شدی.حالاشم دیرنشده تو بخواب من میرم.
البرز نگاهی به او کرد وگفت:آره جون بابات فرداهم بیدارشدم به جا ناشتاریق گاو به خوردم می دن!
علی درحالی که کفش های لاستیکی اش را ور می کشیدگفت:اونش به خودت مربوطه من که گفتم چه بکن دیگه میل با خودت.من دارم می رم.
البرز در حالی که می لرزید بلند شدوگفت:هی وایسا وایسا.عجب آدم خریه ها.!ناکس نه می دونی ولت نمی کنم بری دنگ (ادا)در می آری.
علی نگاهی به او کرد وگفت:خاک تو سرت با این قیافه وایی موها هرکس نصف شبی ببینمون میگه شاید ملاکه(جن) دیده زهره ترک میشه. وبا دست موهای البرز را صاف کرد.وبالبخندگفت:بی صاحاباتُ وَرکش داره دیرمی شه.
دزدکی خودشان را مثل سایه به در انبار انگوری رساندند.گوشه ی دنجی از حیاط بود.سگ جلوی در خوابیده بود.علی جلو رفت.سگ تا اورا دید شروع به دم تکان دادن کرد.نگاهی به البرزکردوگفت نترس بیا کاری باهات نداره .البرز از کنار دیوار سُریدتا درانبار.کلون در را برداشت .در را که باز کرد بوی عطر انگورها هوایی شان کرد.با کل مرتض که به انبار می آمدآن را خوب می شناخت با تمام زیرو بمش آشنا بود.البرز گفت :چراغ لمپا رو روشن کنم.علی گفت :دیونه مگه میخوای بیان سروقتمون.البرز گفت: خو چشام نمی بینه.علی گفت ما با دهنمون کار داریم بعد با دستامون.امشب چشاتو ول کن......
صبح صدای پچ پچ در حیاط ول وله انداخت.کل مرتضی یکهو از اتاق بیرون زد.به طرف انبار انگوری دویددولنگه ی در باز بود.سبدهای خرد شده انگور های له شده.برگشت به سمت اتاق مزیف.تفنگ برنو را برداشت.زنها جیغ زدند وفرار کردند.تیر می گذاشت وبه آسمان شلیک می کردونعره می زدمی کشمت.تکه تکه ات می کنم.تخم پدرم نیسم مادرم هرجایی بود اگه نکنم.آخر صدایش بوی گریه می داد.از نفس افتاده بوداما کسی جرات نزذیک شدن وپادرمیانی نداشت.تفنگ را عصاکرد زانو زد کل مرتضی ساکت شده بود.
مردم روستا همه پچ پچ می کردندوآرام می خندیدند.میگن جقله های کل مرتضی زدن به انبار انگوری.
-میگن داغ انگورا رو به دلش گذاشتن.
...چوب خدا.....
-هردوتافرار......
دستشون درد......تخم پدرشون......
چوپانان ده علی آباد آن روزنان خالی نخوردند. قاطق نانشان انگوربود.انگورهای وحشی کل مرتضی.
نزدیک ظهربود بچه ها خسته وکوفته ازپشت آبادی وازمیان باغ ها خودرا به خانه رساندند.چند اسب نزدیک پرچین حیات بسته بو.خوب که دقت کردندآدمهای کل مرتضی بودند.علی والبرز به طرف کوه دویدند.
نویسنده: ایوب بهرام
وبلاگ نویسنده: http://www.ayoobbahram.blogfa.com