سلام به همه اعضای گرامی

از هفته های آینده احتمالا فعالیت های نقدادبی چوک در همین وبلاگ ادامه یابد و بعد ازداستان های شما مقالات ادبی و گفتگوها و دیگر مطالب به نمایش گذاشته شود. ازهمه دوستان درخواست می شود مطالب مفیدی را که می خوانند و یا دراختیار دارند برای من ارسال کنند تا دروبلاگ مورد استفاده دیگران نیزقرار بگیرد.

*************************************************************

جاهاي خالي

دوست دارم همۀ صفحه‌های قبلی را خط بزنم. دختر داستانم را بنشانم روی پلّه‌های سنگی خانۀ نیما، توی سایه، تا سستی‌اش را بسپارد به باد. و از این‌جا شروع کنم که مرد داستان، غزل‌های فراموش‌شده را چندبار می‌خواند و دست آخر افتادگی‌اش را پیدا نمی‌کند.

دختر می‌خندید. روز بعد، توی کافه فهمید خنده‌های آن‌ لحظه‌اش را دوست داشته. بعد از فرودادن هیجانی دود علف‌های مرغوب، این اولین‌باری بود که احساس شادی می‌کرد. قبلش گیجی بود و خفگی و آونگی در زمان و استفراغ.

حالا خنده بود و 3 مصراع از یک رباعی آبانی که اصرار داشت مصراع آخرش را گم کند؛ یا قایم کند جایی تا دختر بی‌دلیل به نبودنش بخندد. دختر روی پلّه‌ها نشسته‌بود و از ملال پنهان اتاق‌های خالی خانۀ نیما می‌ترسید و دوست داشت...

حالاست که باید همۀ دوست‌داشته‌های دختر داستانم را بنویسم. گیرم که زیاد باشند:

دوست داشت مرد همان‌قدر دور بنشیند و شعر‌های شاملو را آن‌قدر زیبا بخواند که دوباره حسودی‌اش شود به آیدا و ده‌ هلالک ناخن‌هایش. دوست داشت قدم نزند و بغلش نکند و حتّی دستش را نگیرد و بگذارد روی لرزش پاهایش بایستد تا کوچه‌های یوش را از بر شود و به همسایه‌های نیما حسودی‌اش شود که از ایوان خانه‌شان، حیاط خانه‌اش را می‌دیده‌اند. دختر حتّی دوست داشت حالا که توی قهوه‌خانۀ خنک نشسته‌اند ( این‌جا را راوی نگفته؛ اما لابد خودتان فهمیده‌اید آدم بعد از کشیدن علف و شعرخواندن توی خانۀ نیما، دلش غذا می‌خواهد و باید چند کیلومتر براند و سیگار بکشد تا به بلده برسد و پیرمردی برایش املت درست کند و خودش بنشیند به حرف‌زدن با یکی از همسن‌هایش!) دختر حتّی دوست داشت حالا که توی قهوه‌خانۀ خنک نشسته‌اند؛ حالا که مرد از او دور است به فهم ناقصش از لهجۀ پیرمردها قانع باشد و لبخند بزند. و به دست‌های مرد فکر نکند که لابد می‌خواهند وقتی به مه غلیظ البرز میانی رسیدند حلقه شوند و نفسش را بند بیاورند و خلقش را تنگ کنند.

بعد از خوردن چای، مرد و دختر را می‌نشانم توی ماشین تا برانند به سمت قلّه‌هایی که قرار است توی مه پیچیده‌ شده‌باشند. بعد به عقل ناقصشان خطور کنم که قلّه‌تر از این‌جا، جایی نیست و امروز خبری از مه نیست و جایی بنشینید کنار این تپّه‌های خمار و شعر بخوانید.

به دختر کاری ندارم؛ اما خودش نشسته و زل زده به تپّه‌ها و توصیف‌های مرد را از اندام‌‌های جنسی زنانۀ طبیعت ناشنیده می‌گیرد و به داستانی فکر می‌کند که نفهمیده زن در آن چه‌کاره بود و همین‌ چند دقیقه پیش مرد برایش خوانده‌.

راوی فکر می‌کند آن‌قدر امواج منفی از دختر به مرد رسیده که دیگر دلش نمی‌خواهد بغلش کند. یعنی خود راوی هم این‌جای قصّه را درک نمی کند. و چون درک نکرده آدم‌هایش را می‌نشاند توی ماشین و هل می‌دهد سمت کرج. بعد هم باران را می‌باراند تا هرچه تلاش کند نتواند از شاعرانگی درخت‌ها نگوید و خودش مبهوت نقطه‌ای شود که دختر به آن زل زده و می‌خواهد بی‌خیال نگاه خیرۀ مرد شود. حتّی راوی دوست دارد مثل دختر دستش را از پنجره بیرون ببرد و باران را با قطره‌های تیره‌اش به داخل ماشین دعوت کند.

راوی با وسواسش کنار گذاشته می‌شود تا دختر زیر هجوم بی‌امان شاعرانگی فقط سیگار بکشد و سکوت کند و حسودی‌اش شود به جادّۀ دیوانه و باران‌هایی که تا به حال دیده و بعد از این هم. بعد هم یکی‌یکی تونل‌ها را بشمارد و توی خنکی‌شان غرق شود و گاهی به ساعت نگاه کند و به سقفی فکر کند که باید زودتر به آن برسد. و مرد را نگاه نکند که حرف می‌زند و می‌خندد و نگاه می‌کند و از سکوت بدش می‌آید. دختر حتّی به این‌هم فکر می‌کند که مرد آهنگ مورد علاقه‌اش را نگه‌داشته تا جملۀ کوچکی بگوید؛ ولی هنوز چراغ چشمک‌زن پخش ماشین، اسم آهنگ را گم و پیدا می‌کند و مرد حرفش تمام نشده.

راوی که اصلاً از شاعرانگی خوشش نمی‌آید به ذهن دختر داستان فشار می‌آورد تا تصمیمش را قبل از رسیدن به مرد بگوید و زورش نمی‌رسد. باران، سمّ هوا را نگرفته انگار. ولی این‌جا (منظور راوی کرج است؛ میدان شاه‌عبّاسی) دختر راحت‌تر نفس می‌کشد. مرد برای هفتۀ بعد برنامه می‌ریزد و دختر فکر می‌کند باید چند راه پیدا کند تا مرد را از خودش متنفّر کند که دیگر سراغش نیاید. این جا دیگر کاری از دست راوی پرحرف و بی‌مسئولیت برنمی‌آید. حوصله‌اش از این‌همه تردید دختر سر رفته‌ و خودش هم نمی‌داند چه غلطی باید بکند. دختر پیاده می‌شود و بازدم رشک‌ برانگیزی توی هوا رها می‌کند که دمش را صبح، قبل از سوار شدن به ماشین مرد، توی ریه‌هایش فرو داده‌. مرد می‌رود و راوی می‌ماند و روایت روزی که نه خودش می‌داند خوب بوده و نه می‌تواند از دختر انتظار قضاوت داشته‌باشد.

روز بعد، راوی گوشه‌ای می‌نشیند. این‌ها را می‌نویسد. بعد می‌رود جلوی آینه. به چشم‌هایش نگاه نمی‌کند. با مداد سیاه کوچکی سیاه‌ترشان می‌کند و رژ لب کم‌جانی به لب‌هایش می‌مالد. شال توسی روشن را پرت می‌کند گوشه‌ای و روسری آبی کمرنگی با گل‌های صورتی سرمی‌کند. گوشی‌اش را برمی‌دارد. توی یکی از جیب‌هایش می‌چپاند و می‌رود تا به دوست‌هایش توی کافه برسد و روی صندلی همیشگی‌اش بنشیند و چشم‌هایش را ببندد و به روایتش فکر نکند. جاهای خالی را هم یک راوی دیگر بنویسد.

 نویسنده: مریم خدایگان

وبلاگ نویسنده: http://www.mateilde.blogfa.com/