نویسنده: سمیه رجبی
چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.
۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.
۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.
۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.
باتشکر ـ مهدی رضایی
*****************************************************
اِلا
یک نفر لیلی را گذاشته بود لبهی تخت، لبهی تخت دو نفرهی من .کی لیلی را اینجا گذاشته؟ کی آمده لیلی را اینجا گذاشته؟ انگار قرار است بیفتد، انگار من میبینم که میافتد. کار کی بوده؟ کسی نمیتواند لیلی را تنهایی بلند کند، از وقتی گلدانش را عوض کردهام، خیلی بزرگ شده، دیگر نمیشود تنهایی بلندش کرد، حتی احسان هم نمیتواند. چرا حالا اینجا؟ چرا لبهی تخت؟
چرا اینقدر صدای شرشر آب میآید؟ آن هم این وقت روز!
من تنها بودم، من همیشه در خانه تنها بودم. چرا اینها نمیفهمند؟ چرا باور نمیکنند؟ حمام پر از بخار است، پر از بخار. گوشهی پرده کنار رفته، کمی از وان پیداست. میترسم پرده را کنار بزنم. ولی روی زمین پر از آب است. اینها خون نیست، آب است، مطمئنم...مطمئنم که آب است.
احسان صدا میزند:" من میخواهم دوش بگیرم، نرو اِلا جان! من عجله دارم، دیرم میشود." در حمام نیمه باز مانده، گوشهی پرده کنار رفته. داد میکشم:"کسی توی وان است؟ کسی توی وان است؟"
این وقت روز!...
من تنها بودم. من همیشه تنها بودم. از پلهها رفتم پایین، پایین رفتم. مامان نشسته بود روی پلهها، سرش را بین دستانش گرفته بود.
انگار پیر شده، انگار مامان هزار سال پیر شده. از طبقهی بالا صدای شرشر آب میآید. چرا اینها باور نمیکنند؟ خواب نیستم، خواب نبودم، فقط مثل این بود که یک چیز سنگین روی سینهام گذاشته باشند. نفسم در نمیآمد. میخواستم بلند شوم اما نمیشد. دستهایم را تکان میدادم که شاید رها شوم. توی اتاق بود، مطمئنم. چشمهایم بسته بود اما میدیدمش، توی اتاق بود.
میفهمید که دارم دست و پا میزنم. میفهمید که نفسم در نمیآید اما فقط تماشا میکرد. انگار منتظر بود، منتظر بود که اتفاق بیفتد. گفتم باید به خودم مسلط باشم. باید آرام باشم. عمیق نفس کشیدم. تپش قلبم کم شد، آرام شدم. دست و پا نزدم، دست و پا نزدم... بختک که میگویند همین است؟ آرام که شدم چشمهایم باز شد. صورتش روبروی صورتم بود. داشت نگاهم میکرد، با همان چشمهای درشت سیاه. گفت:"میگویند مردن هم همینطور است، میخواهی برگردی اما نمیتوانی، میبینی اما چشمهایت بسته است." گفتم:"کی؟ چه کسی میگوید؟" گفت:" فقط برگشتهام که همین را بگویم." گفتم:"اگر دوستم داشتی اصلا نمیرفتی، نمیرفتی." گفت:"مجبور شدم، نمیخواستم، باور کن اِلا جان! مجبور شدم، دلم هنوز هم پیش توست." و چشمهایش بهیکباره گود رفت. دور چشمهایش بهیکباره سیاه شد. من گریه کردم.
بلند شدم، مامان هنوز روی پلهها نشسته بود. از حمام هنوز صدای آب میآمد اما در بسته نبود، در نیمه باز بود. برگشتم توی اتاقم، جیغ میکشیدم اما صدایم در نمیآمد. لیلی افتاده بود روی زمین. میخواستم جیغ بکشم، نمیشد، نمیتوانستم. خاک گلدانش ریخته بود روی زمین کنار برگها. اما خون نبود، مطمئنم، خاک بود، روی زمین پر از خاک بود. گلدان ولی سالم بود. حالا که فکر میکنم، مطمئن نیستم اما انگار سالم بود. برگشتم. مامان هنوز همانجا بود. گفتم نباید چیزی بفهمد، از افتادن گلدان و از بختک و از صدای شرشر آب نباید چیزی بفهمد. گفتم مامان خرافاتیست، به دلش بد میآید. صدقه کنار میگذارم، بلا دور میشود، مامان خرافاتیست، نباید بفهمد. رفتم دوباره، رفتم ولی لیلی نبود. کسی روی تخت نشسته بود. گفتم:"بلند شو، اینجا تخت من است، تخت من تنها. من توی خواب قل میخورم. یکبار از تخت افتادم سرم شکست، مامان برایم تخت دو نفره خرید، برای من تنها." گفتم:" بلند شو!" اما تکان نخورد. نشستم لبهی تخت جای لیلی. یکدفعه با دوتا پاهایش مرا از لبهی تخت هل داد پایین، هل داد پایین. من افتادم، مثل جنازه روی زمین افتادم. اما چشمهایم بسته نبود، به سقف خیره مانده بود، خیره. ولی روی زمین خون نبود، مطمئنم. من مثل جنازه فقط افتاده بودم. گفتم مامان نفهمد. اگر منتظر حادثهی بد باشی، حادثهی بد میرسد. نباید به دلش بد بیاید.
رفتم دستم را گذاشتم روی شانهی مامان، گفتم:" خوبی؟" سرش را از توی دستهایش بلند کرد، چشمهایش پر از گریه بود؛ یعنی توی چشمهایش گریه نبود، پشت چشمهایش انگار گریه نشسته بود. منتظر بود که اتفاق بیفتد و بعد گریه کند. خیره نگاه میکرد _با همان چشمهای بیحالتش_ انگار جایی را نمیدید، دوباره سرش را توی دستهایش گذاشت و گفت:"خوبم، همه چیز درست می شود، غصه نخور." گفتم:" غصه نمی خورم، نه، چرا غصه بخورم؟ همه چیز خوب است." گفت:" بردندش توی اتاق خودتان گفتم بگذارندش روی تخت" گفتم:" کی؟ چه کسی را بردند توی اتاق من؟" گفت:" خوب می شود، غصه نخور، دعا کن، نذر کن، خوب می شود، نذر کن از جایش بلند شود، با هم بروید زیارت خانهی خدا." گفتم:" مامان من الان توی اتاقم بودم." ولی نگفتم که لیلی از لبهی تخت افتاده بود، مثل جنازه روی زمین. نگفتم چون مامان خرافاتی است. فقط گفتم کسی نیست، من الان توی اتاقم خوابیده بودم و نگفتم، از بختک، نه، نه، هیچ چیز نگفتم. گفت:" حالت خوب است؟ الهه جان خوبی؟" داد کشیدم :" خوبم، خوبم، خوبم" و رفتم توی اتاقم. دیدم دراز به دراز افتاده روی زمین. انگار از لبهی تخت افتاده بود، سرش به جایی خورده بود لابد. من جیغ کشیدم. زمین پر از خون بود. مطمئنم که خون بود. مامان دوید، جلوی در اتاق افتاد، زانوهاش سست شد انگار، زد توی سرش و داد کشید: " احسان... احسان... احسان... بلند شو."
سمیه رجبی baran77_s@yahoo.com