باسلام 

چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.

۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.

۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.

۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.

۴- لطفا برای هرداستان یک کامنت جداگانه درج بفرمایید.

باتشکر ـ مهدی رضایی

*************************************************                             

                                                  جنگل كاج

-         واي! دلم درد مي كنه ...

-         دوباره دم رفتن يادت افتاد بايد بري دستشويي؟!

پسر در حالي كه جوراب هايش را از پايش در مي آورد، گفت: زود ميام. تا ماشينو روشن كني اومدم پايين.

زن با خودش فكر كرد در هر صورت ديرم مي شود چه فرقي مي كند اينجا منتظر بمانم يا پايين!

كيسه زباله را از روي زمين برداشت. در آپارتمان را كه باز كرد، حجمي از هواي گرم و مانده ي توي راه پله ها به صورتش خورد و وارد ريه هايش شد. به سرعت اما بي صدا سه طبقه را طي كرد و به در خروجي ساختمان رسيد. حالا سعي كرد يك نفس عميق بكشد و منتظر بماند ...

جلوي ورودي مجتمع پايش را گذاشت روي ترمز، اما بلافاصله پشيمان شد. همه جا خلوت بود. پدال گاز را فشار داد و به سرعت از جلوي دكه نگهباني مجتمع عبور كرد. از ميان راه هاي جنگل كاج گذشت. جلوي مدرسه كه رسيد، گفت:

-         كليدو تو كدوم جيبت گذاشتي؟ آستر جيبت پاره نباشه! نكنه بيفته گم بشه پشت در بموني!

      پسر شانه هايش را بالا انداخت و گفت: نه پاره نيست ...

 نيم نگاهي به زن انداخت و داخل مدرسه شد ...

جلوي در مجتمع، نگهبان اشاره كرد كه بايست! زن پايش را روي ترمز گذاشت و خودش را آماده بازخواست كرد.

-         خانم بايد بچه رو پياده مي كردي. نبايد وارد مجتمع مي شدي!

-         اينجا امنيت نداره. بايد مطمئن بشم بچه رفته تو مدرسه يا نه ...

-         كي گفته اين حرفو؟

-         من ميگم چون اينجا زندگي كردم!

-         چرا دروغ مي گي؟! ...

زن كلمه دروغ را كه شنيد، ناخودآگاه پايش را گذاشت روي گاز و از نگهبان دور شد. از در آهني و بزرگ مجتمع كه بيرون مي آمد، جز انعكاس صداي نگهبان چيزي نمي شنيد: « چرا دروغ مي گي؟!» ... 

جنگل كاج پر از آرامش بود. حجم وسيعي از سبز پر رنگ برگ هاي سوزني ، روي ارتفاع ستون هاي محكم قهوه اي. قارقار كلاغ هاي جنگل كاج هم دلنشين بود. منظره شيشه هاي ترشي و آبغوره، پشت پنجره هاي بلوك هاي مجتمع  به دل مي نشست. سي سال پيش وقتي دخترك براي رفتن به مدرسه اي در همين مجتمع رفت و آمد داشت، با جنگل كاج دوست شده بود. دخترك دلش مي خواست قدش مي رسيد و ميوه ي كاجي را از درخت مي چيد تا آن را براي خودش نگه دارد. اما هيچ وقت چيزي گيرش نيامد جز چوب هاي دوشاخه ي نازكي كه ياكريم ها با آن لانه هاي سست و موقت مي ساختند. آشيانه هايي كه هيچ وقت مأمن مناسبي براي خود و جوجه هايشان نبود. با اين حال، دخترك جنگل كاج را دوست داشت. شايعاتي كه بچه ها راجع به حوادث تخيلي داخل جنگل مي گفتند هم او را نمي ترساند: « ... يكي تو جنگل هست كه بچه هاي مدرسه رو مي گيره و با گوشتشون پاك كن درست مي كنه ... به خدا! ... همسايه مون خودش استخون هاي دختره رو ديده ... ». جنگل كاج دوست داشتني بود. 

***

مشاور املاك كليد خانه را به زن داد: «  تخليه شده. كسي توش نيست. مي تونيد خودتون بريد ببينيد و كليد رو برگردونيد. بلوك 5. طبقه دوم غربي. اگه پسنديديد شايد بتونيم يه مقدار اجاره رو كمتر هم كنيم.» و اين گونه شد كه زن در آغوش يار ديرينه اسكان يافت. صبح ها با آواز گنجشكان جنگل كاج از خواب بيدار مي شد و هر غروب كنار پنجره به آرامش نهفته در صداي كلاغ ها گوش مي كرد. شب ها چراغ هاي روشن پنجره هاي بلوك هاي دور و نزديك به مجتمع كاج زيبايي خاصي مي داد. زن چراغ هاي روشن خانه ها را دوست داشت. ... جنگل كاج دوست داشتني بود.

      نان داغ را در دستش جابه جا كرد. بسته پنير و كره و خامه را به دست ديگرش داد. پر از آرامش بود و بي خيال از هر چه ناآرامي در دنيا از ميان راه اول وسط جنگل مي گذشت. نفس عميقي كشيد و ريه هايش را از هواي تازه صبح روز جمعه بهاري پر كرد. دم به پايان رسيد. حالا نوبت بازدم بود اما دستي كه از پشت سر دهان زن را گرفت، بازدم را برايش سخت كرد. لذت دم، در ناتمامي بازدم جنگل كاج به فراموشي روزگار كودكي سپرده شد. نان داغ به كنار تنه ي كاجي در همان نزديكي پرت شد. كيف پول و بسته ي خريد به گوشه اي ديگر افتاد. زن دست و پا مي زد و سعي مي كرد بفهمد چه اتفاقي افتاده ... كلاغي قارقاركنان از بالاي كاج ها عبور كرد. زن تلاش كرد تا با صداهاي نامفهومي كه به زور از حنجره اش خارج مي شد، كمك بخواهد. تنفس مشكل شده بود. ميوه ي كاجي از درختي سقوط كرد و جلوي صورت زن افتاد. زن تلاش دوباره اي براي فرياد كرد اما آن صداي نامفهوم در سكوت جنگل كاج گم شد و پلك هايش بي اختيار در سكوت جنگل روي هم افتاد. « ... با گوشتشون پاك كن درست مي كنه ... اگه پسنديديد شايد بتونيم يه مقدار اجاره رو كمتر هم كنيم ... پابلندي براي چيدن كاجي از درخت كودكي ... آميخته اي از بوي نان تازه و خاك جنگل و صداي كلاغ ... دورشدن صداي  پاي كسي كه مي دويد ... »

زن برخاست و بي اختيار و مداوم فرياد زد. پنجره ها كم كم باز شد. آدم ها يكي يكي دورش جمع مي شدند. زمزمه ها كم كم به مكالمات بلندتر تبديل شد. زني كه كنار ميوه ي كاج سقوط كرده ايستاده بود، گفت: « خب چرا اين موقع صبح از خونه مياي بيرون؟ مگه شوهرت نيست؟! » باغبان مجتمع بيلش را در دستش جابه جا كرد و گفت: « من ديدمش از ديوار كنار بلوك آخر پريد و در رفت!» همسايه طبقه دوم شرقي بلوك 5 كل ماجرا را ناديده گرفت و پنجره اش را به روي هياهوي بيرون بست! مدير مجتمع در گوش مرد جاافتاده كناري اش گفت: « موضوع سرقت نيست ... حتما مسائل ديگري هم در ميان است ... » لثه هاي زن از شدت فشار دست هاي مرد ناشناس كبود شده بود. كيف پولش نبود. نان سرد و خشك شده بود و كره ي شل شده و ميوه ي شكسته ي كاج. جنگل كاج ديگر دوست داشتني نبود.

***

به چهارراه كه رسيد، ماشين را متوقف كرد و خيره شده به شمارشگر قرمز چراغ. هشت ثانيه مانده بود كه چراغ سبز شود. شيشه ها را به روي ازدحام صداي خيابان بالا كشيد. گرم بود. كولر را روشن كرد و دكمه پخش ماشين را فشرد. صدايي خواند: « ... هـر جا چراغی روشنه؛ از ترس تنها بودنه؛ ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه ... » اشك هاي زن يكي پس از ديگري بي اختيار بر گونه افتاد. چراغ سبز شد. راننده تاكسي فسفري پشت سر، در آينه زن را مي نگريست. زن عينك آفتابي اش را به چشمانش زد و پايش را روي پدال گاز فشرد. به تعداد چراغ هاي راهنمايي مسير روزمره فكر كرد. به اشك هايش كه نمي دانست چه چيزي مي تواند جلودار آن باشد. به نگاه مسافران و راننده هاي ماشين هاي كناري در مدت توقف پشت چراغ قرمز. به « چرا دروغ مي گي؟! »، به شيشه هاي ترشي و چراغ هاي روشن. به نان تازه و آرامش از دست رفته. به كليد خانه در جيب پسر. به جنگل كاج كه ديگر دوست داشتني نبود... »

به محل كارش كه رسيد، باز هم دير شده بود.

 

 

 نویسنده: زهره مسکنی

وبلاگ نویسنده: http://zohremaskani.blogfa.com/

 ************************************************

هر كس نخندد

سه ، چهار ، پنج .

مهره ي زرد رسيد پاي نردبان  ، علي گفت :" آخ جان ."

پايه هاي نردبان را يكي يكي رفت بالا ، و ايستاد درست پشت سر مهره ي آبي . رضا تاس سياه را گرفت توي مشت و تكانش داد .

ـ عروسك قشنگ من آبي پوشيده ...

رضا گفت :" نعناع ؟ "

نعناع نگاهش كرد . روبه رويشان نشسته بود و پاهايش را تكان مي داد و براي عروسك روي پاهايش لالايي مي خواند .

ـ اگه سه بياد براي عروسكت يه تخت درست مي كنم .

نعنا خنديد و چشمهايش را بست :" سه سه سه ..."

علي دست هايش را  توي هم گره كرد و خيره شد به مشت رضا :" سه نشه ، سه نشه . "

رضا مشتش را باز كرد و تاس را قل داد روي زمين . تاس چرخيد و چرخيد و ايستاد . علي دست هاي گره كرده اش را كوبيد به زانويش :" اك كه هي اه . "

رضا مهره ي آبي را گذاشت روي كلبه :" اي ول نعنا خانم بردم . "

علي گفت :" يك به هيچ ، اين دفعه مي برم . "

رضا گفت :" نه ديگه ، بيا مسابقه ."

علي گفت :" قبول ، چي ؟! "

رضا گفت : " هر كي بخنده باخته . "

علي گفت :" عمرا بخندم ."

نعناع نگاهشان كرد :" منم بازي ؟ "

رضا گفت :" لازم نكرده ، بازي نيست كه ، اين يه مسابقه است . "

علي گفت :" اونم بين دو تا مرد ."

نعنا عروسكش را گرفت توي بغل . پاهايش را جمع كرد و نشست روي زانوهايش :"نمي ذارم نخندين . "

علي گفت :" مي بينيم . "

نعناع گفت :" مي بينيم . "

رضا شمرد :" سه ، دو ، يك شروع . "

نعناع عروسك را گذاشت كنار پايش ، جلوتر كه آمد موهاي خرگوشي دو طرف سرش تكان خورد . خنديد و لپ هايش گل انداخت . علي خنديد . مشتش را كوبيد به سينه ي نعنا :" خرگوووش ؟ ! ."

نعنا افتاد روي عروسك ، رضا گفت :" سوختي . "

نعناع گفت :" دي دي ؟ "

علي گفت :" قبول نيست . از اول ، اين نبايد اينجا باشه . "

نعناع بغض كرد :" ببين داداش ! "

عروسك را از زيرش بيرون كشيد و پرت كرد سمتشان افتاد كنار پاي رضا  خرگوشي سمت راستش را با دو دست كشيد و سفت كرد رضا گفت :" باشه تو هم بيا . "

نعناع راست شد و خودش را با دست هايش كشيد تا كنارشان . علي چيزي نگفت ، فقط نگاهش كرد و شمرد :" سه ، دو ، يك شروع . "

مسابقه شروع شد . عروسك داشت مي خنديد و خيره شده بود به نعناع . نعنا دستش را گذاشت روي چشمهاي عروسك . عروسك داشت مي خنديد نعنا خنديد و سفيدي دندان هايش ريخت بيرون . علي خنديد رضا خنديد علي گفت :" باختي خآنم . "

 نویسنده: نعیمه کرد اوغلی

وبلاگ نویسنده:  : http://www.nk-azar.blogfa.com/