نویسنده: سید احمدی موسوی
باسلام
چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.
۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.
۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.
۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.
باتشکر ـ مهدی رضایی
************************************************
هات چاکلت
قطره هاي آب، توي هوا پودر مي شد و به صورتم مي خورد. سرم را بالاتر گرفتم، رو به آسمان. گذاشتم گرۀ روسریم شـُل تر شود. گذاشتم خنکی به لـُختی گردنم برسد. از پشت پرده ي نازك آب و رنگين كماني كه درست شده بود چشمم خورد به ون سبزي كه آن سوي میدان ايستاده بود. بي اختيار تنم لرزيد. تندي موهام را کردم زیر روسری، گره اش را سفت بستم و با شتاب ازپشت آب نما دور شدم. به خود نمي رفتم انگار. صدای کشدار بوق اتومبیلی توی ترمز شدید قاطی شد و حجم قرمز رنگی جلوی پام ایستاد. بی اختیار عقب پريدم. اتومبیل دیگری پشت سرش زد روی ترمز، دستش را گذاشت روی بوق. اولی با اشارۀ سر و چشم دعوتم كرد. تندی مسیر نگاهم را عوض کردم، کمی عقب تر رفتم. ماشین پشتی هی بوق می زد. بوی وانیل و شیرینی توی هوا پیچید، برگشـتم سمـت بو. کارگرهايي كه از پشت وانت، طَبَـق های شرینی را می بردند توی قنادی، زل زده بودند به ام. بي اختيار دست کشیدم به تنم ، لباس داشتم! به دکمه های مانتوم دست کشیدم. همه بسته بودند!
صدای خـَش داري از جا پراندم؛ " ری تی تیش، بیا بالا ماماتِ چی شدی ضعیفه... " بوی تند روغن سوخته با بوي وانیل قاطی شد. حجم قرمزرفته بود و جای آن آهن پارۀ چند رنگی جلوم ایستاده بود. نگاه اش نکردم. خم نشدم که چشماش را ببینم. فقط توی قاب پنجرۀ آهن پاره حفره ي دهان و سبیلِ سفیدِ زرد شده ای را که می جنبید دیدم. عقب تر رفتم. رو گرداندم. سبیلِ سفیدِ زرد شده نمی رفت. مدام می جنبید. صداش توی بوق های کشدار پشت سری ها می رفت توي مخ ام. پیله کرده بود. صدای بوق ها دوباره بلند شد. خواستم برگردم. پشت آب نما، دو زن چادر سياه کنار ون، همچنان نگاه ام مي كردند. رفتم توی پیاده رو. بوی وانیل بیشتر شد. پشت شیشۀ قنادی، سیاهي تنم توی شیشۀ مواج، کوتوله و پهن شده بود. آهن پارۀ چند رنگ توی شیشه از پشت تصويرم دور شد. صدای فحش ركيكي توی جیغ اصطکاکِ آسفالت و لاستیک گم شد. برگشتم آمدم کنار خیابان، رسیده و نرسیده، سفیدی براقی قاب نگاهم را پر کرد، سیاهی مانتوم توی سفیدی براق، کج و کوله شد. کمرم کشیده شد. جا ماند، سر و پام جلوتر رفت. شیشه آمد پایین، هوای معطر خنکی توی صورتم خورد. خواستم نفس بکشم، چشمم خورد به ردیف دندان های سفید و دو تا از سیاهی خودم توی چشم های تیرۀ بزرگ. برگشتم، دو زن سیاه پوش به طرفم می آمدند. موهام را کردم زیر روسری، روسری را جلوتر کشیدم، گره اش را سفت تر کردم. چشم های تیرۀ بزرگ توی آیینه، دو زن سیاه پوش را دید، شیشه بالا رفت. وزشِ خُنکِ معطر قطع شد و سفیدی براق، نرم و بی صدا از قاب نگاهم خارج شد. لحظه ای مسیر نگاهم خالی شد. نه کسی بوق زد نه کسی ترمز کرد. دو سیاه پوش از عرض خیابان گذشتند. داشتند به ام مي رسيدند. اتومبیلی جلوم ترمز زد، خودم را انداختم روی صندلی عقب. تاکسی بود انگار. نارنجی بود؟ قلبم گرُپ گرُپ مي كوبيد. زرد نبود ؟ كمي نفس كشيدم. عميق. چه رنگي بود ؟ خواستم رنگش را ببينم، برگشتم از شیشۀ عقب، پشت سرم را نگاه کردم. زنان سیاه پوش كم كم از نوشته های روی شیشه کوچکتر و کوچکتر شدند و لای حروف لاتین شیشۀ عقب كه برعکس بود گم شدند. توي صندلی جا به جا شدم. تاكسي نبود. دیدم. قرمز بود. دست سیاه و پر موی راننده آیینۀ وسط را تنظیم کرد. سیاهي سرم توی آیینه لرزید بعد چشم هاي راننده توي آيينه پيدا شد. چشم هاش بُراق شد. کنار چشم هاش توي آيينه نوشتۀ روی شیشه ي عقب پيدا شد. حالا درست خوانده می شد. اچ ، او ، تی. برگشتم. یعنی چی؟ گرُپ گرُپ باز شروع شد. كوبيد. هات !
همیشه با امير سر تلفظ درست هات چاکلت كـَـل داشتيم.
- : هات شاكلت...
- : نه! بگو هات...
- : هات...
- : چا...
- : شا...
- : چاااااا...
- : شااااا...
- : تو كي مي خواي لهجتو درست كني ؟ ما شيش ماه ديگه بايد بريما...
- : ببخشين كجا تشريف مي برين ؟... مي خواين امروزو با هم باشيم ؟
- : بله ؟
- : دنبالتون بودن ؟
با من بود ؟
- : با من بودين ؟
- : غير شما كسي تو ماشين هست ؟
گرُپ گرُپ بيشتر شد. غير از من كسي توي ماشين نبود. گرُپ گرُپ كوبيد. كوبيد.
- : ببخشين مي شه نگه دارين ؟
صدام مي لرزيد انگار، خش دار شده بود، گلوم خشك. نگه دار پياده مي شم.
- : نگه دار آقا پياده مي شم !
گرُپ گرُپ...
زوزه ي ماشين بيشتر شد. پرت شدم روي صندلي. انگار جيغ هم كشيدم!؟ كشيدم. توي ويراژ، به چپ و راست پرت شدم. انگار دستگيره را هم چسبيده بودم. انگار مي خواستم گريه كنم. داشتم گريه مي كردم. انگار زبانم هم بند آمده بود!؟ بند آمده بود.
كاش امير اينجا بود.
- : عزيزم اين مانتو كه گرفتي كوتاه نيست؟ گير ندن بهت !
- : تو اين شيش ماهه مي خوام هي كوتاه ترش كنم!
داشتيم مي خنديديم، خنديديم.
گريه كردم. كجا مي بـَرَدَم.
- : كجا مي بريم آقا نگه دار...
اين را كه گفتم صدام توي گريه قاطي بود. توي التماس.
اين را كه گفتم زد روي ترمز. ترمز كه كرد پرت شدم جلو. صورتم خورد به پشتي صندلي جلو. ترمز كه كرد با خودم گفتم اشتباه كردم. نبايد مي ترسيدم. ترمز كه كرد دلم كمي آرام گرفت. گرُپ گرُپ مي كرد اما هنوز. اما توش خوشحالي هم بود. توي كوبـِش.
خواستم تشكر كنم و عذرخواهي كه ترسيده بودم. كه فكر بد كرده بودم. گفتم اول زودتر پياده شوم تا دلم آرام شود. دستگيره را نگرفته بودم كه در باز شد. در باز شد اما نشد كه پياده شوم. كسي آمد تو. هـُلم داد. لعنتي لعنتي. دوباره كوبـِش آمد. بدتر شد. داشت از سينه مي كـَند. داشت سينه را مي تركاند.
- : آقا من پياده مي شم...اجازه بدين...
- : برو تو بابا لاشي...
زبانم سوخت. دهانم شور شد. سرم گيج رفت. افتاد روم. جيغ كشيدم. گلوم خراشيد. جيغ. جيغ.
جيغ.
چشم هام تار شد. تار.
پلك هام به هم چسبيده بود كه بازشان كردم. به زور بازشان كردم. مال چسبناكي اشك بود. مال شوري. زياد فرقي نكرد با وقتي كه بسته بود. چيزي نديدم. دوباره بستمشان. دهانم چرا شور بود؟ چرا به هم چسبيده بود؟ لب هام چرا خشك بود؟ مي خواست يادم بيايد. گذاشتم يادم نيايد. گذاشتم قلبم نكوبد. گذاشتم پلك هام دوباره خيس نشود. صداي پارس سگ بود انگار و صداي ماشين. از دور مي آمد. بوي گاو هم بود. بوي پــِهـِـن. بوي كود. پلك هام را كه به هم چسبيده بود باز كردم. اينبار اما نوري از سمت صداي سگ ها حركت مي كرد. روي زمين بودم. روي خاك. روي فرش. روي تشك. روي صندلي ماشين. همه جا بودم. گذاشتم چيزها يادم نيايد. گذاشتم جاهايي كه بودم، از يادم برود. دستم را حايل كردم كه بلند شوم. دستم به چيزي خورد. شبيه دكمه بود انگار. اندازه ي دكمه ي مانتوم بود انگار. گذاشتم بوي وانيل يادم نيايد. امير. پلك هام دوباره خيس شد چرا؟ تازه بازشان كرده بودم ها. گذاشتم امير يادم بيايد. يعني نشد كه نگذارم. به زور آمد. تاب نياوردم. پلك هام از خيسي باز به هم چسبيد. كشان كشان پا شدم. درد تير كشيد. درد پيچيد توي دلم. دكمه ي مانتوم تو دستم خيس شد. كشان كشان تنم را كشيدم. كـَندم از زمين خاكي. رفتم. تلو خور. سمت نورها ي در حركت. سمت پارس سگ ها. دكمه ي مانتوم توي دستم بود. همان يكي. اولي بود يا آخري؟ نورها به ام نزديك تر شدند. من به اشان. بازي مي كردند. محو مي شدند. ستاره مي شدند. خيس مي شدند. لاي پلك هام گير مي كردند. دور مي شدند. دكمه مانتوم توي دستم بود. چسبيده بود به كف دستم. جدا نمي شد. نورها دور شدند باز و من ازِ شان. دوباره سگ ها پارس كردند. نور ها قرمز شدند. آبي شدند. چرخيدند. فـِش فـِش. صداي چي بود اين ؟ فـِش فـِش. روي زمين نبودم انگار. توي ماشين بودم. روي صندلي. تاكسي بود ؟ نديدم. نگاه نكردم. بوي عطر تندي توي مشامم پر شد. شبيه گلاب بود. فـِش فـِش...
- : زن خيابوني... فـِش فـِش
با كي بود؟
دكمه ي مانتوم توي دستم خيس عرق شده بود.
نویسنده: سید احمد موسوی
وبلاگ نویسنده: http://www.naaneveshteh.blogspot.com/
**************************************************