نويسندگان: عادله خليفي - طيبه تيموري
اولين مجله ((پي دي اف)) ادبيات داستاني ايران توسط انجمن داستاني چوك درشهريور ماه خدمت علاقه مندان ارائه خواهد شد. من اعضاي انجمن داستاني چوك را جهت دريافت اين مجله به گوگل گروپ انجمن اضافه كرده ام اگر كسي تا به حال ايميلي از گوگل گروپ دريافت نكرده اعلام بكنه تا به جي ميلي گروپ اد بشه. اطلاعات بيشتردرباره اين نشريه الكترونيك را در زمان انتشار آن دريافت خواهيد كرد.
لطفا براي هر داستانك كامنت جداگانه درج بفرماييد.
**************************************
گناهکار
یک لحظه بیشتر نبود. اگر باد پرده را کنار نمی زد من تا به امروز گمان می کردم زمین بهترین جای کائنات است. مشق ها را تند و تند نوشته بودم و مثل هر روز منتظر معجزه ی تازه ای پشت پنجره به پرده ی زرد و چرک گرفته ی خانه ی روبرویی زل زدم. من با سایه ها دوست بودم و این یک راز بود. شاید اگر جنسیت آنها را می دانستم از برخورد بزرگ ترها کمتر هراس پیدا می کردم و رازم به رفتارهای غیر عادی تغییرنام می داد. درست شبیه کارهای دیگرم و کم کم به دست فراموشی سپرده می شد. می ترسیدم دوستان خیالی من پسران حذر شده ای باشند و گناه این لحظه های مشتاقانه تا آخر دنیا گریبانم را بگیرد و هیچکس مرا نبخشد که دختر خوبی نبوده ام. لاجرم باید مثل رازی گران حفظش می کردم و گنجینه ی رازهایم را وسیعتر می کردم. گنجینه ای که از سنگ پرانی با پسر عمه شروع شده بود و این آخرینش که لمس اندام پسری بود که از پشت محکم بغلم کرد. طوری که نفسم گرفت و از اضطراب تا زمانی که در ته کوچه واگذاشته بودم، آنقدر برنگشتم که صدای پایش در گوشم ته کشید و اشکم سرازیر شد. بازهم آنقدر صبر کردم که قرمزی چشمهایم برود تا جرآت فشار دادن زنگ در را پیدا کنم.
حالا این سایه ها که شکلهای زیبایشان همیشه مور مور یاد آن آغوش بی چهره را در من می آفرید، وهم دو انسان بودند که خشک و بی روح در هم فرو می رفتند و این آغاز رویای من می شد که مدت طولانی به پنجره زل بزنم.
باد که آمد خیالم راحت شد عطر وحشی تنش را از من دور می کند. دیگر مامان با تردید نگاهم نمی کند و این قرمزی ها که از چشمهایم ته کشیده بود، رسیده بود به قلبم با وزن سنگین و بی اشتهایم کرده بود. میلم به هیچ کاری نمی رفت. رفتم پشت پنجره و خواستم در پناه رویا، گرمای آن آغوش را از یاد ببرم. سایه ها به هم نزدیک شدند و من رفتم که از پرده عبور کنم و از خاطره رازآلودم عبور کنم و از خودم عبور کنم...
اگر باد نوزیده بود، یعنی آنقدر تندتر از بردن عطرها و خشمگین تر از قهر بابا وقتی اسم پسری روی لبم می نشست، اگر در اتاق با شدت به هم نمی خورد و هول نمی شدم و تندی، یاد سایه هایم نمی افتادم که ...
باد آمد. یک لحظه بیشتر نبود. پرده ی چرک و زرد کنار رفته بود و چشمان وحشتزده پسرکی عریان که ماکتی بزرگ در دست گرفته بود، دنیا را برایم از رویا خالی کرد. آمدم از خودم فرار کنم، بابا که از صدای در هراسان به سمت اتاقم دویده بود توقف کرد و نه جیغ من به خودش آورد و نه گریز پسرک. معصومیتم سالهاست روی همان نقطه توقف کرده است...
نویسنده: طیبه تیموری
وبلاگ نویسنده: www.takhir.persianblog.ir
*********************************************************
ممنوعه
دست هایش بوی عرقی رامی داد که فقط می توانستی اززیرزمین های نمورخامه های قدیمی استشمام کنی.زیرزمین هایی پرازرطوبت، با دیوارهای آجری وگاهی کاهگلی.زیرزمین هایی پرازصندوق های قدیمی ووسایل کهنه وجونده های کثیف. موش هایی که رد دندان ها وفضله هایشان رامی توانستی درکوزه های لعابی زیرزمین وحتی رختخواب های مرتب ودست نخورده مهمان خانه پیداکنی.
پیراهنش بوی کهنگی می داد.بوی کاغذهای کاهی مجله ها وکتاب های ممنوعه ی پنهان شده درصندوق زیرزمین وقتی محکم بغلم کرد وفشارم داد، یاد اتاق کوچک پشت حیاط افتادم که گاهی با احمد دزد کی به آنجا می رفتیم ولای اثاثیه ی آن به هم می چسبیدیم وتیله هایمان رامی شمردیم.وقتی پیشانی ام را بوسید، دهانش بوی گرسنگی های شب هایی را می داد که با احمد دراتاق بالای کتابفروشی تا صبح شعرمی خواندیم
وقتی گفت:"دوستت داشت" گفتم:"...می دانم" تیله ها راتوی دستم گذاشت وگفت:" اینها تمام چیزی بود که تحویلمان دادند. نشانی قبرش رافردا خبرمی دهند". بابا دستی روی سرم کشید و گفت :"توزن خوبی برایش بودی .خوشبخت مرد
تیله هارا شمردم. فقط پنج تا مانده بود.بقیه درحال فرارازجیبش افتاده بودند.سه تا آبی ، یکی زرد ودیگری قرمز..بابا گفت:"مواظب تنها یاد گاراحمد باش". ودستی برسرسیاوش کشید. تیله هارابه سیاوش دادم ومن یاد کتاب های ممنوعه داخل زیرزمین افتادم
نویسنده:عادله خلیفی
وبلاگ نویسنده:www.radaiekohne.blogfa.com