به نام تو
زبيده گفت" من همين جا مي ميرم "گفتم" حالا چرا حرف از مردن مي زني" ولي همين كه اين حرف از دهنم بيرون اومد ديدم توي هوا ماسيد و مثل يه مگس وزوز كرد و گم شد.
موس رو توي دستم تكون تكون دادم ببينم كجاي دنيا مي تونم پيدات كنم. حالم گرفته بود. نگا به ساعت انداختم ساعت چار ونيم بود. تموم موتورای جستجوگرو با اسمت امتحان کردم . همه شون بلا استثنا رد شدن .
از آناتومي حالم به هم مي خورد. اصلا به خاطر دو واحد ناقابل آناتومي كه مي تونستم پاچه خواري استاده رو بكنم و نمره رو بگيرم يه ترم اضافه تر موندم. خلاصه حالم از آناتومي به هم مي خورد. هنوزم همين طور ولي از بين اون همه رگ و پي و عضله و استخون، استخون تمپورال رو خوب شناختم. خوب خوب دركش كردم، حسش كردم، فهميدمش اصلا نوشيدمش .
پيرزنه از خونه شون اومده بود بيرون بره از نونوايي سركوچه نون بخره. حالا نمي دونم شايد اومده بود سبزي بخره. چه مي دونم اصلا شايد مثل پيرزناي باكلاس بالاشهري دلش گرفته بود و اومده بود بيرون قدم بزنه. سواد مواد نداشت كه بدونه ساعت چنده ولي ما كه مي دونيم ساعت چند بود كه يهو آسمون براش تيره و تار شد.
بعد گفتم" بذار حال اين شاگرد شوفره رو بگيرم از اول اردو داره اذيتمون مي كنه من اگه حال اينو نگيرم مرد نيستم" گير دادم به نوار مداحيش كه با صداي بلند گذاشته بود و راننده هم كاري به كارش نداشت .گفتم "كمش كن مي خوايم بخوابيم بابا" مطمئن مطمئن بودم كه ميگه نه و تو روم وايميسته اما كمش كرد يهو ديدم سردم شد .
شاگرد شوفره كه سرما خورد ديگه مطمئن شدم خدا حواسش بدجوري به كاروان ما هست. گفتم" بابا تو فقط سرما خوردي چه مرگت شده چرا اين قدر گريه مي كني "اما اون فقط گريه مي كرد توي شلمچه ديگه گريه نمي كرد يه جورايي بايد بگم كه زوزه مي كشيد يا اين كه حتي عرعر مي كرد.
حاج آقا گفت" اين جا سه راه شهادته" هي با خودم تكرار كردم" سه راه شهادت سه راه شهادت سه راه شهادت..."
زبيده بهم گفت" از بعضي چيزا هرجوري بگي درسته فقط همين كه اراده كني از اون چيزا حرف بزني كافيه ديگه فرقي نمي كنه چه جوري حرفشو بزني "بعد ديدم داره به شدت از پسرش كه شهيد شده بود حرف مي زنه ولي ما همه ش مي گفتيم" حاج خانوم از پسرت برامون بگو"
حاج آقا اولش كه سوار اتوبوس شد و گفت "من راوي اردو هستم" همه گفتن اين ديگه كيه بابا. روي يه چشمش يه پانسمان گنده بود كه هميشه بود. حتي دو سال بعد اون شبي كه ديگه هيچي از ريه هاش باقي نمونده بود اون پانسمان گنده هنوز بهش وفادار بود.
نرسيده به شلمچه يه دفه حاج آقا انگار جني شد. به راننده گفت نگه داره. ما كه فكر نمي كرديم قضيه اين قدر جدي بشه . همه كه پياده شدن گفت" الآن مي ريم اونجا شلوغه اين حال معنويتون از بين مي ره گفتم همين جا پياده شيم يه زيارت عاشورا بخونيم بهتره" همه همون جا كنار جاده نشستيم روي خاكا و مداح گروه شروع كرد به مداحي كردن . بدجوري بوي ساعت چارو نيم ميومد .
ديگه چي؟ ديگه اين كه اگه مثلا اون جا يكي از اتوبوسا تسمه پاره نمي كرد كه دو تا اتوبوس ديگه و دو تا ماشين تداركات و آمبولانس هم وايسن، بي بي زبيده براي همه ي ما يه پيرزن ساده ي معمولي بود كه دم غروب از خونه ي روستاييش بياد بيرون دم در كنار جاده بشينه و به اتوبوساي اردوهاي راهيان نور نگا كنه و دغدغه داشته باشه كه مبادا براي يكيشون دست تكون نده .
بچه ها حتي مسخره مون كردن گفتن" مگه اردو قحطيه كه مي خوايد بريد اردوي مناطق جنگي؟" بعضيا بين خودشون زمزمه كردن كه" نه بابا اينا مي خوان پول كرايه ي اتوبوس ندن. نمي بيني اين همه بچه هاي استان لرستان و كردستان و كرمانشاه رو؟ اوناها اون يكي هم كه تركه اونم كه تهرانيه. دو هفته ميرن اردو عشق و حال. بعدم از اون طرف ميرن خونه به جاي ده تومن پول بليط اتوبوس همه ش هفت تومن مي دن اونم براي يه اردوي دو هفته اي . آره بابا چي خيال كردي ؟"
اون خانومه كه كنارم نشسته بود و فكر مي كنم رشته ش پزشكي بود گفت:" ببخشيد ميشه يه كم يواش تر" ديدم نيم ساعته كه دارم اسم بي بي زبيده رو محكم مي كوبم روي صفحه كليد و توي تموم موتوراي جستجوگري كه مي شناختم دنبالش گشتم اما انگار نه انگار. گفتم" نكنه بي بي زبيده خواب بوده "
يهو ديديم شاگرد شوفر قد و عنق اتوبوسمون داره هق هق گريه مي كنه. اون سرداري كه اون جا بود گفت "اصلا ممكن نيست يني هيچ جوري ممكن نيست اين جا توي اين قسمت طلاييه كه چند ساله همه ي كاروانادارن ميرن و ميان استخون پيدا بشه" نمي دوني من اون جا چقدر از استاد آناتوميم خوشم اومد. چون مثل آب خوردن تشخيص دادم كه استخونه استخون تمپوراله بچه ها دست به دست چرخوندنش دخترا ماليدنش به چادراي خاكيشون به صورت خيسشون به چفيه هاشون. پسرا هم همين طور. هم خوشحالم كه هنوز اون چفيه رو دارم هم متعجب كه چطور مي تونم لياقت داشتن همچين چيزيو داشته باشم .
پيرزنه نمي دونست ساعت چنده. مثل بي بي زبيده اما مي دونست چي شده كه اين طوري زمين و آسمون يهويي جلوي چشمش سيا شده. به خودش كه اومد ديد چند تا از زناي همسايه كنارش نشستن و دارن به زور آب قند مي ريزن توي حلقش . اشكش روي صورت چروكش قل خورد و قل خورد و افتاد توي آب قند. بعد پيرزنه لبخند زد و با خودش فكر كرد كه چه خوب كه از اين به بعد بهش ميگن مادر شهيد.
توي شوش توي دوكوهه توي قم تهران توي حرم امام ديگه تا آخر اردو كه برسم تهران و از بچه ها جدا بشم ديگه همه ش بوي گوسفنداي بي بي زبيده رو مي شنيدم. سر مزار شهداي تهران يكي از گوسفنداي بي بي زبيده رو ديدم كه سرشو پايين انداخته بود و مي گذشت. بعد فكر كردم" يني واقعا من بودم كه از دست بي بي زبيده چاي گرفتم؟ يني واقعا اون چاي توي همين معده رفت؟ يني واقعا همين دختراي دانشگامون بودن كه توي خونه ي بي بي زبيده بلند بلند گريه مي كردن؟" ديگه مي ديدم از اومدن هر گونه فردايي به شدت مي ترسم .
حالا ديگه فقط مونده عكساي اردو كه تعجب مي كنم وقتي نگاشون مي كنم. مداحمون نيست .حاج آقا نيست .راوي نيست.شاگرد شوفره تا طلائيه توي همه ي عكسا هست ولي از اون به بعدش ديگه نيست . همه ش چند تا از بچه هان كه دارن توي همه ي عكسا مي خندن و منم چند جايي هستم .اروندكنار پشت به رودي كه داره گريه مي كنه ،دارم مي خندم. اصفهان پشت به رودي كه داره با سي و سه تا چشم گريه مي كنه، دارم مي خندم خلاصه همه جا دارم مي خندم. ديگه دردسرت ندم.
اون نواره توي اتوبوس دست همه ي بچه ها گشت .حتي مداحمون واكمنشو خاموش كرد و گفت" بديد ببينم اين نواره چيه همه داريد گوشش مي ديد" نمي دونم اونم گريه كرد يا نه نمي دونم. اما مطمئنم هربار ديگه اي كه تلويزيون اون آهنگو بذاره و باهاش گل و بلبل نشون بده بچه هاي اردوي ما هرجاي ايران كه باشن اصلا هرجاي دنيا كه باشن دلشون مي گيره و ياد فكه و طلائيه و شوش و اروندكنار و شلمچه و دوكوهه و دهلاويه و هويزه ميفتن .
يني ميگي توي سنگرش بوده و يه خمپاره سوت كشيده و اومده درست وسط سنگرش .مثل يه مهمون ناخونده .يا شايدم داشته با دسته ش توي شب عمليات پيشروي مي كرده كه يه سرباز وطن پرست عراقي يه نارنجك پرت كرده كنار پاش. شايدم با موشك يه هواپيما پودر شده. نمي دونم خلاصه بقيه ش با خودت هرجوري دوس داري حساب كن. ولي من اينو مطمئنم كه اون لحظه به ساعتش نگا كرده و ديده كه ساعت چاهار و سي و پنج دقيقه س. بعد لبخند زده و احساس كرده كه خواب شب قبلش داره تعبير ميشه. آره حتما اين جوري بوده حتما .مگه نه؟
بعدش ديگه از هر خيابوني كه توي خوزستان مي گذشتيم يه بي بي زبيده و چند تا بچه ي قد و نيم قد بودن كه وايساده بودن جلوي در و براي ما دس تكون مي دادن. شاگرد شوفره هم كارش شده بود گريه و زاري. تا خود قم گريه مي كرد، تا خود قم. به دوكوهه كه رسيده بوديم و ديگه مي خواستيم از مناطق بريم بيرون ديگه اوج گريه ش بود. كاراشو ديگه انجام نمي داد و راننده هم بهش گير نمي داد. خود بچه ها هروقت لازم بود به راننده كمك مي كردن. پسره رفته بود نشسته بود ته اتوبوس روي يكي از صندلي ها و هي گريه مي كرد.
بعضيا اون جا هيچي نگفتن ولي ته دلشون با خودشون گفته بودن" بابا اين ساعته كه اون قدرام كهنه نيس" البته حاج آقا تا از روي زمين برش داشته بود بند يه طرفش كنده شده بود. ولي شيشه ش يه مدلي بود كه اگه مي خواستي بهش شك كني مي تونستي مثلا به خاطر مدل شيشه ش بگي كه اين واسه زمان جنگ نيس. بعدا مثلا يه نفر كه با همين اردوهاي راهيان نور اومده بوده مناطق ديده ساعتش خراب شده بازش كرده و پرتش كرده اين جا. خلاصه مي خوام بگم كه من هيچ اصراري ندارم كه بگم حتما حتما ساعته مال يه رزمنده بوده .چه برسه كه بخوام بگم مال يه شهيد بوده. اما حالا يه كم صبر كن تا بهت بگم چي مي خوام بگم.
حاج آقا توي اردو خيلي حرفا زد . يه عالمه حرفاي قشنگ . ولي ديگه از يه جايي به بعد حرفاش تكراري بود . ديگه چيزي براي درس دادن نداشت . هرچي بايد مي گفت رو گفته بود انگار . فقط مونده بود خاطراتش از آبادان و خرمشهر و اين ور و اون ور خوزستان . اما توي فكه وقتي روي رملا نشسته بوديم يه حرفي زد كه اونقدر حرفش تكراري بود كه احساس كردم يه نفر هر روز صبح تا شب داره همين حرفو بهم ميگه . ان قدر اين حرفش تكراري بود كه ديدم خيلي حرف قشنگيه . گفت :" بچه ها از امروز همه تون دوباره متولد شديد ."
يكي از بچه ها اومد دنبال بقيه كه پاشيد بريم خونه ي حاج آقا ، حاج آقا حالش بده . هيچ كس نپرسيد خب چشه كه حالش بده . پاشديم رفتيم خونه ي حاج آقا . روي تخت خوابيده بود و نمي تونست زياد تكون بخوره . فقط يه كم رو تختش جابجا شد كه احترام گذاشته باشه . باهاش روبوسي كرديم و آروم و ساكت همه مون يه گوشه نشستيم . تا چند دقيقه هيچ كس حرفي نمي زد . همه ش سكوت بود و سكوت . چقدر خوب بود . پيش حاج آقا كه بودي هر كاري مي كردي خوب بود . اگه حرف مي زدي خوب بود . اگه ساكت مي نشستي و گلاي فرش رو نگا مي كردي خوب بود . خلاصه چند دقيقه همه همين طور ساكت نشسته بودن و حتما داشتن با خودشون خاطره هاي اردو كه هنوز دو ماه بيشتر ازش نگذشته بود رو مرور مي كردن . تا اين كه حاج آقا يه سرفه ي كوچيك كرد . اون قدر آروم كه دوزاري هيچ كس نيفتاد . خودمم اون جا متوجه نشدم . بعدا هرچقدر بهش فكر كردم ديدم انگار هيچ وقت متوجه نشدم . نه با سرفه ي اول نه با سرفه ي دوم نه با سرفه ي سوم نه با سرفه ي هزارم .
اصلا من در حدي نيستم كه بخوام بهت بگم كه چي مي خوام بهت بگم ولي به هر حال هميشه كه نميشه ساكت نشست . مي خوام بگم حالا كه چي ؟ اصلا تو راست ميگي اون ساعت مال يه رزمنده نبوده چه برسه كه مال يه شهيد باشه . آره تو راست ميگي . يكي مثل خودمون اون ساعتو پرت كرده اونجا . حالا كه چي ؟ به چي مي رسي ؟ چقدر تو باهوشي بارك ا... اما بالاخره كه چي ؟ اون جوري كه قشنگ تر بود . اون جوري كه ميشد به خاطرش گريه كرد . اون جوري كه مي شد گفت خدا حواسش بهمون هست . اون جوري كه مي شد گفت خدا داره نگامون ميكنه . اون جوري كه مي شد به خاطرش توبه كرد . من دوست دارم باور كنم كه اون ساعت مال يه شهيد بوده كه ساعت چاهار و نيم براي آخرين بار توي شلمچه بهش نگاه كرده و بعدشم ديگه بهش احتياجي نداشته .
آه بي بي زبيده . توي تموم موتوراي جستجوگر اينترنت دنبالت گشتم تا ببينم مردم دنيا چقدر زيبايي رو مي شناسن . عشق رو چقدر مي شناسن . حتي توي گوگول زدم اما بازم هيچي . يه مشت مزخرف تحويلم داد كه هيچ كدومشون ربطي به تو نداشت . دلم براي تو نمي سوزه . دلم براي خودم مي سوزه و تموم مردم دنيا .
مي خواستم سرمو بكوبونم به ديوار اون شب وقتي مداح اردو گفت: بچه ها اون ساعت شما رو ياد چي مي ندازه ؟ شايد از وقتي رسيده بوديم چند دفعه هم بهش نگاه كرده بودم ولي اصلا متوجه نشده بودم كه روي ساعت چاهارو نيم خشكش زده . هميشه فكر مي كردم حاج آقا اون قدر از اين چيزا توي اردوهاي راهيان نور ديده كه حتما ماجراي اون ساعتو فراموش كرده . نمي دونستم از كنار چه معجزه اي اون قدر آسون رد شده بوديم . ديگه از اون شب بود كه فهميدم دو ماهه كه تموم ساعتاي جهان روي چاهارونيم خشكشون زده و زمان از كار افتاده . ديدم زمان يه شوخي بچگانه س .
خدا خواسته بود اتوبوس خواهرا اون جا توی یکی از روستاهای خوزستان تسمه پاره کنه و همه ی کاروان دانشگاه ما معطل تعمیر اتوبوس بشن . بعد یکی از پیرزنای مهربون روستایی بیاد و بگه " جوونا خوش اومدین . قدم همه تون روی چشم خودم . بفرمایین . بفرمایین " و همه ی بچه ها رو به زور ببره توی خونه ی خودش . بعدها که با بچه ها حرف می زدم خیلیا می گفتن مهم ترین جای اردوی اون سال , اون قسمتی که هیچ وقت فراموشش نمی کنن خونه ی کاهگلی بی بی زبیده بود .
از بین اون همه آدم که توی کاروان ما بودن , اصلا از بین اون همه آدم که توی اون همه سال با اون همه کاروان اومده بودن طلائیه باید شاگرد شوفر قد و پر روی اتوبوس ما اون استخون رو پیدا می کرد . اون شاگرد شوفر که آناتومی هم نخونده بود که بدونه اون استخون , استخون تمپورال بوده . اون شاگرد شوفری که حتی دیپلم هم نداشت . نمی دونم . من نمی دونم . من هیچی نمی دونم .
مجيد اسطيري / پاييز طلايي 85 / بيرجند