سلام به همه اعضای محترم

 فرم شرایط و قرارداد چاپ مجموعه داستان گروهی انجمن رابرای دوستانی که درخواست کردند ارسال کردم. اگر کسی درخواست کرده و هنوز فرم قرار داد را دریافت نکرده به من اطلاع بده تا دوباره ارسال کنم. توجه داشته باشید که شماره حساب درج شده مربوط به بانک ملی می باشد که شاید درفرم بعضی دوستان درج نشده باشه.

هرسوال و ابهامی که داشتید با من درمیان بگذارید. توجه داشته باشیدکه فقط تا ۳۱ شهریور مهلت دارید مدارک و داستان برای چاپ کتاب ارسال کنید.

باتشکر

مهدی رضایی- دبیرانجمن داستانی چوک

********************************************************

زخم

درست زمانی که دست راستش را در آستینِ پیراهنِ خاکستریِ راه راهی فرو کرد، دردِ تیزِ کشداری در پشتِ بازو؛ شبیه خراش دادن گوشت با تیغ یا فرو کردن سوزن، اجازۀ هر حرکتی را از او گرفت. دست را بی اختیار از آستین بیرون کشید. به سمت آینه رفت. بازویش را رو به آیینه چرخاند، کمی خم شد و تاول درشتی، کاملا آبدار، تر و تازه و کدر، درست به اندازۀ یک تیله، دید. پوست نازک روی آن، مایع کدر و چرک آلودی را در خود انباشته بود. هالۀ کبودی در اطراف تاول تمام پوست روی دست را مانند کِش به سمت خود میکشید. انگشتش را آرام به سمت تاول برد و از بغل به آن نزدیک کرد. اندیشیدن به مسئولیت ها، آگاهی از بدن را تقلیل داده بود. اما درد کم کم این هوشیاری را تحریک میکرد. طوری که با مشاهدۀ سفت شدگی اطراف تاول، تازه، متوجه شد که نوعی گرفتگی نیز بازویش را آزار می دهد. انگار با گیره ای بازویش را فشار میدادند. وقت چندانی برای اندیشیدن به تاول نداشت و باید به سر کار میرفت. پیراهن و کت سیاهش را با احتیاط پوشید و از خانه بیرون زد.

شمرده از پله های جلوی اداره بالا رفت. این کاری بود که همیشه تکرار میکرد. او هیچ گاه آگاهی از کارمندانی که از کنارش میگذشتند و تک و توک به او سلام میکردند، نداشت. همچنین سر به زیر انداخته، پله ها را طوری به مسیر گامهایش پیوند میزد که انگار پله ها تنها انحنایی در زمین صاف اند؛ بدون آنکه ذره ای توجه او را برانگیزانند.

محل کارش اتاقی سی یا چهل متری، شبیه سالن و به شکل مستطیل بود. روبروی در، سه میز با فاصلۀ چند متر پهلو به پهلو گذاشته شده بود. طرف دیگر اتاق را کمدهای فلزی تشکیل میدادند که بالا و توی قفسه هایشان پر از پرونده بود. وارد دفتر شد. گردنش را راست کرد و به میز خالی همکارانش نگاهی انداخت. او همیشه زودتر از همکارانش آنجا بود و هیچگاه برای صبحانه یا استراحت اتاق کارش را ترک نمیگفت. تاکنون از مرخصی هایش استفاده نکرده و هیچ کار شخصی نداشت که بخواهد مرخصی ساعتی بگیرد. با چند قدمِ هم طول خود را به میز کارش رساند. قصد داشت مثل هر روز صندلی را پس بکشد، اما گرفتگی دست راست اجازه نداد و مجبور شد این کار را با دست چپ انجام داد. اکنون پوست تازه و نازک تاول کمی خشکیده و زمخت شده بود. کبودی اطراف آن همراه با سوزش و لرز، دقیقه به دقیقه بیشتر میشد. خودش را با کت، شَلَپ روی صندلی انداخت. پنجه ها را در هم مشت کرده، روی میز گذاشت و سعی کرد بر درد فائق شود و فکرش را روی کار متمرکز کند. چند پروندۀ روی میز را به سمت خود کشید و بی معطلی مشغول کار شد. ساعتی نگذشت که درد را کاملا فراموش کرد.

برخواست تا از روی کمدها پرونده ای را بردارد. با دستانی کشیده به سمت پرونده هجوم برد. در همین حال آستین پیراهن و کتش روی تاول کشیده شد. درد سنبه مانندی از وسط استخوان بازویش رد شد. پوستِ روی تاول که کاملا خشکیده بود، مانند لاستیک آفتاب سوخته ای جر خورد. مایع کدر و چرک آلود از آن بیرون جهید و روی پیراهن و پوست بازویش پخش شد و تا چند سانت پایین تر را قهوه ای کرد. خون غلیظ بیرون زده از اطراف گردی زخم، درجا بست و به شکل خون دلمه شده درآمد. سوزش درد و آگاهی از خویش بر او چیره شد. مرد سر تسلیم نداشت، او باید کارش را انجام میداد، دستانش را پایین آورد و آرام اطراف زخم را مالش داد. کمی بعد درد آرام گرفت و مرد با احتیاط پرونده را از بالای کمد برداشت و دوباره پشت میز مشغول کار شد.

ساعتی بعد آبدارچی چای آورد. گرفتگی دست شدیدتر شده بود و موقع هر حرکت، تمرکز مرد را در هم میریخت. قند و بعد چای را با دست چپ برداشت. آن ها را در گوشۀ میز، جای هر روزی، کنار چند قند خاک خورده، گذاشت.

ساعتی بعد تمام عضلات بازویش گرفته و بی حس شده بود. درد مثل چنگال در بازویش فرو میرفت، میچرخید و تکه های گوشت را در هم میپیچاند. احساس ضعف و دلپیچه همراه با دردی که تا کتف میرسید، دست راست را از کنترل مرد خارج کرده بود. دیگر مرد نبود که می خواست دستش بر روی کاغذ بگردد، بلکه بیگانگی از خود و وابستگی به کار، اندام را به حرکت وامیداشت.

خون قرمز دلمه شدۀ وسط زخم، در آغوش هوا، کم کم تیره میشد. از سوراخ وسطِ آن، به اندازۀ سر سوزنی، مایعِ لزجِ زرد رنگی بیرون میزد. از روی پوستِ خشکِ پاره شده رد میشد و روی کبودی بازو و آستینِ مرد می غلطید و کمی آن طرف تر به رنگ قهوه ای روشن، میخشکید.

بیگانگیِ مرد تا یک ساعت بعد که آبدارچی داخل شد، کار کرد. آبدارچی استکانِ چایِِ یخ کرده را برداشت و قند را همانجا روی میز به حال خود گذاشت.

ضعف و لرز تمام تنش را پر کرده و اشتهایش به کل کور شده بود. موقع ناهار اداره را رها نکرد. میدانست اگر برای لحظه ای کار را کنار بگذارد، دیگر تمرکز حواس ممکن نیست. او باید کار امروزش را تمام میکرد تا فردا هم بتواند کار فردا را انجام بدهد. این کاری بود که روزهای قبل نیز تکرار کرده بود.

کار به کندی پیش میرفت. گرسنگی، لرز، سرگیجه و اضافه شدن تب نیز، سرعتش را میگرفت. چند ساعت اخیر را گاه با چشمانی بسته و در حال چرت زدن، کارکرده بود. با شدت گرفتن درد، تلاش مرد برای گم شدن در میان کار بیشتر و بیشتر، اما لحظه به لحظه موفقیت کمرنگ تر و آنی تر میشد. آرنجش به سختی تکان میخورد و گرفتگی عضله روی ساعد نیز پهن شده بود. مایع زرد رنگ همچنان از وسط خون دلمه شده بیرون میزد. دست راست دیگر از کار افتاده بود. همچنین زیر شکم و توی ران پا هم احساس درد و لرز میکرد. دیگر بیگانگی از تن ممکن نبود، حتی برای لحظه ای نمیتوانست خود را سرگرم نگاه دارد. درد برای مرد سدی شده بود که بین او و بیگانگی اش فاصله میانداخت. دستش را روی زخم گذاشت و با خشم بازویش را تکان داد. او به این بازو نیازی نداشت بلکه آن را سالم و حاضر در خدمت، می خواست.

دستش را از روی زخم برداشت، خون دلمه شده از هم درید. مایع زرد رنگ، مانند تفی از وسط آن بیرون جهید درحالیکه خون قرمز شفافی آن را از پشت هل میداد. خون، رقیق و تازه، قطره قطره از لای خون دلمه شده بیرون ریخت. قهوه ای روشن پیراهن از عبور گرم خون، سوخت و کرخی پیراهن به سمت پایین سر خورد. با خروج خون کمی درد آرام گرفت. مرد قلم را به دست چپ داد و بار دیگر تا پایان کار، غرق در آن شد.

از اداره بیرون زد. دیگر کار تمام شده بود و هیچ عاملی نمیتوانست آگاهیِ تنِ ناشی از درد را در هم بریزد. مرد در مسیر خانه اش قدم میزد و بر خلاف همیشه، به محیط و تن خود می اندیشید و دردی که سراسر آن را در بر گرفته بود. به بادی که به اندامش می وزید و داغی تب را با خنکای خود تقلیل میداد. او برای اولین بار متوجه شوک فروافتادگی پله ها شد. پایان و شروع آنان را حس کرد و خطوط منظم و به هم پیوستۀ موزاییک ها را با چشم و قدم های خود دنبال نمود. او قدم زد، دردکشید خیابان را تماشا کرد و برای اولین بار تن خود را حس کرد. میلیاردها رشتۀ درهم تنیده، فرو شده در گوشت و اندامی فرمانبردارِ لقمه ای گوشتِ خاکستریِ پنهان شده در جمجه، و جمجه ای در خدمت منِ بیگانه شده.

او شعورِ تازه یافته اش را همراه با دردی که چون نوازشی در قلب خود داشت، به خانه کشید. دستی از کار افتاده و خون چکان، عضلاتی گرفته و لمس شده؛ اما مغزی بی دغدغه، جدا از همۀ مسئولیتهای گذشته و قلبی که ریتم تپشش رفته رفته رامتر میشد. جلوی درب خانه رسید برای اولین بار سطح صاف و صیقلی درب خانه اش را نظاره کرد و به شباهت قریب آن با سنگ قبر پی برد. درد، تب و گرسنگی او را به سمت گور میکشید و شعور تازه اش مرگ را نوید میداد. مرگی که میتوانست پایان بیگانگیِ هر روزه اش باشد.

کلید در قفل چرخید و سنگینی توده ای گوشت با رشته های درهم تنیده، درِ صیقلیِ خانه را گشود.

نویسنده: مرتضی غیاثی

وبلاگ نویسنده:  www.miras-no.blogfa.com