باسلام 

چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.

۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد.

۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.

۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.

۴- دوستانی هم که شرایط عضویت و نقد داستان رو نادیده می گیرند درحال حذف هستند. این انجمن جای تفریح نیست.

۵- بررسی داستان ها برای نمایش دروبلاگ به آقای مصطفی مردانی سپرده شد. ازاین پس داستان های خود را برای آقای مردانی به آدرس زیر ارسال کنید. اگر تایید شد که نمایش داده می شود و اگر تایید نشود نقدی برداستان شما زده خواهد شد تا اشکالات داستان را برطرف کنید.

mosiomard@gmail.com

موفق باشید.

**********************************************************

با تروریست ها چه می کنید؟

بالآخره گیرش آوردم.چپیده بود یک گوشه زیر شاخ و برگ های یک درخت شکسته شده.با آن چشم های عربی و وحشی زل زده بود به مقابل و من را نگاه می کرد.چشمهایش درست همانطوری بود که شنیده بودم.ما به اندازه ی کافی از آن ها اطلاعات داشتیم.حدس زدم چشمهایش از سر خوردن ملخ اینطوری شده باشند.

ما مامور تجسس توی بغداد بودیم.حدود ده هزار تا از ما را (سربازهای آموزش دیده) با چند تا هواپیما پیاده کردند.باید توی شهر، خانه به خانه می گشتیم و کسانی را که زنده مانده بودند دستگیر می کردیم و می ریختیم عقب کامیون.از باقی قضایا اطلاعی نداشتیم.خب هر چه می شد حقشان بود.اگر کسی هم مقاومت می کرد ((بنگ)) صدایش را می خواباندیم.

این هم توی یکی از همان خانه ها بود.سقف خانه رفته بود.انگار که با یک کارد کیک بری به نرمی سقف را برداشته بودند.از وسایل خانه هم چیزی نمانده بود.همه چیز زیر آوار سقف مدفون شده بود و فقط دخترک با آن دامن قرمزش جلب توجه می کرد.

از شر این عرب های تروریست ملخ خوار آدم خوار که حتما هنوز هم همه ی دغدغه هایشان پرداختن به اصول بدویت خودشان است نمی شود غافل شد.می توانستم حدس بزنم که پشت این چهره ی کودکانه و قیافه ی وحشت زده چه چیزی می تواند خوابیده باشد.شاید  بگویید که او فقط یک بچه است.اما یادتان باشد یک بچه ی تروریست.

ترسیدم، این اولین باری بود که داشتم واقعیت های کثیف جنگ را می دیدم، شاید همان موقع دستش را می برد زیر دامنش و یک اسلحه ی مرگبار را بیرون می کشید.

با احتیاط چند قدم رفتم جلو.یکهو از جایش پرید و مثل برق از جلوی چشمهایم دور شد.پرید توی کوچه و تا آمدم بگیرمش غیبش زد.مثل ملخ.اگر کسی من را دیده بود آبرویم می رفت.شاید من را خلع سلاح می کردند و می فرستادند خانه تا بغل مامانم قصه های جنگی بخوانم.خب من ارتش را دوست دارم.سال ها زحمت کشیده بودم تا بتوانم جزء بهترین نیروها باشم.

چند تا کوچه ی اطراف را با دقت گشتم.اما اثری پیدا نکردم.چیزی که زیاد بود فقط سرباز آمریکایی بود.با کامیون هایی که پر از عرب های بو گندو می شدند و راه میفتادند.شاید تا حالا او را هم گرفته بودند و انداخته بودند قاطی اسرا.نه،نه،نباید این اتفاق می افتاد.او فقط یک بچه بود.یک بچه که نمی توانست توی اسارت دوام بیاورد.یک بچه هر چه هم که باشد حتی اگر یک بچه ی تروریست هم باشد یک بچه است.

هوای شهر مملو از دود و گرد و غبار زرد رنگ بود.گوشه به گوشه ی خیابان ها شعله های آتش به هوا می رفت.شهر یکدست خرابه بود و تا دلت بخواهد پر بود از ماشین های سوخته و ساختمان های فرو ریخته با جنازه هایی زیر آوارهایشان.

از آن خیابان دور شدم و رفتم به طرف خیابان های دیگر.تنها چیزی که می توانست توجه من را جلب بکند یک چیز قرمز بود.یک چیز قرمز که مثل فشنگ از جلو چشم آدم در برود.هنوز عده ی زیادی به آن خیابان ها نرسیده بودند.یکی یکی خرابه ها را سرک می کشیدم و هر سوراخی را که می توانست داخل آن مخفی شده باشد بازرسی می کردم.فکر کردم((حتما اون هم به اندازه ی من از این آموزش ها دیده)).اما من پیدایش می کردم.

یک ساعت تمام همه ی کوچه ها و خیابان های آن اطراف را زیر و رو کردم و پیدایش نشد.تفنگم را انداختم روی شانه و برگشتم سر جای اولم.شاید زیاد از آنجا دور نشده بود و من به اشتباه وقتم را توی کوچه های دیگر تلف کرده بودم.برگشتم و بار دیگر همه ی خانه ها را وارسی کردم و دست آخر رسیدم سر خانه ی اول.

وای خدای من...پیدایش کردم.او برگشته بود به خانه.لعنتی.لعنتی.پیدایش کردم.پیدا کردنش فقط کار خودم بود.فقط کسی می توانست او را پیدا بکند که بداند آن پارچه ی قرمز رنگی که از گوشه ی حیاط مشخص است دامن یک آدم است.سر و صورتش اصلا مشخص نبود.رفته بود پشت شاخ و برگ درخت له شده ی گوشه ی حیاط و بی سر و صدا نشسته بود.وحشی کوچولو.جای یک لکه ی بزرگ هم روی دامنش مشخص بود.

حسابی کلافه ام کرده بود.رفتم نزدیک تر و گفتم: ((می دونی چقدر دنبالت گشتم دخترک وحشی؟))

اینبار نباید فرار می کرد.شاخه ها ر ا زدم کنار.سر اسلحه را گرفتم به طرفش و گفتم: ((باید ولت می کردم تا ببرنت؟ یا اینکه می خواستی از گشنگی بمیری؟))

مطمئن بودم که حرفهایم را نمی فهمد.مگر اینکه این تروریست های لعنتی همه چیز را از همان اول به بچه هایشان یاد بدهند.پس شاید حرفهایم را می فهمید.شاید داشت قیافه ام را توی ذهنش عکس برداری می کرد تا بعدا حسابم را برسد.مستقیما زل زده بود توی صورتم و حتی پلک هم نمی زد.صورتم را کمی متمایل به پایین گرفتم.حتما پدر او هم از همان آشغالهایی بود که ما را به اینجا کشانده بودند.از همان هایی که توی کله ی کوچکشان هدف تسلط بر دنیا را داشتند.

بلند گفتم: ((تروریست های لعنتی))

احساس کردم کمی جابجا شد.نک اسلحه را گرفتم به طرف صورتش و با چشم هایم طوری نگاهش کردم که حساب کار دستش بیاید.

می توانستم رهایش کنم تا از گرسنگی بمیرد.یا اینکه بیندازمش جزء اسرا تا کامیون ها ببرندش.اما من دلم نمی امد.می توانستم ولش کنم و بروم، شاید آخرش کسی پیدا می شد و از او نگه داری می کرد.خودتان را بگذارید جای من.درست فکر کنید.اما یک بچه هم بالآخره یک روز بزرگ می شود و از کجا معلوم که همان بچه دشمن ما نشود.نه، من نباید اجازه می دادم دشمنم به دست خودم نجات پیدا بکند و فردا روی من و بچه های من اسلحه بکشد.دشمن من.دشمن ملتم.حالا پای امنیت دنیا در میان بود.من مسئول بودم.من مسئول جواب دادن به همه ی آن هایی بودم که سال ها بعد یک زن عرب با بمب گذاری توی مدارس بچه هایشان یا با حمله به کشورشان؛ خدای من؛ یا به هر شکل دیگر کودکانشان را از آن ها می گرفت.

اسلحه را کمی بالاتر گرفتم.چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم...نه نمی توانستم اسیرش کنم،آخر او فقط یک بچه بود...کشتمش.

 نویسنده:   آرمان شرفی    

 وبلاگ نویسنده:  hafteye3.blogfa.com