نویسنده: روح االله کاملی
صاحبجاهِ فلزی ما
گاهی صداهایی میشنوم که گمانم آدمهای عادی هرگز نمیشنوند. فکر میکنم صاحبجاه هم این صداهای عجیب را شنیده اما او مرا با زور و تعارف برد بیمارستان و روانپزشک بعد از سه جلسه مشاورهی رنج آور، شاید به صاحبجاه چیزی گفت که او مرا توی این اتاقک بتونی زیرزمین حبس کرد. کل این زیرزمین قبلن مال سگهای محافظ عاصفجاه بود. عاصفجاه یکی از سه سیاستمدار با نفوذ شهر ماست و برای همین محافظان زیادی دارد. صاحبجاه هم یکی از همین محافظهاست و آن طور که به گوشم رسیده یکی از بهترین محافظها، چون اندامی درشت و عضلانی دارد و دستهایی پهن و قوی که با فشاری جمجمهی سگی را خرد میکنند.
از ترس یا چاپلوسی نیست که صاحبجاه صدایش میکنم، صاحبجاه میخوانمش چون همان اسمی را دوست دارد که هم وزن اسمی باشد که با آن اربابش را میخواند. با این حال من محافظ صاحبجاه نیستم، شاید بشود گفت یک جور سربازم. گاهی هم دلقک بازی در میآورم تا صاحبجاه بخندد. این مال قدیم بود اما حالا شغلم کلّن عوض شده، دنبال سگهای ولگردی هستم که درشت و وحشی باشند. البته که دشخار است، چون بیشتر سگهای ولگرد ریز نقشند و دندههای قفسهی سینهاشان با هر دم و بازدمشان از زیر پوست پیدا میشود. آوردن اینها به محیط اداری صاحبجاه فقط او را از من عصبانی خواهد کرد. موظفم در هر هفته، یک سگ واجد شرایط پیدا کنم تا صاحبجاه کمی نرم شود و از مدت محکومیتم کم کند. برای هر سگ واجد شرایط که صاحبجاه بهشان میگوید محافظ ویژه، نصف روز از محکومیت هفتاد سالهام کسر خواهد شد. حالا حدود سی را شیرین دارم و تا این سی، سیزده سال از محکومیتم خریدهام. امید به آزادی از این سربازی مادام العمر، شیرینی کابوسهایم شده. بعد از آزادی، محافظ مخصوص صاحبجاه خواهم شد، با او سر یک سفره خواهم نشست و لباسهای دست دوم او را خواهم پوشید، سعادتی که تا یادم هست نصیب هیچ احدی نشده جز خود صاحبجاه که پادوی ساده بوده و بعد با زرنگی و لیاقت محافظ مخصوص شده. حالا هم زرنگی میکند تا انگشتهایش به مقام عاصفجاهی برسد. برای موفقیتش هر شب، قبل از خواب دعا میکنم و میخوابم و صبح با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم. آخر صاحبجاه از طبقهی سوم این مجتمع اداری نمیتواند بیاید به زیرزمین فقط برای بیدار کردن من. کافی است داخلی این اتاقک را بگیرد، 013 و بعد زنگ تلفن در زیر زمین میپیچد. بیدار شدم... بیدار شدم صاحبجاه، الان میآیم، لباسهای پشمیام را فرز میپوشم و بعد عکسی که از آخرین سگ ولگرد ویژه گرفتهام بر میدارم و به طبقهی سوم میروم ... در را سه مرتبه میکوبم و وقتی اوهوم او را میشنوم میروم تو. احترام میگذارم مثل نظامیان محافظ عاصفجاه. بعد پیش میروم به رژه. صاحبجاه با لباس راحتی ابریشمی روی مبل، زیر نور آفتابِ پنجره لمیده و به عکسی خیره شده که بالای سرم گرفتهام. در صورت پسند صاحبجاه، عکس باید به دیوار اتاق خوابش کوبیده شود. اما وقتی به اتاق خوابش میروم. آه، اتاق خواب دیگر جا ندارد. در چارچوب در آنقدر به عقب خم میشوم تا او را ببینم و فریاد میزنم: « صاحبجاه دیگر جا نیست!» بلند میشود و میآید. دیوارها پوشیده شده از سگهایی با پوزههایی خون آلود که رو به شمای بیننده خیره شدهاند. صدها و صدها چهرهی وحشی خونآلوده هم با نخ از سقف آویزان هستند، شبیه خوشههای آویختهی انگور.
می گوید: « خب، یک جایی کف اتاق برایش پیدا کن!» اما کف اتاق هم لبریز از عکس سگ شده. خم میشوم و عکس جدید را فشار میدهم زیر عکسی دیگر و بعد خیره میشویم به کف اتاق که انگار فرش شده از سگها. میدانم صاحبجاه وقتی به این سگهای دو بعدی خوابیده بر کف اتاق میرسد، میکند کفشها و حتی جورابهایش را و با نک پا رویشان راه میرود... .
... اگر اشتباه نکنم دو هفتهی پیش، نصف شب از جیغ صاحبجاه پریدم، جیغ هولناکی که در تمام این برج سه طبقه پیچید. سریع پلهها را بالا رفتم. صاحبجاه توی اتاق خوابش روی تخت نشسته بود و پای چپش را بالا گرفته بود. از کف پایش خون، قطره قطره میچکید روی دندانهای سگِ دو بعدی زیر پایش
-« چی شده صاحب جاه؟»
-« این سگ وحشی کثافت...»
به عکس سگی اشاره کرد که حالا پوزهاش کاملن از خون سرخ شده بود. گفتم مسلمن میخ بوده یا شیشه و با دقت یک موش گرسنه، زیر عکسها و چهار گوشهی اتاق را دنبال چیزی تیز گشتم. گفت: «نه...» و گفت که که برگشتنا از دستشویی، دم در اتاق خواب کفشهایش را درآورده، برق را خاموش کرده تا برود به تخت اما نزدیک تخت صدای خرهی سگی را شنیده. بعد زیر نور مهتاب که از پنجره تو میتابیده متوجه شده که آن سگ کثافت سرش را از عکس بالا آورده و پایش را به نیش کشیده. خندیدم، در واقع چنان خندیدم که اگر صاحبجاه ارادتی به من نداشت شک نکنید خوراک سگها میشدم. گفتم: «فردا باید ببرمتان بیمارستان» گفت: «باور کن با همین چشمهایم دیدم.»
...حدود دو هفته از ماجرای آن شب گذشته اما صاحبجاه هنوز کمی میلنگد. شاید برای همین دیگر به خانهی عاصفجاه نمیرود و تمام وقتش را در اطاقش میگزارند. این دو هفته صداهایی میشنوم که گمانم عادیها هرگز نمیشنوند. صداهایی موهوم شبیه سایش فلز به فلز یا کوبش چکش به فلز. چند بار به صاحبجاه تأکید کردهام و او تهدیدم کرده به روانشناس اما این صداها تازگیها به حدی واضح شدهاند که انگار توی ذهنم هستند و هر عاقلی را به جنون میبرند و بر میگردانند... .
آه، سگهای اتاق مجاورم اما مجنون نشدهاند، شاید هم این صداها را نمیشنوند، به تجربه فهمیدهام اگر چیزی غیر معمول بشنوند آن زوزههای دیوانهوارشان را سر میدهند، اما این چند شب ساکتند. آه، بگویم که این زیرزمین را با سگها شریک بودم اما سگها نصف شبها میآمدند سراغم و من، شبیه میمونِ وحشت زده خودم را از دیوارها بالا میکشیدم. یک شب که خواب بودم یکدفعه سگی پایم را به نیش کشید. با چه زوری خودم را از نیشش خلاص کردم و زوزهکشان از درد به صاحبجاه پناه بردم. او هم با نهایت سخاوتش، نجارهای خصوصی عاصفجاه را آورد و آنها توی این اطاقک 57 متری نئوپانی کار گذاشتند که من و سگها را جدا میکرد. سمتِ 50 متری برای سگها و باقی برای من. بعدش صاحبجاه گفت که در ازای این دیوار حایل، 13 سال به محکومیتم اضافه خواهد کرد. چارهای نداشتم، اگر آن نئوپان حائل نباشد شبها، سگها تکه تکهام خواهند کرد. برای یک مرد تکه تکه شده لابد تفاوتی ندارد آزادی یا محکومیت و خب با خوشحالی قبول کردم.
... صداهایی توی ذهنم میپیچد، صداهایی که گمانم سگها نمیشنوند. در آخرین جلسهی معرفی سگ ویژه، صاحبجاه پرسید باز صداهای موهوم را میشنوم. سرم را به نه تکان دادم. بعدش هر دو راضی خیره شدیم به دو سگی که روبرویمان همدیگر را تکه پاره میکردند. سگهای ولگرد، معمولن در برابر سگهای آموزش دیدهی محافظ، زود ناک اوت میشدند. گاهی پیش میآمد که سگ ولگردی، مثل پلنگ بود و حتی گران قیمتترین سگها را از میدان بیرون میکرد... بگویم که صاحبجاه مسئول آموزش سگهای محافظ عاصفجاه است و او هم از من خواسته تا سگ ولگرد ویژهای پیدا کنم تا من به صاحبجاه نزدیکتر شوم و او به عاصفجاه.
در چند مبارزهی سگی، برنده اگر سگ محافظ بود باز هم محافظ میماند و غذاهای چربِ مخصوص نصیبش میشد و اگر برنده سگی ولگرد بود، مفتخر به دریافت قلاده و نشانِ سگ محافظ میشد. سگ شکست خورده را هم تکه تکه میکردیم و میدادیمش به سگهای محافظ.
... بعد از شبی که صاحبجاه لنگ شد، برنامهها بُرید. دیگر بیرون نمیرود، دیگر توی راهروهای اینجا قدم نمیزند، دیگر... حدس میزنم میخواهد حس زندانی بودن من و سگها را تجربه کند. امیدوارم وقتی از اتاقش بیرون آمد محکومیتم را ببخشد اما بیرون آمدنی در کار نیست، چند بار که غذایش را بردهام، در را آن قدر باز کرده که دستش بیرون بیاید، سینی غذا را بگیرد و بعد در را ببندد. چند بار پرسیدهام چه کار میکنی صاحبجاه. اما او مشت به در کوفته. و من سریع پلهها را پایین دویدهام. نباید مزاحم خلوت کسی شد. فقط زمانی که گرسنگی بهش فشار بیاورد تلفن خواهد کرد، آن وقت زنگ تلفن...
از اتاق بیرون میروم و باز آن صداها را از آن بالا میشنوم. گمان میکنم کم کم دارم دیوانه میشوم. باید این موضوع را مخفی کنم تا مجبور به آن جلسههای رنج آور مشاوره نشوم... با این حال نیازی به مخفی کاری نیست، چون صاحبجاه از اتاقش بیرون نمیآید و من احساس آزادی میکنم. تصمیم دارم بروم و سگ ویژهای پیدا کنم. البته پیدا کردن چنین ویژهای در کوچه پس کوچهها دشخار است مثل پیدا کردن یک طاقه پارچهی اعلا توی کهنه بازار. البته وقتی پیدایش کنم احتمالن صاحبجاه آزادم میکند و بعد سرفراز از آزادیام، به صاحبجاه لنگ کمک خواهم کرد.
حدود سه ساعت در خیابانها و پس کوچهها پرسه زدم، با دقت یک شکارچی دهها سگ را تعقیب کردم تا غروب چیزی دیدم. سگی سفید با قلادهای سیاه، شبیه کبوتر طوقی. سنگین بود اما باید میبردمش چون بلیط آزادیام بود. وقتی به برج اداری رسیدم، سریع از پلهها بالا رفتم، طبقهی سوم. آه، در چارچوب در اتاق، صاحبجاه ایستاده بود، نور مهتابی که لابد از پنجره به اتاق تابیده بود از فضای بین چارچوب و بدنش به راهرو میتابید. با این وضع نمیتوانست آن سگ را در آغوشم ببیند. این خوشی بخت بود تا او را با رو کردن بلیطم غافلگیر کنم.
صدای لرزآلودش: « کجا بودی؟»
-«همین اطراف صاحبجاه»
آهسته آن بلیط آزادی را زمین گذاشتم اما او زوزه کشان از لای پاهایم دوید، از پلهها پایین رفت و آن پایین در تاریکی محو شد.
-«خب، بیا تو» و برگشت و رفت تو، من هم. اما در چارچوب در ماندم. آه، چیزی بزرگ توی اتاق میدرخشید.
-«خوب شده؟»
-«البته، حالا این قرار است چی باشد؟» و به آن درخششِ بزرگ اشاره کردم. قهقههی صاحبجاه و بعد تِلکِ فشردن کلید و اتاق روشن شد. آه، چشمهایم را از نور بستم و آرام آرام گشودم. روبرویم سگی عظیم در زیر نور لوستر میدرخشید، سگی تمام فلزی که نک گوشهایش به سقف میرسید. انحنای گردن و شکم موزون و پاهای فلزیاش استادانه تراشیده شده بود و کنار پاهایش؛ چکش، میلههای آهنی و دستگاه برش و جوش. گفتم: « پس آن صداها...» قهقهه زد. جلو رفتم و سر آن سگ فلزی را نوازش کردم. حس کردم حیوان با آن چشمهای فلزیاش وارسیام میکند. عقب پریدم. صدای صاحبجاه:
-«سالها از سگهای ویژه الگو میگرفتم تا ویژهترین سگ دنیا را بسازم.» قهقهه زدم، این همه تلاش برای ساختن سگی که حتی نمیتواند پارس کند. گفتمش، صاحب جاه دوید و به ته دُم آن فلز درخشان بزرگ دمید و بعد پارس گوشخراش و ترسناکی پیچید. خواستم تبریک بگویم اما او کرنش کنان به طرف آن ویژهی صیقلی و درخشان میرفت. احساس خاصی داشتم، گمانم شادبودم، شاید پرتوهای شادی توی اتاق و توی این ساختمان اداری منتشر میشد. شاد بودم چون میدانستم بعد از این با صاحبجاه سر یک سفره خواهم نشست و لباسهای ...
نویسنده: روح الله کاملی
ایمیل نویسنده: