نویسندگان: حسن بشیری - محمد اکبری
باسلام
چند نکته قابل ذکر است که امیدواریم دوستان رعایت کنند.
۱- لطف کنید برای نقد داستان ها قبل ازاینکه نقد دیگر دوستان را بخوانید نظرخود را ارائه کنید تا نقد دیگران در نقد شما تاثیری نداشته باشد. و لطف کنید برای هرداستانک یک نقد جداگانه درج بفرمایید.
۲- از دوستان خود جهت نقدو بررسی داستان ها دعوت کنید. شما به عنوان عضو انجمن داستانی چوک می توانید به صورت کامنت یا ایمیل از دیگران جهت بازدید ازوبلاگ و نظردهی دعوت به عمل آورید.
۳- معرفی کتاب هایی که خوانده اید را فراموش نکنید. این کتاب ها را درکامنتی جداگانه برای دوستان معرفی کنید.
۴- دوستانی هم که شرایط عضویت و نقد داستان رو نادیده می گیرند درحال حذف هستند. این انجمن جای تفریح نیست. یکی دو تن ازدوستان ازلیست حذف شدند ودیگر درجریان فعالیت های انجمن قرار نخواهند گرفت . اگر وقت ندارید اگرحوصله خواندن یک داستان درهفته و توانایی نوشتن چند خط نقد را ندارید فضا را برای دیگر دوستان خالی کنید.
۵- داستان های خود را برای نمایش در انجمن داستانی چوک به دبیرانجمن ایمیل کنید.
موفق باشید.
******************************************************
او باید می رفت
باید می رفت..چاره ای نداشت.... از همین حوالی بود... به صداقت خودش شک نداشت.... اما طاقت رفتنش هم نبود. سال های سال در این منطقه با آشنا و دوست نشست و برخواست داشت و بازی و دور هم نشینی. شب هایی که با اعتماد به نفس خاص خودش همه رو به خوابی آسوده می برد.. اما الان وقت رفتنش بود و همش تقصیر این چیزایی بود که تا به حال ندیده بود.دیگر حتی به پشت بام شان هم نمی توانست برود چون دیگر پشت بامی نبود.. باید می رفت دیگر فریاد زدن هم یادش رفته بود دیگر دوستی هم نداشت که با هم به صحرا بروند و با هم گله ها را بچرانند... باید می رفت چاره نداشت....
او رفت ..دیگر پیدایش نبود...چند روز بعد تابلوی "شهرک صنعتی" را به کنار خیابان نصب کردند... و مهندسی بیسیم زد که لاشه یک سگ در نزدیک کارخانه اش است ..کمک خواست تا مامورین شهرداری بیایندو جمعش کنند... آری او مرده بود چون دیگر روستایی نبود .
نویسنده: حسن بشیری(تیزقلم)
He must had left
He must had left …he didn’t have any alternative…he was from this zone…he was quite sure about his trustfulness .but he could not stand to leave there too. For many years, he has had deep relationship with his relatives and friends, chatting and playing. Many nights, he had made people to sleep calmly with his special self confident….But now; it was not a good time to leave. And all was because of those things that he had not ever seen before. Even he could not climb to their roof, because there was not a roof any more! He must had left. Even he could not recall how to shout any more! He did not have any friend to go to meadow with, to take the cattle to graze. He must had left. He did not have any alternative.
He left…
Some days later, the sign of industrial zone was installed by the side of the street and an engineer called to city council, reporting that a crop of a dog was close to his factory. He asked city-sweepers to come and take it away.
Yes, the dog was dead, because there was not any village any more.
translated by: Sona Ayadi
********************************************************
۱-سلام دختر فیلسوف .این نامه را در جواب نامه ای می نویسم که می خواستی برایم بنویسی.
۲-راستش آن مرد گل فروش هر روز صبح به این امید دکه اش را باز می کرد که وقتی تو از جلوی دکه می گذری شاخه ای گل بخری.
۳-آن روز که توی اتوبوس غمگین نشسته بودی و دلت باران می خواست و با هدفون به آهنگ غمگین خواننده ی محبوبت گوش میدادی درست همون موقع پسرک آهنگساز آن ترانه درست حال تو را داشت و غمگین بود و دلش باران می خواست.
۴- باران نمی آمد تو غمگین بودی.پسرک غمگین می نواخت و خواننده غمگین می خواند و مرد گل فروش هرشب غمگین به خانه می رفت.
۵- آهنگ ساز پسر آن مرد گل فروش بود.با دیدن غم پدر هر شب غمگین می شد و غمگین تر می نواخت.
۶- تا اینکه آن روز، تو برای روز تولدت یک شاخه گل خریدی. مرد گل فروش خوشحال به خانه برگشت.پسرک خوشحال شد و آهنگ شادی ساخت. خواننده شادی را خواند و تو به شادی گوش دادی.
۷-مرد گل فروش پدر تو بود و تو در نامه ات می خواستی بپرسی زندگی چرا اینقدر غمگین است؟
نویسنده : محمد اكبري
وب سايت :sokooteazad.blogfa.com